بایگانی ماهیانه: آذر ۱۳۸۵

زود قضاوت کردن

بامداد امروز یه مطلبی با عنوان استفاده ابزاری از همه چیز در مورد ذهن بیمار بعضی آدمها نوشتم‌. همین چند دقیقه پیش قول دادند که به اون قسمتی از نوشته ام که مستقیم به خودم ربط داشت، رسیدگی بشه! یعنی به طرف تذکر بدند که هر چی دلش می خواد به این و اون نگه!

نکته جالب اینجاست که همون کسی که یه بار در موردش توی وبلاگم نوشته بودم قول رسیدگی داد! هر روز که میگذره و دوباره باهاش برخورد میکنم، بیشتر میفهمم چقدر بی انصافی کرده بودم در موردش، چقدر زود قضاوت کرده بودم! اولین باری نبود که زود قضاوت کرده بودم، قطعاً آخرین بار هم نبود! امّا دارم کم کم یاد میگیرم که با یه برخورد و یه حرکت، در مورد کسی قضاوت نکنم …

کی شب یلدای ما سحر شود؟

تا چند سال پیش، هیچ تصور و پندار خاصی از شب یلدا نداشتم، چون معمولاً این شب مثل همه شبهای دیگه ی عمرم بود! شبی که همه دور هم جمع میشند و میگند و میشنوند و دور هم خوشی می کنند، برای من هیچ تازگی خاصی نداشت. حداقل چون پدرم مثل همیشه سرش آنقدر شلوغ بود که اصلاً یادش میرفت که طولانی ترین شب سال رسیده و بد نیست مثل خیلی از خانواده های دیگه ی ایرانی، یک شب رو بعد از مدتها کنار هم بنشینیم و گل بگیم و گل بشنویم و خوش باشیم … همچنان درگیر کار بود …

چند سالی گذشت …

از وقتی وارد دانشگاه شدم، توی تصورات و پندارهایم، حس بی احساسی نسبت به شب یلدا جایش رو به احساس تنفر داد!

شب یلدا من رو یاد بی انتهایی سیاهی و تاریکی جامعه مون میندازه!

دور هم جمع میشیم، خودمون رو به بی خیالی و نفهمی (معذرت میخوام بخاطر بکار بردن این لفظ!) میزنیم تا نفهمیم که این شب چقدر طولانی و تاریکه … که بخاطر این طولانی بودن، چقدر اتفاقات وحشتناک بیشتری توی این شب داره میفته … که …

« بی هیچ بهانه ای برای خنده، بی هیچ فکر فردا، بجای گریه می خندیم. خنده هایی برای سرپوش گذاشتن بر تمامی کوتاهی هایمان. کوتاهی هایی که هر کدام، روزها گریه برای دیگران به همراه دارند. کوتاهی هایی که بی شک، عاقبت گریبان ما را هم خواهند گرفت!

می خندیم و می گوییم: طولانی شدن این شب و مرگ این همه انسان بی گناه در گوشه گوشه ی شهر، ما را چه مربوط؟

غافل از روزی که نوبت ماست که ضجّه بزنیم که این شب به سحر برسد … که هر ثانیه اش آرزوی مرگ کنیم … که هوا آنقدر ناجوانمردانه سردتر شود که کنار کرسی هم احساس انجماد کنیم … که فریاد بزنیم آی مردم که خوش نشسته اید و توهّم گرما دارید، ما هم مثل شما بودیم، نوبت شما هم خواهد رسید …

و همه پنبه در گوش، به خنده های پوشالی شان ادامه می دهند …

و یلدایی که سال بعد هم تکرار خواهد شد … و مردمی که اکنون سرمست از گرمای خیالی هستند، سال بعد از سرما کبود خواهند شد … و ما که هیچ وقت عبرت نمی گیریم … »

فقط و فقط یه چیز شب یلدا رو دوست دارم: بوی هندوانه بعد از حدود سه ماه … حتی توی خیابونها هم بوی هندوانه میاد!

بیا ای دل کمی وارونه گردیم … برای هم بیا دیوونه گردیم

شب یلدا شده نزدیک ای دوست … برای هم بیا هندونه گردیم*

————————————————————-

* ممنون از آقا مازیار به خاطر این شعر شیرین به شرط چاقو

استفاده ابزاری از همه چیز

دوست دارم در مورد یه سری مسائل خیلی راحت و بی لکنت بنویسم! مثل این:

دو هفته پیش مسئله ای پیش اومد که یه جایی احضار شدم! جایی که احضار شدم رو بی خیال، اما دلیلش جالب بود! به خاطر اینکه حدود ۶ ساعت به خاطر یه مسئله کاری کنار یه همکار از جنس مخالف نشسته بودم! وقتی گفته شد که اون خانم مقنعه اش رفته بوده عقب و این چه وضعیه و از این حرفها، داشتم شاخ در می آوردم. گفتم: من تازه الآن متوجه شدم که اون خانم مقنعه اش رفته بوده عقب، چون اصلاً به مقنعه و وضعیت ظاهری اون خانم دقت نکرده بودم! اصلاً گیرم که مقنعه اش یه کمی عقب رفته بود، مگه عمداً اینکار رو کرده؟

امّا چند روز پیش، از یکی از کسانی که به جایی که احضارم کرده بود مربوط میشد، حرفی شنیدم که تا اعماق ته ام سوخت و خیلی خودم رو کنترل کردم که چیزی نگم و دعوا نشه! قضیه اینجوری بود که یکی از دوستان محض شوخی با شخص مذکور شروع کرد سر به سر گذاشتن و حرف به خونه خالی کشید! دقت کنید که من کوچکترین دخالتی در این بحث نداشتم. یهو شخص مذکور برگشت گفت: قابل توجه آقای حسینی!!! چیزهای دیگه ای هم گفت که دیگه شرم دارم اینجا بنویسم. اون لحظه از شدت عصبانیت خون جلوی چشمام رو گرفته بود و کم مونده بود بالا بیارم، گفتم که، خیلی خودم رو کنترل کردم که هیچی نگم. به قول وحید، من کلاً خیلی تحمّل دارم که این خزعبلات رو میشنوم و هیچی نمیگم!

نمونه های زیاد دیگه ای هم در سطح جامعه می بینیم. مثلاً وقتی بعضی از آقایون میگند زن نباید کفش پاشنه بلند بپوشه، چون صدای تق تق کفشش ممکنه شهوت مردان نامحرم رو تحریک کنه، فقط و فقط نشون دهنده ی اینه که اون طرف خودش ذهنش بیماره و فکر میکنه همه مثل خودش، با شنیدن حتی صدای تق تق کفش یک زن، شهوتشون تحریک میشه! یک مشت بیمار روانی شهوت ران …

یا وقتی روز ورود دانشجویان ورودی جدید به دانشگاه، میخوای جلسه ی معارفه بذاری تا بچه ها بیشتر با هم آشنا بشند و بفهمند قراره حداقل چهار سال در کنار چه کسانی زندگی کنند، آقایون اجازه نمی دهند و بعضی از خانمهای (ببخشید که لفظ خانم رو برای این بیماران روانی بکار بردم!) همفکر اون آقایون، دلیل این مخالفت رو اینطوری اعلام میکنند: «اصلاً چه دلیلی داره دختر و پسر بشینند با هم حرف بزنند؟ اگه اسم همدیگه رو بفهمند چه لذتی می برند؟ هان؟» !!! یک مشت بیمار روانی …

مسائل از این دست زیادند و همه هم خیلی هاشون رو دیدیم و شنیدیم و حتی تجربه کردیم، اما از این قضایا فقط و فقط به یه نتیجه میشه رسید: بعضی ها از زن و جنس مؤنث فقط یک چیز رو درک کرده اند، فقط یک چیز می فهمند، فقط یک چیز می بینند! کلاً رابطه ی همکار و همکار یا همکلاسی و همکلاسی یا هم دانشکده ای و هم دانشکده ای یا خیلی روابط دیگه براشون تعریف نشده! خودشون ذهنشون کثیفه، فکر می کنند همه مثل خودشون هستند. فقط زن رو به عنوان ابزاری برای تخلیه ی بعضی غرایز می پندارند، ابزار ارضای شهوانی! من که فکر نمی کنم اصل هیچ دینی اینقدر کثیف و احمقانه و سخیف باشه. اینه اون احترام و کرامتی که برای زن سفارش شده؟

وقتی به سکوت مجوز نمی دهند!

قرار بود دانشجویان منتقد و معترض به سیاست های غلط و معمولاً غیرکارشناسی و پوپولیستی دولت نهم و همچنین معترضین به توهین هایی که رئیس جمهور به جامعه دانشگاهی و خصوصاً پلی تکنیک کرد، در فضایی آرام و به دور از هیاهو و فریادهای زنده باد و مرده باد، برنامه ای در سوگ شعور در پلی تکنیک برگزار کنند! امّا دانشگاه بهشان مجوز نداد. در حالیکه همان روز (امروز)، کمیته ی استفبال از ریاست جمهوری، با مجوز دانشگاه تریبون آزاد برگزار کرد (این هم پوستر تبلیغاتشیان) و هر چه دلشان خواست نثار دانشجویان معترض کردند، مثل بیانیه های مضحکی که روزهای قبل در سطح دانشگاه پخش شد و روی در و دیوار نصب شد تا همه بخوانند و خنده های تلخ بزنند … البته پوسترهایی که کمیته برگزاری برنامه در سوگ شعور در دانشگاه نصب کرده بودند هم مورد عنایت دوستان قرار گرفت و سر به نیست شد!

بهرحال برنامه برگزار شد، خوب هم برگزار شد. آرام و به نظرم مؤثر. جالب اینجاست یکی از مدیران دانشگاه با خنده گفت: برای این برنامه ی آروم می خواستید مجوز بگیرید؟! البته ناگفته نماند که آنطور که شنیده بودم، برنامه خیلی مفصل تر از این حرفها بود و چون مجوز داده نشد، برنامه های کاملی که در نظر گرفته شده بود، برگزار نشد …
شاید اگر مدل اعتراض ها تغییر کنند، جاذبه ی بیشتری داشته باشند. به قول مهدی: مثل انقلاب فرانسه که معترضین یک شب تا صبح در خیابان گیتار زدند!

شاید روشن کردن شمع به نشانه ی آخرین کورسوهای روشنی و آگاهی در جامعه، پیش قراول تغییر مدل اعتراضی دانشجویان و کلاً منتقدین باشد!

گاماس باز هم مثل همیشه جامع و مانع همه چیز رو توصیف کرده و عکسها و اخبار و بیانیه ها رو اینجا و اینجا منتشر کرده. حتماً بخونید

یک روز تلخ در پلی تکنیک و …

نوشتن این مطلب رو دوشنبه شب شروع کردم و امشب هم تمومش کردم. حالا هم فرصت کردم که بذارمش اینجا …

۲۰ آذر، دوشنبه ای سفید و سیاه بود! سفید برای پلی تکنیکیها و دانشجویان آزاده ای که نشان دادند دانشگاه و خصوصاً پلی تکنیک همچنان زنده است و سیاه، برای آنان که در پرونده خود روزها و لکه های سیاه کم نداشته اند …

روزی که به مسلخ برندگان آزادی و عدالت، بار دیگر به صحن مقدس دانشگاه هجوم آوردند و لکه ی ننگی دیگر بر پرونده ی سیاه خود افزودند.

حضور نماد تحدید آزادی و توسعه ی خرافه پرستی و یاوه گویی در دانشگاهی که مهد حق طلبی و آزادیخواهی بوده و هست و خواهد بود، فریادهای اعتراض دانشجویان منتقد و خنده های توهین آمیز و دردآور رئیس جمهور میلیونها شناسنامه ی بی صاحب! همراه با فرود آمدن مشتهای مشتی ناجوانمرد بر سر و صورت معترضین، حرفهایی نامربوط و بی ربط در پاسخ به سؤالات معترضین و منتقدین، مزدور و جیره خوار آمریکا و اسرائیل خواندن معترضین حاضر در جلسه که منجر به ترکیدن بغض برخی از معترضین نیز شد و … و از همه دردناکتر، پوشش خبری طبق معمول مشمئزکننده و معکوس صدا و سیما و برخی از سایتهای خبری – که البته انتظاری بیش از این از آنها نمی رفت و نمی رود، همه و همه دلیلی است که بر مرگ شعور، به سوگ بنشینیم.

کاش رئیس جمهورمان کمی احمدی نژاد بود…

یادش بخیر! روزهایی که با افتخار سرمان را بالا می گرفتیم و می گفتیم رئیس جمهورمان خاتمی است …

در این میان، به نظرم بیش از همه دوستان تحریمی مان باید خود را سرزنش کنند. از ایشان سؤالی دارم: آیا هنوز هم روی آن دارید که به چشمان بغض آلود پلی تکنیکی ها بنگرید؟ که پاسخی به کسانی بدهید که تمام وجودشان از سخنان روز دوشنبه ی رئیس جمهوری اسلامی ایران آتش گرفته است؟ به کجا می روید؟

—————————————————————

گاماس اتفاقات هفته اخیر پلی تکنیک را تمام و کمال توصیف کرده: پلی تکنیک به روایت تصویر: تجمع امروز، پیش قراول استقبال فردا، احمدی آمد، در پلی تکنیک چه گذشت، فریاد و سکوت

مهدی هم مثل خیلی های دیگر همدرد است: سر پیش هم آریم و دو بیگانه بگرییم – طرف دیگر شب – مهدی
سیامک هم درباره ی تحریمی ها خوب نوشته: تحریمی ها ما را به کجا می برند – راز نو – سیامک قاسمی

نمیشه

من هی میخوام هیچی ننویسم از چیزهایی که دور و برمون، در سطح شهر میگذره! اما واقعاً نمیشه! راه نداره …

تبلیغات گروه های مختلف به نظرم خیلی جالبند.

لیست افراد مورد حمایت جامعتین – جامعه مدرسین حوزه علمیه قم و جامعه روحانیت مبارز – رو دیدید؟ آیات عظام و حجج اسلام علی مشگینی، هاشمی رفسنجانی، مصباح یزدی، حسن روحانی، احمد جنتی، محمد یزدی، امامی کاشانی، محمدی گیلانی و … مجموعه تمام کاندیداهای شناخته شده ی انتخابات خبرگان!

این ائتلاف رایحه ی خوش خدمت واقعاً فوق العاده است. تبلیغاتشون و کلمات و جملاتی که توی تبلیغاتشون نوشته شده فقط احساس تهوّع در آدم به وجود میاره. از عدالت و مهرورزی و مردم و خدمت و کلی کلمات حال بهم زن دیگه استفاده کرده اند تا لحظاتی شاد، همراه با بسی خنده رو برای مردم فراهم کنند!

ائتلاف اصولگرایان اصلاح طلب و نامزدهای بانمکش! سردار طلایی که با تمام کارهای مثبتی که توی نیروی انتظامی تهران بزرگ انجام داد، خنده هاش موقع کتک خوردن مردم و جوونها و دانشجوها به دست نیروهاش، هیچ وقت از یاد هیچکس نمیره! باز حداقل شیبانی هم بینشون هست، کسی که وقتی از بوسه زدن مصدق بر دست ملکه پهلوی (فکر کنم فرح) توی مجلس صحبت شد، رفت پشت تریبون و از کارهای مثبت مصدق هم تعریف کرد و به نوعی از مصدق دفاع کرد! باز ۴ تا آدم منطقی توی این گروه پیدا میشه! یا رسول خادم که توی شورای دوم، جدا از تمام مسائل جناحی، فعالیتهای فرهنگی مثبتی انجام داد …

ائتلاف اصلاح طلبان یه کمی قابل تحمل تره! اما توی این لیست هم کسانی هستند که واقعاً بودن اسمشون تعجب برانگیزه! الهه راستگو از زنان محافظه کار مجلس پنجم و یکی از کسانی که توی استیضاح عبدالله نوری، وزیر کشور اسبق، حضور فعالی داشت. البته یکی از دوستان دلیلش رو گفت. خانم راستگو نماینده خانه کارگر هست! من که هنوز با نفس وجود خانه کارگر – تشکّل دولتی مثلاً صنفی قشر کارگر که مثل تمام تشکل های دولتی صنفی دیگه برای جلوگیری از رشد سندیکاهای مستقل کارگری و صنفی تشکیل شده – و البته خیلی گروه های دیگه از جمله سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی در بین احزاب جبهه دوم خرداد مشکل دارم! یه شخص دیگه ای هم به نام اسماعیل دوستی توی لیست اصلاح طلبان هست که توی صحبتی که با دوست فوق الذکر داشتم فهمیدم که از دار و دسته ی کروبی و اعتماد ملی هستش! یه سری از افراد لیست اصلاح طلبان رو همه می شناسند که منم میشناسم، یه سری رو هم که من نمیشناسم اما طبق صحبتهای بچه ها و دوستان، بنظر آدمهای موجهی میاند و رای دادن بهشون لذت بخش تره تا رای دادن به لیستهای سراسر خنده ی گروه های دیگه.

اما افراد دیگه ای که بصورت مستقل و فردی توی انتخابات شرکت کرده اند، نوع تبلیغشون و عکسهایی که انداخته اند واقعاً جالبه! یکی نوشته: حاج … خادم اهل بیت و … یکی دیگه نوشته: توکل به خدا، خدمت به مردم! یکی گفته: از شعار دادن بپرهیزیم، به عمل بیاندیشیم! یکی نیست به این برادر گرامی بگه که عزیز دل بابا! اصلاح طلبان و خیلی های دیگه با اونهمه دستک و دستگاه و خدم و حشم، نتونستند خیلی عملگرایی رو به واقعیت تبدیل کنند، اونوقت تو؟ ای بابا! به حق چیزهای ندیده و نشنیده! فیگورهای عکسهای انتخاباتی هم واقعاً بامزه اند! یه سری دستشون رو با یه حالت عشوه انگیزناکی دارند حرکت میدند و انگشتر عقیق دستشونه! یه سری هم که مدل روشنفکرانه نشسته اند و ساعت خوشگلشون رو به رخ کشیده اند. من که هر روز کلی می خندم با دیدن تبلیغات انتخاباتی. خدا حفظ کنه ما مردم جوگیر بانمک ایران رو!

اما یه نکته ای: تا حالا به تبلیغات دو نفره ی شیفتگان خدمت! توجه کردید؟ دکتر!!! اسدالله بادامچیان و دکتر حسن غفوری فرد، کاندیداهای میان دوره ای مجلس! همه توجهشون رفته به سمت خبرگان و شوراها، کسی حواسش به مجلس نیست …
یه چیز دیگه: امروز که داشتم میرفتم سر کلاس، جلوی ساختمون ابوریحان، مهندس میرسلیم، وزیر اسبق فرهنگ و ارشاد اسلامی رو دیدم، با کلاه پشمی بامزه ای که سرش بود و با پشت کفشش که خوابونده بود، لحظات شادی رو برای بنده ایجاد کرد. وای به حال مملکتی که چندین سال، ایشون مسئول فرهنگ و ارشادش بوده، اونم ارشاد بیچاره ی اسلامی!

بعنوان آخرین مورد: امروز دانشگاه ما، در ادامه ی شلوغی های روز ۴ شنبه ۱۵ آذر توی دانشگاه تهران، شدیداً شلوغ بود. محسن همه چیز رو از چند روز قبل، جامع و مانع نوشته [+] و [+]. دیگه من توضیحی نمیدم. حتماً بخونیدش.

روز ما گرامی باد!

چند روز پیش محسن[+] گفت بیاید هر چی میدونیم از ۱۶ آذر توی وبلاگهامون بنویسیم تا هم اطلاعات خودمون کاملتر بشه و هم اطلاعات دوستانی که وبلاگهامون رو می خونند. خودش شروع کرده به نوشتن[+]. امّا من همین یه مطلب نصفه نیمه رو می نویسم و والسلام!

وقتی توصیفات روزهای منتهی به ۱۶ آذر ۱۳۳۲ و محاصره دانشجویان دانشکده فنی دانشگاه تهران و نهایتاً به شهادت رسیدن احمد قندچی، آذر شریعت رضوی و مصطفی بزرگ نیا رو می خوندم، شباهت های زیادی رو بین اون روزها و این روزها دیدم:

یاشار قاجار دبیر سابق انجمن اسلامی سابق پلی تکنیک و یکی از معتدل ترین بچه های انجمن، سه ستاره شده و کارشناسی ارشد ثبت نامش نکردند … متین مشکین دانشجوی دکترای برق پلی تکنیک مثل عابد توانچه و محسن سهرابی – اعضای سابق انجمن پلی تکنیک – و خیلی های دیگه، به دلیل انتقاد از برخی رفتارها از دانشگاه اخراج میشند، حتی خواهر عابد رو هم از مدرسه اخراج می کنند … پیمان عارف – دانشجوی کارشناسی ارشد علوم سیاسی دانشگاه تهران، چندین نفر از بچه های دانشگاه علوم پزشکی همدان و بوعلی سینای همدان و دانشگاه یزد و سبزوار و شهر ری و خیلی دانشگاه های دیگه اخراج یا تعلیق یا بازداشت میشند …

کلی اتفاق ناگوار و نگران کننده توی دانشگاه ها مثل تعطیلی و کارشکنی در کار نهادهای کاملاً دمکراتیک دانشجویی، برخورد با گروه های کارگری و صنفی، برخورد با گروه های حامی حقوق زنان و حقوق بشر و هزار و یک اتفاق ناگوار دیگه، توصیفاتی رو که اول مطلبم نوشتم زنده میکنه …

حرفهام همه تکراری اند و خسته کننده، حتّی برای خودم … دیگه خودم هم مثل سابق حوصله ی فکر کردن به این چیزها رو ندارم … دلم میخواد بچسبم به زندگی خودم و فارغ البال مشغول سر و سامون دادن به وضعیت آینده ام بشم …

این فکرها فقط دارند آخرین کورسوهای یک process رو در مغزم ایجاد میکنند … دارم تک تک process های اضافی مغزم رو end process می کنم … دیگه از تلاطمات فکری خسته ام … میخوام بی دغدغه کنار کسانی که دوستشون دارم باشم … با آرامش تمام … فقط درس، کار، زندگی!

شاید این آخرین باری باشه که دستم به نوشتن مطلبی با درونمایه های سیاسی میره، حداقل برای یه مدت طولانی …

این نیز بگذرد!

خسته ام! خیلی خسته

از اتفاقات دور و بر، از پروژه، از درس، از کار، از تمرین، از شورای صنفی، از فعالیت دانشجویی، از همه چیز خسته ام! (این همه چیز شامل چند تا چیز نمیشه:دی)

فقط این روزها به استراحت و استراحت و استراحت احتیاج دارم! یه مسافرت: اگه واقعی باشه، کوتاه مدت و مثلاً فقط ۲-۳ روز! اگه از یه لحاظ دیگه واقعی باشه، بلند مدت و حداقل یک هفته!

همین چند دقیقه پیش سبحان نکته مهمی رو گوشزد کرد! باید بیشتر حواسم باشه …

کلی مطلب توی ذهنم هست که میخوام در موردشون بنویسم، امّا وقت نمی کنم. یه کم فکرم آزاد بشه می نویسم