بایگانی ماهیانه: شهریور ۱۳۸۵

خودخواهی

مشهد که بودیم، با پسر عمه ام که به دلیل نزدیکی های فکری شدیداً به تفکراتش علاقمند شدم، سر اتفاقات خوشایندی که اونجا افتاد، خیلی صحبت کردیم.

تقریباً هر روز سر مسائل مختلف که ذهنمون رو مشغول کرده، ۲-۳ ساعت صحبت میکردیم. این مسئله خوشایند هم یکی از اون مسائلی بود که ذهنمون رو مشغول کرده بود.

یه جمله جالبی گفت پسر عمه ام که خیلی روش فکر کردم. جمله ای با این مضمون: «توی اینجور روابط، باید قبل از همه چیز، خودخواهی های خودمون رو بشناسیم و با خودخواهی های همدیگه مقایسه کنیم و ببینیم اصلاً خودخواهی هامون تا چه حد مشترکند. اگه خودخواهی ها وجه اشتراک خاصی نداشته باشند، کنار اومدن خیلی سخت میشه!»

چند روز پیش صحبتی پیش اومد با چند تا از دوستان، حدود ۲-۳ ساعت، که دوباره منو یاد حرفهای پسر عمه ام انداخت. خصوصاً یاد کلمه ای که زیاد روش تأکید میکرد: خودخواهی

هنوزم دارم به این مضمون فکر میکنم …

گیج شدم

یه بار مطلبی نوشته بودم و از تحریریه اخبار ورزشی شبکه خبر صدا و سیما ایراد گرفته بودم که گفته بود کینشاسا پایتخت جمهوری کنگو هست! الآن کینشاسا رو سِرچ کردم، جمهوری کنگو کینشاسا هم اومد، زئیر هم اومد! من گیج شدم!

دلیل

دلیل اینکه یه هفته نیستم و یه روز میام و ۴-۵ بار پشت سر هم آپدیت میکنم، کمبود وقت نیست. به قول مرتضی که خودشم از یکی شنیده و شده ورد زبونش، “انیشتین هم همینقدر وقت داشت”. دلیلش فقط و فقط فراخی است و بس!

صبر میکنم چند مطلب در چند روز آماده کنم و بعد یهو همه رو بذارم اینجا. شرمنده اگه میخونین حالتون بد میشه. جوونم دیگه، باید خودمو یه جا خالی کنم!

جا پا *

جا پای من روی برف نمی مونه. تمام تلاشم رو می کنم که جا پام رو روی برف بذارم. مدام پا می کوبم روی برف، اما جا پام نمی مونه. چند نفر دیگه هم رد میشند، می ایستم به تماشای پا کوبیدنشان روی برف تا شاید جاپایی از خودشون به جا بذارند.

دوباره راه می افتم. توی پیاده رو سر کوچه، راهی باز شده وسط برف. جای پاها مونده. کلی جای پا. قطعاً آدمهای زیادی پشت سر هم از اینجا رد شده اند. مثل اینکه من هم باید پا جا پای همین آدمها بذارم. تنهایی نمیشه از وسط برف، راهی به این بزرگی باز کنم. تازه اگه هم با هزار زحمت همچین راهی باز کنم، چند لحظه بعد محو و نابود میشه …

———————————

* عنوان مطلب عیناً عنوان داستانی کوتاه از «جلال آل احمد» در مجموعه «زن زیادی» و محتوای مطلب، خلاصه ای بسیار خلاصه! از این داستان از نگاه منه

برو کنار

بر روی شانه های پهن و ستبر گوژپشت نتردام می نشینم و از پله های دروازه بشریت با سرعت تمام بالا می روم و آویزان وار از درختی به درختی دیگر سفر می نمایم و در بین راه، با دیدن ببر سیاه آسیایی، به یاد پسر جنگل می افتم و از طنابی که به آن آویزانم پیاده می شوم و روی سر در خانه پسر جنگل می ایستم و هو هو چی چی کنان از جلوی ایستگاه آخر زندگی رد می شوم. قبل از پل نزدیک ایستگاه مابعد آخر زندگی، صدای سوت قطار به صدا در می آید. ترمز قطار را می کشم. ریزعلی خواجوی است که سوت ترمز را کشیده. دست ریزعلی را می گیرم و با هم از پل می پریم پایین. ناگه، صدایی شبیه به صدای تارزان می شنویم. به بالا می نگریم. سیمرغ بلورین نامرد، سیندرلا در بغل، از کنار ما می گذرد و باد گرمش از جانب خوارزم ما را تحت تأثیر قرار داده و بوی گند بی تربیتی فیل ما را دچار اشتهای شدید می نماید. جلوی هایدا می ایستیم، مقداری پاپ کرن می خریم و روی چمنهای بلوار کشاورز، کنار تابلوی علفها را نخورید می نشینیم. ژامبون گوشت ژیگو را خورده و شعرگویان و خرامان، راه خانه خود در پیش می گیریم. گویا حسین آقا که قبلاً رئیس خط می نمود، سرش به زیر آب رفته و خفه نموده گردیده است. رئیس جدید خط می پرسد:آقا جنت آباد میرید؟ با شادمانی پاسخ می دهم: بله قربان، وگرنه می ترکید. سوار بر تاکسی قراضه داش علی شده و به سوی سر منزل مقصود روانه می گردم. یادم رفت ریزعلی را هم با خودم بیاورم. باد سردی می وزد. بیچاره ریزعلی! حالا باید برود معتاد شود و زیر پل بخوابد یا خودش را به یکی از این گرمخانه ها که برایشان ساخته اند هجوم برد، تا گرم و نرم بماند. عرق گرمی بر پیشانیم نشسته است. با دلی آکنده از غم و سرشار از رحمت، وحشیانه فریاد میزنم: لعنت بر پدر و مادر چَسی چه در این مکان آشگال بریزد

گوش کن ببین چطوره؟

با سفید که قهر

مداد رنگی هم می شکنی.

پناه گرفتند همه

در بالش رنگ رنگ خواب من.

حالا بگو:

«سیاه، جمع بی رنگی».

تو میان میدان شهر

با پرچم سیاه.

من چشم روی پایه سنگی ات

یک – دو – سه تا ده.

رنگین کمان بازی اش گرفته بود

و هر ساک ساک من

خنده اش را به سکسکه می انداخت.

حالا بگو:

«بی گریه،

حیات گیاه تکرار نمی شود».

اما

من که گیاه نبوده ام هرگز.

باید به اطلاع برسانم،

یک شب خدا

بر من

هزار هزار خط خونی روشن کشیده است».

—————–

از کتاب «انگار گفته بودی لیلی» اثر سپیده شاملو

در جواب یک نظر

یه دوستی با نام «الف» درباره مطلبی که اینجا در مورد اتفاقات اخیر دانشگاه نوشته بودم، نظری داده که چیز خاصی ازش درک نکردم، متن نظر اینه:

salam…baba shpma kheilee bahaleen…man az fareghottahseelaie amirkabiram va ozve kanoone andishe boodam…kheilee jaleb bood

لازم میدونم یه سری توضیحات بدم.

اول از همه بگم که منم مثل اکثر بچه های دانشگاه و کلاً دانشجوها، دوستانی از همه طیف دارم، دوستان مذهبی با اعتقادات و گرایشهایی نزدیک به کانون اندیشه، یه سری هم با گرایشهایی نزدیک به بسیج و یه سری هم نزدیک به انجمن اسلامی و البته دوستانی که توی هیچکدوم این سه گروه نمی گنجند!

اگه به مطلبی که اول این نوشته ذکر کردم یه کمی دقت کنین، میشه فهمید که شخصاً، حداقل برای خودم، خیلی مواقع حساب کانون اندیشه رو از انجمن و بسیج جدا کردم! درسته که توی خیلی از موارد کانون اندیشه خواسته یا ناخواسته، با غرض بعضیها یا بدون غرض، وارد درگیریهای سیاسی دانشگاه میشه که حرف و حدیثهای زیادی رو در پی داره، امّا به نظرم اگه یه کم چشمهامونو باز کنیم و یه طرفه به قاضی نریم، میشه خیلی از کارهایی که کانون اندیشه کرده و میکنه و انشالله خواهد کرد رو به خوبی ببینیم و شاید مثل من حساب کانون اندیشه رو از یه سری جریانات جدا کنید.

فکر کنم توی بحبوحه شلوغی های دانشگاه توی سال ۸۳ بود، که بچه های کانون اندیشه، در اعتراض به عدم رسیدگی شهرداری و شورای شهر به وضعیت بی خانمان های تهران، توی هوای سرد، یک یا دو شب رو جلوی شورای شهر تهران خوابیدند، تا جاییکه رسول خادم که فکر کنم مسئول کمیته فرهنگی شورای شهر هست، مجبور شد توی جمع بچه ها حاضر بشه و قول رسیدگی بده و چند روز بعد هم در اثر فشار خیلیها، که کانون اندیشه هم جزئی از اونها بود، یه سری گرمخانه برای بی سرپناه های تهران درست کردن که حداقل از سرما نمیرند! شخصاً این قضیه رو با اشتیاق تمام، با آب و تاب فراوون، برای خیلیها تعریف کردم.

بچه هایی هستند توی کانون اندیشه که توی همین شلوغی های امسال دانشگاه، توی زد و خوردهای عجیب و غریبی که بین انجمن و بسیج اتفاق افتاد، تمام تلاششون رو میکردند که بچه ها رو از هم جدا کنند، که بنده خداها کلی هم مشت و لگد نثار اونها شد! شاید توی بسیج و انجمن هم از اینجور بر و بچه ها پیدا بشند، ولی فکر نمیکنم به اندازه کانون اندیشه باشند.

دقیق یادم نیست، ولی کانون اندیشه همیشه فعالیتهای فرهنگی مختلفی رو جدا از جو سیاسی دانشگاه انجام داده. همه اینها درست، اصلاً همین هاست که باعث شده خود من یه مقدار روی کارهایی که کانون اندیشه میکنه حساس باشم. دلیل اینکه توی مطلبی که «الف» در موردش نظر داده، خیلی سعی کردم کانون اندیشه رو خطاب انتقاد قرار ندم – فقط به عنوان یه دانشجویی که دوست نداره جوّ دانشگاه متشنج و غیر قابل تحمل باشه – و البته نشد، همین قضیه است. بچه های کانون اندیشه باید مواظب رفتارشون باشند. فکر میکنم بچه های کانون اندیشه این روزها بدجوری دارند توسط یه سری مغرض بازی میخورند. نذاریم وضعیت از اینی که هست بدتر بشه … همین!

درد دل

امروز کلی با علی چت کردم، درد دل کردم، در واقع درد دل کردیم، از اینهمه دردی که توی دلمونه گفتیم، دردی که الآن درد خیلی هاست، خیلی از همین دور و بریهای خودمون، مطمئن شدم که دردم با خیلیها مشترکه …

من گفتم که امیدوارم، همیشه امیدوار بودم و هستم نسبت به حل این مشکلات، تسکین این دردها، فقط عجله دارم، اما علی از صبر میگفت، وقتی ان الارض یرثها عبادی الصالحون رو یادم انداخت، یه کمی آرومتر شدم، اما بازم دلم آشوبه، همه چیز توی مغزم می چرخه، فکرهام همدیگه رو له میکنن، مات و مبهوتم، چیکار باید کرد؟ شاید باید منتظر بود و به قول علی منتظر

نیمه شعبان هر سال، شادترین روز زندگیم بوده و هست و حتماً هم خواهد بود، همیشه یه حس خوبی داشتم تو این روز …

راستی فردا شب حتماً به ماه نگاه کنید وقرص کامل رو ببینید و به این دقت کنید که بجای فردا، شنبه نیمه ماه قمریه!

۹ ماه و نیم … باورت میشه؟

۱۵ روز …