بایگانی ماهیانه: مرداد ۱۳۸۵

بازگشت

ای همه هستی ز تو پیدا شده
خاک ضعیف از تو توانا شده

آنچه تغیر نپذیرد تویی
وانکه نمردست و نمیرد تویی

هر که نه گویای تو، خاموش به
هر چه نه یاد تو، فراموش به

غنچه کمربسته که ما بنده ایم
گل همه تن جان، که به تو زنده ایم

چاره ی ما ساز که بی یاوریم
گر تو برانی به که روی آوریم؟

عاشق این آهنگ محمد اصفهانی و در واقع عاشق اولین آلبومش هستم که بالاخره از اینجا دانلودش کردم. با آهنگاش …

خیلی فکر کردم، خیلی … خیلی چیزها خوندم و باز هم خیلی فکر کردم … میخوام دوباره شروع کنم، این بار با آگاهی بیشتر نسبت به قبل

کمکم میکنی؟ با واسطه ای که خودم میخوام؟ …

تشویش

دور و برم سیاهه، اما دور دورا روشن! از روی سیمهای ممنوعه رد میشم، آژیر به صدا درمیاد، خنجرم رو در میارم، از پشت میزنم به خودم، خون نمیاد، میدوم، لبه پرتگاهم، دورخیز میکنم، می پرم، از روی پرتگاه رد میشم، پام که به زمین میرسه و چند قدم جلوتر میرم سقوط میکنم، خودمو میبینم، کلی سقوط کردم، دستمو دراز میکنم و دست خودمو میگیرم و میکشم بالا، با خودم راه میفتم، پاهام برهنه اند، سنگلاخ و شیشه امونم رو بریده، روی شونه های خودم میشینم، شروع میکنم به پرواز کردن، میخوام خودم بدون کمک خودم پرواز کنم، میدوم، در حال دویدن بالا و بالاتر میرم، همه به من نگاه میکنند، از روی پشت بوم خونه ها رد میشم، یهو بمبارون شروع میشه، همه از خونه ها دارن فرار میکنن، سریع میرم پناهگاه، همه هستند، چهره های زیادی رو میبینم، اما موندم اینهمه آدم چه جوری توی این یه ذره جا جمع شدند، میرم جلوی در پناهگاه، پایین رو نگاه میکنم، تو ارتفاع خیلی زیاد داریم پرواز میکنیم با پناهگاه، اولین موشک به گوشه پناهگاه برخورد میکنه، خسته ام، دلم میخواد استراحت کنم، دراز میکشم، وقتی بلند میشم میبینم روی تخت خودم نشستم، پشت میزم میشینم، روی صندلی میچرخم و میچرخم، توی دریا دارم دست و پا میزنم، چند نفر دارند میدوند که بیان به من کمک کنند، اونا هر چی میدوند جلوتر نمیاند ولی من دارم دورتر و دورتر میشم …

چای گرم، کباب سرد

آقا ما هر وقت رفتیم نهارخوری مرکز، غذاش سرد بود! اعصاب نمونده واسه من یکی! چه بساطیه؟ غذای خوب میدین که میدین، چرا سرد آخه؟

هر موقع هم که میخوای بری چای بریزی نوش جان کنی تا جیگرت حال بیاد، آب توی کتری چای ساز نیست! مجبوری از این دستگاه های آب سرد کن-گرم کن آب گرم و نه جوش، بریزی توی لیوانت و بیای یه چای کیسه ای بدبخت رو توش فرو کنی و به جای ۱۰ تا قند که همیشه میخوردی، یه قند بخوری و چایت رو سر بکشی! چه بساطیه؟

امروز هم بالاخره تغییر این FCKeditor لعنتی تموم شد! البته با کمک شدید آقا رضا فرشی! یک ساعت و نیم، شاید هم بیشتر، به خاطر ننوشتن یه کلمه توی کد جاوا اسکریپت، دهنمون بلا نسبت شما صاف شد! اما بالاخره دکمه های Direction با موفقیت بهش اضافه شد! فردا روز پرکاری خواهد بود …
خدا کنه تا آخر این هفته … البته فکر کنم قطعاً روحیه میگیرم و میگیریم! ایشالله …

عکس

نسیه

اینجایی که ملاحظه می کنید، صحن دانشگاه صنعتی امیرکبیر هست، نه کارگاه ساختمانی!

چند هفته پیش، برای اینکه افراد بیشتری رو توی پارتیشن های قسمت پشتی ما جا بدند، پارتیشنی که وسط راه بود رو گسترش دادند، یکی از بچه های پارتیشن ما هم یه برگه روی این پارتیشن نصب کرد:

باز هم گذشت زمان و …

– حدود ۹ روز از فوت شوهر خاله ام میگذره، هنوز که هنوزه نمی تونم باور کنم که دیگه نیست، دیگه نیست که باهاش شوخی کنیم و بگیم و بخندیم. حدود سه شب قبل از فوتش، بعد از تموم شدن نامزدی پسرخاله ام، کلی گفتیم و خندیدیم. وقتی توی خونه، بالای سر جنازه اش نشسته بودیم و همه گریه میکردند، همه اش می خواستم به همه بگم که ساکت باشین، کریم آقا خوابیده، سر و صدا نکنید، بیدار میشه … باورم نمیشه …

– خواستم باز دوباره از جنگ لنبان و اسرائیل بگم، ولی واقعاً دیگه حتی حال اون رو هم ندارم. بسه دیگه، زیاد از جنگ و کشتار و اینجور چیزها گفتم، دیگه حوصله ی نوشتنشون رو ندارم، با اینکه خیلی از این قضایا ناراحتم …

– سی دی پلیر! ماشین، تبدیل شده به چاله سنج خیابونهای تهران! دائماً صدای آهنگ قطع میشه. البته فعلاً آقای دکتر دارن طی یک طرح ضربتی تمام خیابونها رو آسفالت میکنند و چاله چوله ها رو پر می کنند و معابر رو درست می کنند و البته کارهای خدماتی رو تعطیل! دیگه مجوز کار به پیمانکارهای مخابرات و آب و فاضلاب و برق و گاز داده نمیشه و …

– وقتی به روند این ۸ ماه و نیم نگاه می کنم، روز به روز بیشتر مطمئن میشم از تک تک تصمیماتی که گرفتیم و گرفتم. به خصوص وقتی که می بینم پدر و مادرم خیلی بهم اطمینان میدند و حمایتشون رو بیش از پیش حس می کنم …

روزها می گذرند …

بمباران قانا و کشتار دهها کودک بی گناهی که از مرگ به زیرِ زمین پناه برده اند، چه معنی می تواند داشته باشد؟ زوال؟ زوال ِ چه؟ زوال اسرائیل؟ زوال سازمانهای مدعی حقوق بشر؟ زوال سردمداران مدعی ضد تروریسم؟ یا از همه بدتر، زوال بیش از پیش انسانیت؟

چشمانمان را نبندیم، فقط لبنان و فلسطین و سومالی و سودان و … نیست!

در همین ایران خودمان، برای نازنین، به جرم کشتن مردی که قصد تجاوز به او را داشته، حکم اعدام صادر شده! این کجای انسانیت است؟

باز هم هست!

کودکان ِ قد و نیم قدی که هر روز در گرمای جانسوز کوره های آدم پزی (بخوانید آجرپزی) متولد می شوند و محکومند که تا آخر عمر عموماً کوتاهشان ، تنها دلخوشی و سرگرمیشان خاک باشد و خاک باشد و خاک …

کودکان بی گناهی که پس از ساعتها پرسه در خیابانهای شهرمان، به قصد فروش چند شاخه گل، برای تامین هزینه های زندگی نکبت بار پدر و مادرشان، شبها از درد کبودی های ضرب و شتم و سوزش های ته سیگار و به خود پیچیدن از گرسنگی، یک دم خواب خوش را تجربه نمی کنند …
هست، باز هم هست!

اکبر محمدی، همین دو سه روزه، در اوین خودمان درگذشت.
اکبر محمدی های زیادی را می شناسیم که هر روز …

و این روزها همچنان میگذرند …

و خدایی که آن بالا نشسته و همیشه و همه جا حرف از عدل و عطوفت و رحمتش بر سر زبانهاست …
عدل و عطوفتی که انگار فقط برای مایی است که خودمان را می بینیم و خودمان …

خدای عادل و رحمان و رحیمی که همیشه فریاد اتّقوالله اتّقوالله است بر سر زبانمان، برای ترسانیدن دیگران از او …
و ما مجازیم هر چه خواستیم بکنیم، در آخر بانگ الهی العفو برمیداریم، ما بنده ی خاصّ اوییم!!! حتماً می بخشد ما را …

دلم آنقدر از همه چیز و همه کس، خصوصاً آن خدایی که می شناسم و می پرستم، پر است که ساعتها گریه هم آرامم نمی کند …

چند تا عکس

توی آزمایشگاه مدار الکتریکی، داشتیم آزمایش می کردیم و سیگنال می دادیم و ورودی و خروجی رو به نوسان نگار(اسیلوسکوپ) وصل می کردیم. یه نوع شکل عجیب غریب لیساژو نشون داد که به جای شباهت به جواب دلخواه ما، بیشتر به دهن علی افروزه موقع صحبت کردن شبیه بود

بازم شاهکار شهرداری

چند روز پیش که رفتم سر کار، ماشین رو که جلوی مرکز پارک کردم، حواسم نبوده و طوری پارک کرده بودم که جلوی ماشین یه بنده خدایی رو گرفته بودم و نتونسته بوده راحت از پارک در بیاد، واقعاً شرمنده شدم این نامه رو دیدم

اینم شعار زیبا و به جای بعضی از دوستان در مکان مناسب (مکان:ضلع جنوب غربی چهار راه ولیعصر)

و در آخر، اعلامیه دوستان آذری زبان که سر قضایای سوء برداشت از کاریکاتور روزنامه ایران توی تابلوهای دانشگاه نصب شده بود، حداقل اگه خیلی معترض هستید اول این چیزا رو درست کنید، البته با عرض معذرت از بر و بچه های آذری

تو …

ای تیر غمت را دل عشّاق نشانه …

هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو

هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو …

مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه …

حس خوبی دارم نسبت به این آهنگ …

اگه اون یکی “تو”، واقعاً “تو” باشه، میتونه تجلی «تو» باشه … یعنی تجلی «تو» در وجود “تو”

من که فکر می کنم، “تو”، تجلی بالقوه ای از «تو» هستی که یه کمی بالفعل شدی … هنوز کلی توانایی داری که بالفعل تر!!! شی …

حرفهام شبیه من و تو بازیهای علی شد …

نمی دونم چه ربطی داشت … ولی به ذهنم اومد و نوشتم خب …