همه‌ی نوشته‌های حمیدرضا حسینی

بحران

«… یکی از مقامات از من می‌پرسید بزرگترین بحران ما چیست؟ گفتم این بحران که شما نمی‎دانید ما در بحران هستیم. این بزرگترین مسئله‌ ماست. به همان فرد گفتم عدم موفقیت دولت آقای روحانی در ساماندهی مسائل اقتصادی و سیاسی به مفهوم شکست کامل همه است. جناح‌های دیگر فکر نکنند که اگر این دولت زمین بخورد آنها پیروزند. چرا؟ چون ملت ایران خواهد گفت من همه‌ی جناح‌های این سیستم (چپ، راست، اصلاح‌طلب، تندرو، کندرو و …) را تجربه کردم. این آخرین گزینه هم یک گزینه‌ی عقلانی معتدل بود و اگر این هم جواب ندهد، پس سیستم جواب نمی‌دهد. اگر جمع‌بندی جامعه این باشد، خیلی خطرناک است … »

بخشی از مصاحبه‌ با دکتر محسن رنانی، استاد اقتصاد دانشگاه اصفهان – ماهنامه‌ی اندیشه‌ی پویا، شماره‌ی ۲۳،‌دی و بهمن ۱۳۹۳

جامعه‌ی بیمار

یکی از دغدغه‌های مهم و اصلی این روزهای من (و البته آزاده)، نجات یاسمین و خودمون از فضای جامعه‌ی ایران و ایرانیانه. من دیگه تحمل ندارم که دخترمون توی جامعه‌ی بیماری زندگی کنه که خودمون سال‌ها توش زندگی کردیم و زجر کشیدیم و تازه روز به روز هم داره بدتر میشه. جامعه‌ای که هر کدوم از شاخص‌های زندگیش رو که نگاه میکنی، در سرازیری قرار داره و زندگی ما و امثال ما داره روز به روز بدتر و بدتر میشه.

از لحاظ اقتصادی که فقط داریم پس‌رفت میکنیم و روز به روز فقیرتر میشیم و شخصاً هیچ امیدی ندارم که تا ۲۰ سال دیگه هم وضعیتمون از این بهتر بشه!

از لحاظ سیاسی هم که وضعیت مشخصه و امیدی به این ندارم که تا حداقل ۱۰ – ۲۰ سال دیگه، به ۲۰ درصد وضعیت مطلوبمون برسیم.

از لحاظ علمی و آموزشی هم که هر روز خبرهای جدید و اسفناکی رو میشنویم و میخونیم. مثلاً دانشگاه آزاد کرمان، بدون کنکور، دانشجوی فوق لیسانس مهندسی کامپیوتر جذب میکنه. یا دانشگاه آزاد شبستر داره دکترا بیرون میده. وضعیت مدارس هم که دیگه معلومه. معلمایی که اونقدر درگیر بدبختی‌های زندگی‌شون هستن که حال و حوصله‌ی تدریس درست و درمونی ندارن. یا همون آدمهای درب و داغونی که از دانشگاه‌های درب و داغون مدرک میگیرن، میشن معلم مدارس و بعضاً هم مدرس دانشگاه! از وضعیت پولی شدن انجام پروژه و نوشتن مقاله و انجام تز فوق لیسانس و دکتری هم که همه خبر داریم.

از لحاظ امنیت اخلاقی و اقتصادی و اجتماعی هم که هر روز دروغ و دروغ و دروغ و اخبار قتل و تجاوز و دزدی و اسیدپاشی و اختلاس و …

از لحاظ فرهنگی و اجتماعی هم که بیماری موج میزنه. اتفاقاً یکی از ملاحظاتی که برای نجات یاسمین و خودمون از این وضعیت خیلی خیلی موثر بوده، همین فقر و بیماری فرهنگی و اجتماعیه. نمونه‌هاش رو توی رفتارهای خونواده‌ها و جمع‌های خونوادگی میشه خیلی راحت دید. مثلاً اینکه به عناوین مختلف مثل ختم انعام، سفره‎ی حضرت فلان یا دور همی، مهمونی‌ها و مراسم زنونه برگزار میشه (که اگه مشابه همون تجمع توسط شوهران اون خانم‌ها انجام بشه، تا ماه‌ها باید جوابگوی خانم‌ها باشن!) و خانم‌ها تمام تلاششون رو میکنن که طوری لباس بپوشن و آرایش کنن و به خودشون طلا و جواهر آویزون کنن که چشم دیگران رو دربیارن. یا حرفهای مفتی که توی جمع خونواده‌ها در مورد همدیگه میزنن و قطع و وصل شدن دائم ارتباطات خونوادگی (روی اینجا کلیک کنید). و البته خیلی مثال‌های دیگه که دیگه حالم به هم میخوره بخوام بنویسم.

و از همه بدتر، از لحاظ امکانات اولیه‌ی زندگی که دیگه آدم باورش نمیشه به این فلاکت و فاجعه رسیده باشیم. طبق اعلام رسمی، شیر و ماست ‌پالم‌دار، نون با «جوهر قند» (روی اینجا کلیک کنید)، میوه‌ با واکس و پارافین، آب آشامیدنی با نیترات بالا، بنزین پتروشیمی سرطان‌زا، پارازیت‌های شدید سرطان‌زا، سبزی آلوده، مرغ آلوده به سرب، گوشت آلوده و … یعنی نفس کشیدن و غذا و آب خوردن که اولیه‌ترین نیازهای زندگی آدمه، توی این کشور لعنتی هزارتا مشکل برای آدم ایجاد میکنه.

امیدوارم سال دیگه این موقع، از این دغدغه‌‎های مزخرف خلاص شده باشیم.

نَکِش!

یه سری اصطلاحات هست که کلاً توی سربازی یاد می‌گیرید و کاربردش هم کلاً توی همونجاست. بعضی از این اصطلاحات به شدت بی‌ادبانه‌ان که وجه تسمیه‌شون و علت کاربردشون رو من هیچ‌وقت نفهمیدم. بعضی هم هستن که عجیب‌ان، ولی کاربردشون اونقدر رایجه و گاهی مواقع اونقدر باعث تفریح و مسخره‌بازی و خنده توی دوران سربازی میشن که هیچ‎وقت از یاد آدم نمیرن.

یکی از این اصطلاحات، «نَکِش» هست که در اثر مرور زمان، از فعل و مصدر و یه اصطلاح طولانی، به اصطلاحی یه کلمه‌ای تبدیل شده: وقتی یه نفر حال کاری رو نداره یا اونقدر یه کاری رو انجام داده که ازش خسته شده، میگه که دیگه مخم یا «یه جای دیگه‌م» نمی‌کِشه این کارو انجام بدم یا به‌طور خلاصه میگه که دیگه نمی‌کِشم.

حالا این نمی‌کِشم و نمی‌کِشه، توی سربازی تبدیل شده به اینکه طرف «نَکِشه» یا «به نَکِشی افتاده»! کاربردش هم در مورد سربازهاییه که مثلاً یه ماه مونده به آخر خدمتشون و دیگه کلاً همه‌چی رو رها کرده‌ان به حال خودش که روزها بگذره و خلاص بشن و برن دنبال زندگی‌شون. البته من به چشم خودم موردی دیدم که طرف سه ماه مونده بود به پایان خدمت ۱۸ ماهه‌اش، یعنی حدود ۲۰ درصد سربازیش مونده بود، میگفت دیگه نمی‌کِشه!!! اون دیگه آخر «نَکِش» بود.

«نَکِش»های پادگان هم معمولاً ویژگی‌های ظاهری و رفتاری خاصی دارن: لباسشون نامرتبه؛ نقاب کلاهشون رو از وسط می‌شکنن؛ حال بستن درست و حسابی بند پوتین‌هاشون رو ندارن؛ آخر آخر صف سربازا وایمیستن. کلاً در یک کلام: خسته‌ان!

هر کدوم سربازها هم توی یه بخشی از پادگان مشغول خدمت! هستن. اما محلی به نام «قرارگاه» هم معمولاً توی پادگان‌ها وجود داره که محل استقرار و کنترل و رتق و فتق کلی امور سربازهاس. مثلاً حضور و غیاب، حساب و کتاب مرخصی‌ها و اضافه‌خدمت‌ها و چک کردن موی سر و ریخت و لباس سربازها و موارد اینجوری هم اونجا انجام میشه. معمولاً هم فرمانده‌ای داره که چون هیچ هنری نداشته، از پایین‌ترین رده‌ی درجه‌‌داری برای یه کارمند نظامی (گروهبان) شروع کرده‌ و بعد از ۲۰ تا ۲۵ سال خدمت، تازه شده ستوان دو یا حداکثر ستوان یک. از طرفی اونقدر این فرمانده با سربازهای هفت‌خط و درب و داغون سر و کله زده که دیگه اعصابی براش نمونده و اونقدر بداخلاق و سخت‌گیره که واقعاً ارتباط باهاش مشکله. از اونور هم چون مرخصی و خروج از پادگان و کلاً هر اتفاقی که میتونه به نفع یا ضرر سربازها باشه، در ید قدرتشه، سربازها مثل سگ ازش میترسن و حساب میبرن.

ما یه فرمانده قرارگاه داشتیم که طبق معمول بقیه، خیلی خشک و عبوس و سخت‌گیر بود. بعد از ۲۵ سال خدمت، ستوان دو بود و هم‌درجه‌ی ما فوق لیسانس‌های وظیفه. به نظرم عقده‌ای نبود، ولی بیش از حد به یه سری موارد گیر میداد و قوانین رو به سخت‌ترین و خشک‌ترین و بدترین شکل ممکن تفسیر می‌کرد. البته از حق نگذریم که با افسرهای وظیفه، خصوصاً من و یکی دو تا دیگه از بچه‌ها که ستوان دو بودیم، برخورد بهتر و مودبانه‌تری داشت. ضمن اینکه به‌خاطر قضیه‌ی تاهل و بچه داشتن من، واقعاً یه جاهایی هم همکاری میکرد. ما هم به‌خاطر سلسله‌مراتب نظامی، باید به طرف احترام میذاشتیم، ولی دیگه ترس و لرز و سفت و سخت و خبردار وایسادن فجیع جلوش رو خیلی جدی نمیگرفتیم.

این قضیه‌ی قرارگاه و فرمانده‌ش رو گفتم که مثال عینی «نَکِشی» رو در مورد خودم بگم.

من از ۳۴ روز آخر خدمت، ۲۹ روزش رو مرخصی تشویقی رفته بودم. فقط ۴-۵ روز آخر رو باید میرفتم پادگان و درست همون موقع هم یه نگهبانی برام گذاشته بودن که آخرین زجر رو هم تحمل کنم!

وظیفه‌ی افسر وظیفه‌‎ی نگهبان، کارهایی مثل کنترل و مدیریت نگهبان‌های بخش‌های خاصی از پادگان، توزیع درست غذا یا تر و تمیز بودن بخش‌های مختلف قرارگاه، کنترل صحت تعداد نفرات حاضر و غایب توی قرارگاه و امضاء گرفتن از افسر جانشین پادگان برای لیست حضور سربازها و گزارش وضعیت به فرمانده‌ی قرارگاه در صبح روز بعد بود.

شب‌هایی که من افسر وظیفه‌ی نگهبان‌ بودم، زیاد به کسی سخت نمی‎گرفتم و اینکه کسی سر پستش نشسته باشه (که جریمه داشت!!!) یا موارد این مدلی رو نادیده می‌گرفتم و گزارش نمیدادم. یا اگه بچه‌ها بعد اعلام ساعت خواب، توی قرارگاه می‌چرخیدن یا میومدن توی اتاق مسئول نگهبانی، چیزی نمیگفتم و مینشستم باهاشون گپ میزدم. به‌خاطر همین روابطم با سربازای مستقر تو قرارگاه کلاً خوب بود.

۳۰ دی ۱۳۹۱، آخرین نگهبانی من بود. ساعت ۱۰ شب بود که سرباز دژبانی زنگ زد و گفت که بدبخت شدید، فرمانده قرارگاه اومد! معلوم شد که فرمانده قرارگاه رفته بوده جایی و ماشینش خراب شده بوده و دیگه خیلی دیر بوده که بتونه بره خونه، مستقیم برگشته پادگان و میخواد بره توی اتاق خودش بخوابه. بچه‌هایی که توی اتاق پیش من بودن و نگهبان‌های خواب‌گاه‌ها رنگشون پرید و با سرعت هر چه تمام‌تر رفتن دنبال کار خودشون. فرمانده اومد و توی اتاقش مستقر شد و من هم منتظر بودم که آخرین شب مزخرف نگهبانی هم بگذره. نشسته بودم توی اتاقم که یهو فرمانده قرارگاه اومد و با عصبانیت صدام کرد و گفت بیا دنبالم. باهاش رفتم دم روشویی سربازها و دیدم یه «اخ تُف» خیلی خیلی بزرگ کف روشویی افتاده. با عصبانیت گفت که این چه وضع تمیزیه و شما مگه اینا رو چک نمی‌کنی؟ من هم خیلی بی‌تفاوت و «نَکِشانه» گفتم که موقعی که تمیز کردن، چک کرده بودم و تمیز بود. هر نیم ساعت یه بار که نباید بیام چک کنم! یه نگاه غضب‌آلودی کرد و سری تکون داد و یکی از سربازها رو صدا کرد که بیاد تمیزش کنه!

خلاصه اون نگهبانی آخر لعنتی هم در اوج «نَکِشی» به سلامت و بی دردسر گذشت.

پانوشت: وحید یه ماه دیگه به پایان خدمتش مونده. دیشب که با هم صحبت میکردیم یاد ماه آخر سربازی و «نَکِشی» افتادم و شد این که شد!

فرهنگ سه‌نقطه‌گی و سه‌نقطه‌گی فرهنگی

توی این شهر، توی این کشور، خیابون‌ها، ادارات، سازمان‌ها، بانک‌ها، مترو، رستوران‌ها، حتی مهمونی‌های خونوادگی، آدم‌ها، آدم‌ها و آدم‌ها بو میدن. بوی گند تعفن تظاهر، دروغ، بی‌شرمی، دزدی، فرصت‌طلبی، پست‌فطرتی، بی‌مهری و بی‌شرفی و کثافت خالص.

من از اکثر آدم‌هایی که هر روز می‌بینم، متنفّرم. من از اتفاقاتی که دور و برم، توی این جامعه، داره میفته، احساس تهوع می‌کنم. من دلم می‌خواد توی صورت حداقل ۹۰ درصد آدم‌هایی که هر روز، توی خیابون و توی این جامعه می‌بینم، تُف کنم.

پ.ن. ۱: می‌تونید به جای «سه‌نقطه‌گی» در عنوان این مطلب، هر عنوان کِش‌داری که دلتون می‌خواد بذارید.

آلارمیسم

«انتخاب میان حفظ و نابودی محیط‌ زیست، همیشه انتخاب میان مرگ‌ و بقا هم هست و این واقعیتی است که آدم‌های ایدئولوژیک سخت می‌فهمند. چون یک امتیاز ضمنی ایدئولوژیک‌بودن – که مارکس از قلم می‌اندازد – این است که آدم همیشه وجدانی آسوده دارد: اگر اشکالی هست، همیشه تقصیر دیگران است، چون مواهب ایدئولوژی او را نمی‌فهمند. محال است آدم ایدئولوژیک تصور کند خطایی در ایدئولوژی‌اش باشد، بی‌خبر از آن‌که خطای اصلی اصلاً در ایدئولوژیک‌بودن است»

بخشی از یادداشت «آلارمیسم – حفاظت از محیط زیست در دوره‌ی ما به ایدئولوژی تبدیل شده است»، نوشته‎ی «مدیا کاشیگر»، ماهنامه‌ی اندیشه‌ی پویا، شماره‌ی ۲۱، آبان ۱۳۹۳

حسرت‌های قدیمی

وقتی می‌خوام کتاب داستان بخرم، حتماً حتماً سعی می‌کنم بیشتر از نصفش رو از بین داستان‌های فارسی انتخاب کنم و بین این داستان‌های فارسی هم معمولاً سعی می‌کنم کتاب از نویسنده‌‎های جوون‌تر هم باشه. هم برای اینکه بفهمم چی توی ذهن نویسنده‌های جوون‌تر می‌گذره و هم برای اینکه شاید کمکی باشه به رونق انتشار کتاب‌های فارسی. از طرف دیگه با خوندن این کتاب‌ها، دائم به این فکر می‌کنم که چرا حدود ۴۰ ساله که توی کشور ما، آدم‌هایی مثل آدم‌های معروف و مطرح گذشته، مثلاً سال‌های دهه‌ی ۴۰ و ۵۰ شمسی، دیگه ظهور نکرده‌اند.

این افکار همیشه همراهم بوده و هست. تا اینکه چند وقت پیش که نتایج کنکور سراسری کارشناسی اعلام شد، یکی از همکارای شرکت صدام کرد و لیست رشته‌های انتخابی نفرات برتر کنکور رو نشونم داد و به اینکه یکی از نفرات برتر ریاضی، کامپیوتر شریف و یکی از نفرات برتر علوم انسانی، روانشناسی انتخاب کرده، خندید و گفت که این‌ها عجب بی‌عقلایی هستن و به‌جای برق شریف و حقوق تهران، این رشته‌ها رو انتخاب کردن و نمی‌دونن دارن چیکار می‌کنن و … البته من هم در جوابش گفتم که اتفاقاً به نظر من، اون دو نفر هستن که دقیقاً می‌دونن چی می‌خوان. یه مثال هم براش زدم که یکی از رتبه‎‌های تک‌رقمی کنکور ریاضی سال ما، که برق شریف می‌خوند و معدل لیسانسش (تا اون موقعی که ما دیدیم)، ۱۹/۸۷ بود و شاگرد اول بود و بعد هم که رفت آمریکا، تغییر رشته داده به کامپیوتر! چون وضعیت کار و درآمد برای کامپیوتر خیلی بهتر از برق بوده!

خلاصه که اینجا بود که مطمئن‌تر شدم که «کلیشه‌های آموزشی» دوران تحصیل ما، کار خودش رو کرده و ذهن همه رو برده به سمت یه سری انتخاب‌ها که لزوماً همیشه بهترین نیستند، اما کلاس دارند و دهن‌‎ پُر کن هستند.

به این فکر می‌کنم که توی کشور ما، وضعیت اشتغال طوریه که همه چیز در مدرک مهندسی خلاصه شده و معمولاً هیچ توجهی به رشته‌های علوم انسانی که فرهنگ‌ساز و جامعه‌ساز هستند، نمیشه. اینکه موقع انتخاب رشته توی دبیرستان، هر کس نمرات بهتری داشت، حتماً به سمت رشته‌های ریاضی و تجربی هدایت می‌شد و اغلب، بچه‌هایی که خیلی خیلی ضعیف‌تر بودند، راهی علوم انسانی می‌شدند و احتمالاً معلم‌های ضعیف علوم انسانی آینده! اما توی دوران دانشگاه، کم نبودند کسانی از همون بچه‌های قوی‌تر در علوم ریاضی و تجربی، که می‌فهمیدند گمشده‌شون توی علوم اجتماعی و فلسفه و علوم انسانیه و دل رو می‌زدند به دریا و می‌رفتند دنبال علوم انسانی و البته همیشه هم راضی نبودند از وضعیت تدریس و تحصیل علوم انسانی توی دانشگاه‌هامون.

بعد به این فکر می‌کنم که هیچ‌وقت توی دوران راهنمایی و دبیرستان ما، توجهی به زنگ‌های مرتبط با ادبیات و علوم انسانی و اجتماعی نمی‌شد و اون کلاس‌ها عموماً زمانی برای وقت‌کشی و خمیازه کشیدن بودند، در طول تدریس توسط معلمانی که گاهی حرفه‌وفن و جغرافیا و تاریخ و علوم اجتماعی و ورزش و هنر رو توی یه مدرسه درس می‌دادند، اون هم توی کلاس‌هایی که یک هفته انشاء بود و یک هفته هنر! که نتیجه‌ش این شده که املا و انشای اکثریت مردم، تحصیل‌کرده و غیر اون، اون‌قدر ضعیفه که توان نوشتن ساده‎ترین نامه‌ی درخواست اداری رو هم ندارند.

به این فکر می‌کنم که شاید این عدم علاقه، از ضعف محتوای کتاب‎های درسی هم نشات گرفته باشه. کتاب‌های ادبیات با شعرها و مطالب از رده خارج و ایدئولوژی زده! (فرهنگ برهنگی و برهنگی فرهنگی رو یادتون هست؟) یا کتاب‌های به‌شدت جهت‎دار، مثل کتاب تاریخ معاصر سال سوم دبیرستان که سابقاً عماد باقی نوشته بوده و به دلایل موهوم، کتاب رو عوض کرده بودند.

و حسرت می‌خورم وقتی یادم می‌آد که چقدر از زنگ انشاء و ادبیات و زبان فارسی متنفر بودم، در حالی‌که ۴۰-۵۰ سال پیش، خیلی از نویسنده‌های معروف، معلم ادبیات و انشای مدارس کشور بوده‌اند و کلاس‌هاشون پر از هیجان نوشتن بوده و کلی از نویسنده‌های جوون اوایل دهه‎‌ی ۵۰ از شاگردانشون بوده‌اند. و معلم‌های ادبیات ما یا آدم‌هایی بودند اهل مطالعه اما خسته از فشار زندگی و بی‌حوصله و بی‌انگیزه برای آموزش و به هیجان آوردن بچه‌ها سر کلاس، یا آدم‌هایی از همون جنس معلم‌های ترکیبی حرفه‌وفن و تاریخ و ورزش و هنر و به شدت بی‌هنر! و ما هم دانش‌آموزانی بودیم که سعی می‌کردیم هر کار سخیفی که بلدیم و هر بلایی که می‌تونیم رو در زنگ‌های ادبیات و انشاء و سر این معلم‌های بی‌نوای خسته دربیاریم و آخر سر هم، با حفظ کردن چهار بیت شعر و معنیش، با افتخار نمره‌ی ۱۹-۲۰ بگیریم و خودمون رو خلاص کنیم از شرّ ادبیات و زبان فارسی.

و باز حسرت می‌خورم وقتی یادم می‌آد که یکی از پسرخاله‌هام، یه بار دستم رو گرفت و برد توی بالکن خونه‌شون و مَرد سبیلوی لاغر توی حیاط خونه‌ی بغلی‌شون رو بهم نشون داد و گفت که این هوشنگ گلشیریه! و من وقتی فهمیدم نویسنده‌ست، پوووفی کردم از سر عدم علاقه و نفهمیدم که اون روز چه جواهری (به قول وحید) رو دیده‌ام. پسرخاله‌م می‌گفت یکی دو باری هم رفته بوده پیش گلشیری و فکر می‌کنم که ای کاش زمان به عقب برمی‌گشت و من خانواده‌ای داشتم که اهل کتاب بود و موقعیت رو درک می‌کردم و با پسرخاله‌م می‎رفتم و یک‌بارهم که شده، از نزدیک گلشیری رو می‌دیدم.

و حسرت می‌خورم که روز به روز، فرهنگ آدم‌های این شهر و کشور داره پس‌رفت می‌کنه و رفتارشون سخیف‌تر و زننده‌تر می‌شه و …

مرتبط: رقابت ناسالم در مدرسه ها

آدم‌های غریب

متاسفانه یا خوشبختانه (احتمالا بیشتر متاسفانه)، من آدم برخورد و نگاه اولم. یعنی اولین برخوردم با یه نفر یا اولین نگاهم به یه نفر، خیلی روم تاثیر می‌ذاره و یه موضع مثبت یا منفی در مورد اون آدم در من شکل می‌گیره که تغییرش یه مقدار سخته یا حداقل زمان می‌بره. حتی خیلی زمان می‎‌بره. در مورد این مسئله، چندین و چند بار با آزاده صحبت کردیم و آزاده سعی کرده این قضیه رو در من تغییر بده. منکر تغییر به معنی تخفیف این بخش از خصوصیاتم نیستم، ولی خب هنوز جای کار داره. با هر موردی که می‌فهمم در موردش اشتباه کردم، این خصوصیت بیشتر هم تخفیف پیدا می‌کنه.

یه بخش بزرگی از این نگاه‌ها یا برخوردها، برمی‌گرده به شخصیت‌های کلیشه‌ای. در واقع بهتره بگم که از کلیشه‌های رایج در شخصیت‌های جامعه‌ی ما ناشی می‌شه. لزوماً هم خود اون آدم، عامل اون کلیشه نبوده و خودش هم مفعول شرایط جامعه واقع شده! یکی دو بار که این تیپ‌های کلیشه‌ای رو می‌بینم، دیگه سخت می‌تونم با اون آدم و هم‌تیپ‌هاش ارتباط برقرار کنم که خب، شاید در خیلی از مردم این قضیه صدق می‌کنه و اون‌ها هم همین عکس‌العمل رو دارند. اگه مجبور بشم که با اون آدم حتی یه مدت خیلی کوتاه دم‌خور بشم، انگار که زیر شدیدترین شکنجه‌ها قرار دارم.

مورد اخیری که فهمیدم احتمالا در موردش اشتباه می‌کردم، کسی هست که آدم معروفی بوده و من اولین بار به عنوان مجری برنامه‎‌ی «دو قدم مانده به صبح» شناختمش: «محمد صالح علاء». تیپ کلیشه‌ای معمول مجریان تلویزیون، اجراهای کاملاً نمایشیه و اکثراً تمامی رفتارشون در طول برنامه‌شون، تصنعی و ساختگیه. وقتی برای اولین بار، مدل صحبت کردن و رفتار و سکنات آقای صالح علاء رو در اون برنامه دیدم، ازش خوشم نیومد و گفتم چقدر نمایش بازی می‌کنه و چقدر حرف زدنش بی‌مزه و ساختگیه. تا اینکه مطلب کوتاهی (فکر کنم توی ماهنامه‌ی «اندیشه پویا») ازش خوندم و دیدم که چقدر جذاب می‌نویسه و چقدر احساساتی و صاف و ساده‌س مطلبش. چند وقت بعد، مطلب دیگه‌ای در مورد «ملال» خوندم ازش، باز هم توی «اندیشه پویا» که به شدت باصفا و ساده بود و با خودم گفتم عجب آدم غریبیه این آقای صالح علاء. امروز هم یه مطلبی ازش خوندم، بازم توی «اندیشه پویا» در مورد خاطراتش از یک معلم موثر در زندگیش که در مورد «سیمین بهبهانی» نوشته بود و موقعی که مطلبش رو می‌خوندم، حس می‌کردم داره با صدای خودش تعریف می‌کنه و کلی حظ بردم از مدل نوشتنش، طوری که از مترو که بیرون اومدم تا برسم به شرکت، کلاً لبخند رضایت روی لبم بود.

این هم یکی دیگه از مواردی بود که بهم بیشتر از قبل ثابت کرد که با نگاه اول در مورد آدم‌ها موضع نگیرم. گرچه در موارد خیلی زیادی، موضع اولیه‌م درست بوده، ولی مواردی هم هستند که مسیر رو اشتباه رفته‌ام!

پانوشت ۱: تبلیغ اندیشه پویا شد! خوبه، اگه این مطلب رو تا اینجا خوندید، برید بخرید و بخونید!

ضرورت نوشتن

این روزها فکرم خیلی مشغوله و در واقع، زیاد به «همه چیز» فکر می‌کنم. این همه چیز حتما چیزها و مسائل روزمره هم نیستند. از دغدغه های مربوط به زندگی شخصی (نحوه‌ی برخورد و موارد مربوط به زندگی با همسر و فرزند و خانواده‌ی درجه‌‎ی یک و دو و …، مسائل مالی و …) گرفته تا زندگی اجتماعی و خیلی مواقع هم دغدغه‌های ناشی از تاملات شخصی.

خوشبختانه در مسائل مرتبط با زندگی مشترک، به‌خاطر هم‎‌فکری خوب و مسالمت‌آمیزی که با آزاده داریم، سعی می‌کنیم همه‌ی دغدغه‌هامون رو با کمک هم بررسی کنیم و فکری براشون بکنیم.

اما یه سری فکرها هستن که ارتباط مستقیمی با زندگی مشترک ندارن و بیشتر به تاملات درونی و شخصی مربوط می‌شن. در مورد اینجور مسائل، سعی می‌کنم بخونم و فکر کنم. اما مثل مواقعی که نیاز داری که فهرست کارهای روزانه‌ت رو بنویسی تا بهشون نظم و ترتیب بدی، نیاز شدیدی حس می‌کنم به اینکه تفکراتم رو جایی بنویسم تا یه مقدار منظم بشن و بعدا که می‌خونم‌شون، سیر تفکر و احیانا تغییر خودم رو دقیق‌تر ببینم. مثلا وقتی نشستم مطالبی که قبل از انتخابات ۸۸ نوشته بودم رو خوندم، طرز فکر و اصلا فکرهای اون موقع برام جالب بود.

چندین و چند بار توی این یکی دو سال، چیزهایی به ذهنم رسیده که بنویسم، ولی نه حالش رو داشتم و نه خیلی مواقع وقتش رو!

نوشتن این حرفایی که تا اینجا نوشتم یا در آینده در این راستا می‌خوام بنویسم، اصولا برای کسی جز خودم ارزش خاصی نداره، ولی خب دلم خواست و اینجا نوشتم اینا رو.

جدی‌تر می‌خوام بنویسم.

هفت، به پیش

حدود ۴ ماهه که فرصت نوشتن پیدا نکرده‌ام. در طول روز که کار بی‌برنامه‌ی شرکت که بدجوری هم خسته‌م کرده؛ شب هم که خونه و لذت کنار خونواده بودن و سروکله زدن با یاسمین معمولاً بدون وقفه؛ آخر شب‌ها قبل خواب هم که به زحمت کتابی و بعد هم خواب و فردا و دوباره روز از نو؛ یه مدت هم که درگیری مقاله و سر پیری معرکه‌گیری؛ از اون طرف دغدغه‌ی آلودگی هوا و دغدغه‌ی همیشگی و بی‌انتهای آینده‌ی خودمون و یاسمین توی این کشور نفرین‌شده‌ی لعنتی؛

با همه‌ی این سختی‌ها و خوشی‌ها و دغدغه‌ها، وقتی فکر می‌کنم که هفتمین سال زندگی مشترکمون رو پریروز شروع کردیم، کلاً حس خوب بهم میده و سختی‌ها آسون میشه و خوشی‌ها و شادی‌هام چند برابر میشه و انرژیم رو برای رو به جلو حرکت کردن و تلاش کردن بیشتر می‌کنه. امیدوارم توی این هفتمین سال زندگیمون، برنامه‌هایی که مدت‌هاست توی ذهنمون داریم و فرصت نمی‌کنیم بهشون برسیم رو بتونیم به خوبی پیاده کنیم.

خوشحالم