بایگانی ماهیانه: مهر ۱۳۸۵

اشتباه

دیگه این اشتباه رو تکرار نمی کنم. به خاطر خودت بود. باید قیافه ات رو میدیدی. گفتم که: مهم بود! دیگه مهم نیست! اشتباه کردم! زود فهمیدم که اشتباه کردم، اما معمولاً و بدبختانه این اشتباهات رو زیاد تکرار میکنم. تمام تلاشم رو میکنم که دیگه تکرار نشه …

در ضمن این خودت، هیچ ربطی به اون یکی خودت که توی یکی از مطالب اخیر نوشته بودم نداشت! اینو واسه پژمان گفتم که گیر نده:دی

ماست مالیزاسیون

بعد از باخت پرسپولیس مقابل تیم سپاهان در فینال مسابقات جام حذفی باشگاه های ایران، مسئولین باشگاه پرسپولیس قضیه ای رو علم کردند در مورد عماد رضا بازیکن عراقی سپاهان، که توی بازی با پرسپولیس هم بازی کرد و اگه اشتباه نکنم پنالتی پیروزی سپاهان رو هم خودش زد، مبنی بر اینکه عماد رضا قراردادش توی فدراسیون ثبت نشده و کلی جنجال سر این قضیه به پا شد! از عماد رضا انگشت نگاری شد که بفهمند اون کسی که ساعت ۱۲ شب قراردادش ثبت شده، خود عماد رضا بوده یا یه نفر دیگه! نهایتاً هم رأی فدراسیون به نفع سپاهان صادر شد و سپاهان قهرمان جام حذفی موند! بعد از این قضیه کلاً سر و صداها خوابید! در واقع آبها از آسیاب افتاد! مسئولین باشگاه پرسپولیس، مدتی حدود یک ماه، هواداران و مردم رو سر کار گذاشتند و شلوغ کردند و همه جا رو بهم ریختند، فقط و فقط برای منحرف کردن افکار عمومی از توجه به بازی افتضاح پرسپولیس و البته مدیریت ضعیف و افتضاح تر باشگاه فرهنگی!!! ورزشی پرسپولیس. طبق معمول مردم غرق در جوّ حاصل از شانتاژ خبری شدند و اصل موضوع فراموش شد …

البته این نمونه کوچک این سیاست مدیران مملکت ما بود! وقتی یه باشگاه فرهنگی ورزشی، برای فرار از پاسخگویی به افکار عمومی اینجوری رفتار می کنه، دیگه چه انتظاری باید داشت از مدیران ارشد و رده بالای دولتی؟ وقتی گرانی پیش میاد، همه چیز رو به اونور آبها ربط می دهند، وقتی یه کسی یه جایی حرفی میزنه و خبرگزاری ها هم مستقیم انتقالش میدهند روی سایتهاشون و دو روز بعد همه چیز تکذیب میشه، وقتی یه کسی کلی قول میده و شعار تبلیغاتی میسازه و رأی میاره و بعد از مدتی، میاد میگه اون حرفها اصلاً حرفهای من نبود!

حتی توی آمریکا، برای اینکه افکار عمومی نسبت به افتضاح های ناشی از مدیریت ضعیف دولت جمهوری خواه منحرف بشه، یهو می بینیم که برجهای تجارت جهانی هدف قرار می گیرند و جنگ با تروریسم پیش میاد و هر روز یه کشور جدید مورد عنایت قرار می گیره و …

سیاست مدیریت ضعیف (خصوصاً در کشور ما که هیچ کس به هیچ کجا پاسخگو نیست): شانتاژ خبری، انحراف افکار عمومی، پاک کردن صورت مسئله! و در یک کلام : ماست مالیزاسیون!

باز هم عکس

اولین عکس، مربوط به شاهکار یه شرکت تولید کننده لوازم اداری هست! به کلمات انگلیسی خوب دقت کنید:

و اما عکس دوم! اینهمه خرج میکنند برنامه برگزار می کنند، یه کم دقت نمی کنند برای چاپ پوستر تبلیغاتی!

عکس سوم! باید می نوشتند: تجلیل از مقاومت امپریالیستی! و آمریکایی! و ضد مردمی رهبر کوبا

از فاز سوژه گرفتن از تبلیغات و پوستر و اینا که بیایم بیرون، نوبت میرسه به دانشکده! اول از همه، پولهایی که ملت برای افطاری کمک کردند:

۱۰ تومنی: یادمه اولین بار که ده تومنی چند روز بود بصورت سکه ای اومده بود توی بازار، سال دوم دبستان بودم و هنوز ۱۰ تومنی سکه ای ندیده بودم! معلممون پای تخته یه دایره کشید و وسطش نوشت ۱۰۰ ریال. من دستم رو بردم بالا و گفتم: خانم اجازه! ۱۰ تومنی که سکه نیست، اسکناسه!

۲ ریالی!!!

۲ تومنی هایی که مدتهای مدیدیه ندیدیم! خصوصاً سمت راستیه

و در نهایت، این هم کل پولهایی که در مرحله اول از بچه ها جمع شد! مراحل بعدیش، دیگه توی صندوق ریخته نشد، حضوری پرداخت کردند. تا موقعی که این عکس انداخته شد، حدود ۲۳۰ هزار تومن

این هم عکسی از مکانی که حدود سه سال، توش شلوغ کردیم و گفتیم و خندیدیم و توی سر و کول هم زدیم و دانشکده رو بهم ریختیم و همه رو شاکی کردیم! سایت سابق در دست تعمیر

بیخود نیست اینهمه دکتر حسام توی دانشکده ارج و قرب داره و همه جلو پاش بلند میشند. این عکس و عکس بعدی رو فقط بچه های ورودی ۸۲ دانشکده درک می کنند

و اینهم دکتر مرتضی نبوی!!! متخصص داخلی! برای اطلاعات بیشتر به این مطلب وبلاگ خز مراجعه شود

تن رود

تن ِ رود، همهمه ی آب

وسوسه خواب

من ِ بی حوصله، بی تاب …

باور و تردید

معما

هر نفس غنیمت

هر لحظه یه رؤیا …

پر شور نشاط

تو هیاهو

آواز قشنگ

آهنگ صدا …

خنده رو لب ها

اشک رو گونه ها

و انگار

شاعر شعر چشم ها …

دشت پونه های وحشی

رنگ التماس و خواهش

موج خاکستری باد

شعله ی گرم نوازش …

گلواژه رو

همصدا بخونم

و ای کاش

تا ابد بمونم …

تولد

درسته که ۵ روز از تولدم میگذره، اما هنوز مزه شیرین احساس تولد دوباره زیر زبونمه. خصوصاً با کادویی که روز قبلش گرفتم و بهترین و با مزه ترین و خوش مزه ترین کادوی تمام عمرم بود. دستت درد نکنه جوون. خیر از جوونیت ببینی ایشالله مادر!

پارسال نوشته بودم:

الآن هم خوشحالم هم ناراحت! خوشحال از اینکه حس می کنم دوباره متولد شدم و برگشتم به روزهای بچگیم، ناراحت از اینکه حس میکنم دوباره متولد شدم و برگشتم به روزهای بچگیم

اما امسال میگم:

خوشحالم از اینکه حس میکنم دوباره متولد شدم و البته دیگه خیلی مایل نیستم برگردم به روزهای بچگیم! چون الآن واقعاً داره خوش میگذره:دی البته یه موقعها فلش بک خیلی لازمه

وجود خودت بهترین کادوی عمرم بود که اون بالا سریه بهم داد، اما بازم ممنون به خاطر کادوی با نمکی که بهم دادی …

معجزه

۱- مثل اینکه بعضی شناختهایی که انجام نشده بود، قراره کم کم انجام بشه! البته عجله موقوف!

۲- خیلی جالبه! با تغییر مدیریت دانشکده، همه چیز با سرعت بنز(به قول وحید) داره به خوبی و خوشی پیش میره! هنوز از ۶ سال مدیریت سابق در عجبم …

۳- رفتیم فینال جام رمضان! ۱۲ گل زده و ۸ گل خورده در ۳ بازی!!!

۴- شدیداً دارم زرد می نویسم! خودم هم خوب میدونم. اما شرمنده! به نظر میرسه اینجا فقط برای زرد نوشتن آفریده شده. چون من جون و زندگیم رو بیشتر از نظراتم دوست دارم.

۵- این ماه رمضون یه نموره سخت داره میگذره. خیلی از اتفاقات دور و برم توی ماه رمضون شاکیم. یه سری از چیزهایی که بشدت ازش شاکی بودم و هنوز هم هستم رو سمانه خانم ( همسر علی آقای ابراهیم زاده ) اینجا به بهترین شکل نوشته …

۶- دست هر کسی (کسانی) که افطاری دیشب رو برگزار کرد(ند) درد نکنه. دستشون هم بابت تولد و کادو و اینا درد نکنه. وقت نشد روز تولدم مطلب بنویسم. اما حتماً می نویسم و میذارمش اینجا …

شب آفتابی

پشت شبهای بی خاطره … پشت زندان غم … آرزوهای دور و دراز … خواب چشمان نم

تعبیر رویای نادیده … نوری که بر سایه تابیده … یک آسمان بخشش بی طلب … بر خاک تردید باریده

یک خانه در کوچه زندگی … یک کوچه در شهر آزادگی … یک شهر در سرزمین حضور … راز بودن به این سادگی

به رویا … تا تماشای فردا … قطره ای بی تپش در سراب … تا تکاپوی دریا

گنگ و بی حس! پیچ و خم تفکر! مرور یک عمر! جنگ با شکست! نگاه به اطراف کثیف! فرار از تخریب آینده! … هوای تازه میخوام