از دوشنبه شب پیش، برای عروسی برادر وحید رفتیم تبریز و دیروز صبح زود رسیدیم تهران. دوباره برگشتیم توی دود و ترافیک و شهر پر از نامردی و …

توی این یک هفته ای که تبریز بودیم و خیلی خیلی هم خوش گذشت، همینطور یاد حرف امین می افتادم که برای مطلب آدمهای خوب گفته بود: «هنوز خیلیا هستن. خیلی» [وحید! این آدمهای خوبی که گفتم شامل تو نمیشن ها! زیاد خوشحال نشو! خونواده ات رو منظورم بود:دی]

دو شب رو توی خونه ی مادربزرگ مهربون وحید خوابیدیم. یه خونه ی با صفای قدیمی با گل و گیاه و حیاط دلنشین و حوض کوچولو گوشه ی حیاط و … خلاصه که کلی از خاطرات شیرین کودکی هام رو که توی خونه ی مادربزرگ خودم داشتیم [و کوبیدنش و دوباره ساختنش]، جلوی چشمام می دیدم. اینم چند تا عکس از خونه ای که توصیف کردم: (برای تسریع در بالا اومدن وبلاگ، عکسها رو در قسمت ادامه ی مطالب قرار دادم) (بیشتر…)