بایگانی ماهیانه: فروردین ۱۳۸۶

اشک

اشکهایت مقدس است

اشکهای مقدست زیباست

اشکهای مقدس زیبایت، می لرزانَدَم

هر قطره ی اشکت، قطره ای از وجود من است

هر قطره ی اشکت که فرو می افتد، بخشی از وجودم آب می شود

قطره های اشکت، مژگان خیس ات، آتشم می زند

آنچه اشکهایت می خواهد، همان می شود

اشکهایت مقدس است

اشکهایت زیباست

خاطرات

امروز با دوست بسیار عزیزی از گذشته و خاطرات کودکی صحبت می کردیم. از خونه های قدیممون می گفتیم، از باغچه اش، از حیاطش، از صفاش، از مدرسه، از کارهای بعد از مدرسه، از خوشی های آن روزها، از بی دغدغگی ها … خلاصه از همه چیز!

یاد خونه ی پدربزرگم افتادم که چند سالی ساکنش بودیم. یاد باغچه ی باصفاش که پدربزرگ هر روز حسابی بهش می رسید. کلّی گل و درخت توی باغچه کاشته بود و مثل فرزندانش از اونها نگهداری می کرد. هر روز کلّی وقت می گذاشت و بهشون آب می داد. درخت گیلاس، انگور، گوجه سبز، گردو، آن اواخر فکر کنم درخت سیب یا گلابی …

یاد روزهایی که وقتی وارد حیاط می شدیم، پدربزرگ مشغول باغبونی بود. بوی خاک نم خورده، بوی طراوت، رنگهای شاد و زنده، بوی زندگی …

یاد روزهایی که از مدرسه بر می گشتیم و ساعتها توی بلوار سروناز فوتبال بازی می کردیم. یاد روزهایی که کنار پارک وی فوتبال بازی می کردیم. هیچ دغدغه ای نداشتم، جز فوتبال و فوتبال و فوتبال!

یاد روزهایی افتادم که پدربزرگ حالش خوب نبود! یاد روزی که پدربزرگ فوت کرد و کلّی گریه کردم. یاد روزی که بعد از حدود سه سال از فوت پدربزرگ، باغچه ی خونه اش رو دیدم که دیگه رنگی نداشت! درختها همه خشکیده، باغچه ای پر از علفهای هرز … حتّی درخت گردوی اسرائیلی! هم برگی بهش نمونده بود. دیگه هیچ کس به فکر باغچه ی پدربزرگ نبود. دیگه خونه اون خونه ی قبلی نبود. خونه دیگه پدربزرگ نداشت …

یه موقعها خیلی دلم میخواد به اون روزا برگردم … فقط یه موقعها!

———————————————-

گستردگی فیلتر وبلاگ محسن آنقدر بالا رفت تا حاجی بالاخره مجبور شد وبلاگ جدیدی با همون نام راه بندازه! امیدوارم این بار دیرتر فیلتر بشه!

داستانهای من و اون (۲)

از فوتبال برگشته بودم، باخته بودیم. ناراحت بودم. برنامه ی نود داشت «علی دایی» رو نشون می داد. یهو گفت: «تو هم اینجا بودی و باختید و بخاطر این اینقدر ناراحتی؟»

کفم برید! داشتم بصورت «قوزفیش» نگاهش می کردم که گفتم: «نه بابا! این علی دائیه! من اونجا چیکار می کردم آخه؟»

توی تصویر تلویزیون سه نفر مشخص بودند. دو نفر پشت به تصویر و نصفه و نیمه و میکروفن به دست، علی دایی هم رو به دوربین داشت جواب سوال خبرنگاران رو میداد! یهو گفت: «حالا علی دایی کدوم ایناس؟»

داستانهای من و اون (۱)

ساعت ۲ نصف شب بود. می خواستم بخوابم. پتو نداشتم. خواستم یواشکی برم پتو بردارم که کسی بیدار نشه، یهو از جاش بلند شد و گفت: «چیکار می کنی؟»

گفتم: «اومدم پتو بردارم!»

گفت: «مگه اونجا پتو نیست» [اگه بود که اینجا نمیومدم خوب!]

حالا گیر داده که پتو میخوای چیکار! «می خوام دیگه بابا! گیر نده!»

گفت: «خوب حالا بیا این پتویی که روی منه رو بردار ببر بنداز روی یکی دیگه!»

حالا همه بیدار شده اند! خوب حالا می تونم با خیال راحت و با سر و صدا، پتو رو بردارم برم بخوابم!

————————————————-

پ.ن.

از این به بعد می خواهم داستانهایی را تحت عنوان «داستانهای من و اون» بنویسم!

شخصیت اصلی این داستان، فردی است که کمی بیش از حدّ به یک چیز گیر می دهد. البته کمی تا قسمتی هم شخصیت داستان بر اساس یک شخصیت واقعی می باشد!

فرافکنی! این بار از نوع برخورد با بدحجابی

این روزها بحث بر سر برخورد نیروی انتظامی با بدحجابی خیلی داغ است و هر کسی از ظنّ خود، زوایایی از این طرح را به دیگران می نمایاند.

اولین مسئله ای که در مورد طرح برخورد با بدحجابی به ذهن من رسید، این بود که اصولاً «مصادیق بدحجابی چیست؟» و «تعیین این مصادیق بر عهده ی کدام ارگان است؟»

با توجه به نوع نگاه آن ۸۰ درصد مردم که کیهان آنها را خواهان برخورد با بدحجابی دانسته! [گفته های رئیس پلیس تهران در همین مورد را اینجا بخوانید]، مصادیق بدحجابی هر چند ماه یکبار باید به روز بشوند! یک روز مانتوی رنگی مصداق بدحجابی است و احتمالاً روز دیگر، کفش و جوراب رنگی! البته اینطور که از نگاه کیهان [به عنوان روزنامه ای که تمامی اتفاقات روزها و حتّی هفته های آینده را پیش بینی می کند] و مقاله نویسانش بر می آید، ایشان فقط و فقط چادر را به عنوان پوشش مناسب می دانند و هر نوع پوشش دیگری را مصداق بارز بدحجابی!

سوال دیگری که در این زمینه برای من [و مطمئناً خیلی های دیگر] همیشه مطرح بوده و هست، این است که «آیا تمامی مشکلات جامعه ی امروز ایران بطور کامل حلّ و فصل شده و تنها مشکل باقی مانده، چند تار موی دختران و زنان است؟» چند تار مویی که به عقیده ی کیهانی ها و همفکرانشان [که مصداق «کافر همه را به کیش خود پندارد» می باشند]، باعث تحریک مردان و پسران و ایجاد فساد و فحشا و سرآغاز تمامی مشکلات جامعه ی ایرانی است!
اگر چنین است که باید به زنان جامعه ی ایران تبریک گفت و تار مویشان را معطّر کرد و در مکانهایی امن، به شدت از آن حفاظت کرد!
تار مویی که می تواند باعث ایجاد این همه مشکل، از قبیل گرانی مسکن، اقلام خوراکی مانند میوه و گوشت، هزینه ی رفت و آمد روزانه و … بشود، واقعاً ارزشمند است و چون اینهمه توانایی دارد، می توانیم از توانایی هایش برای حل مشکلات دیگر جامعه استفاده کنیم!

اما اگر از زاویه ای دیگر به طرح برخورد با بدحجابی نگاه کنیم، به راحتی درمی یابیم که هر زمان قرار بوده بده بستانی با کشور یا سازمانی انجام بشود که اعتراضات زیادی را در پی خواهد داشت، یا هنگامی که اعتراض یا سرکوب یا بازداشتی در گوشه ای از کشور صورت می گیرد که دست برقضا و ناخواسته! خبرش در سراسر کشور پخش می شود و باعث ایجاد حساسیت در بین مردم می شود، یا مثلاً فاجعه ای در امر قوانین تصویب شده در کشور صورت می پذیرد، مواردی مانند «برخورد با بدحجابی» [یا پیش ترها، «تشییع پیکر گلگون شهدای گمنام جنگ تحمیلی»] در خبرها بصورت مکرّر اعلام می شود و در فاصله ی بسیار کوتاهی، تبدیل به تیتر اول خبرگزاری ها و مطبوعات می گردد! در یک کلام «فرافکنی» صورت می گیرد تا ضمن تشویش اذهان عمومی و شانتاژ خبری، موارد و اتفاقات پیش آمده ی قبلی از صفحه ی اخبار روزانه و گفتگوهای روزمره ی مردم حذف گردد!

با این تفاسیر، این روزها با مطرح شدن طرح برخورد با بدحجابی از سوی فرمانده ی نیروی انتظامی تهران بزرگ، نباید اجازه دهیم خبرهایی مانند «شروع بی سر و صدای آبگیری سد سیوند و آغاز به زیر آب رفتن و صدمه دیدن تنگه بلاغی و آثار ارزشمند باستانی موجود در منطقه» [+]، «سرکوب و دستگیری مجدد معلمان معترض به سیاست های اقتصادی و معیشتی دولت نهم»، «سرکوب و دستگیری بیش از پیش فعالان جنبش زنان»، «افزایش فشار بر رسانه ها و مطبوعات و روزنامه نگاران و نویسندگان ِ منتقد و مستقل»، «افزایش فشارهای گسترده بر دانشگاه و نهادهای واقعی و منتقد ِ دانشجویی از جمله شوراهای صنفی و انجمن های اسلامی» [+] و مواردی از این دست، به ورطه ی فراموشی سپرده شوند.

———————————————-

پ.ن.

۱- دختران پلی تکنیک پس از حضور رهایی به عنوان رئیس دانشگاه [فوتوبلاگ]

۲- بعد از حدود ۵ روز درگیر بودن با مسائلی از قبیل پروژه های متعدّد درسی، عروسی «علی و سمانه» و جشن عقد «علیرضا و فاطمه» [که هر دو مراسم فوق العاده عالی بودند و خیلی خوش گذشت]، چرخی در دنیای مجازی زدم. آنقدر اتفاقات و نوشته های جالب و متنوعی را خواندم که دلم نیامد شما هم نیم نگاهی به آنها نیندازید:

فیلم سیصد یا سد سیوند؟ کدام اهانت است؟ و کاسپاروف به پوتین کیش داد – سیامک قاسمی – رازنو

آقای رئیس پلیس، من شرم می کنم – ساحل سلامت – سمیه توحیدلو

اعتماد ملی، حسین شریعتمداری و ملوانان بریتانیایی – روزمزه گی ها – مریم شبانی

اسامه در پارس خودرو – آرش حسن نیا – هنوز

احضار ۳ دانشجوی دختر دستگیر شده در اسفند ماه به دادگاه انقلاب – میدان زنان

گزارش نشست «جنبش زنان، تهدیدها و مقاومت ها» در دفتر تحکیم ادوار – تغییر برای برابری

تحصن و اعتراض در دانشکده فنی بابل دانشگاه مازندران

و این هم سه کاریکاتور از نیک آهنگ کوثر۱ و ۲ و ۳

خبر خوش هسته ای و چند شعار هسته ای

وای وای! ۲۰ فروردین رئیس جمهور مردمی کشورم و منجی جهان، خبر خوش هسته ای رو از روی انشایی که پسر کوچیکش براش نوشته بود اعلام کرد: «بنده … با افتخار … اعلام میکنم … که ایران … به چرخه ی … تولید ِ… صنعتی ِ… سوخت هسته ای … دست پیدا کرده است»

من از خوشحالی این خبر خوش، در جیبم یک عروسی برپا شده [*] که نگو و نپرس! حتی ممکنه کار به جایی برسه که اگه شما دستتون رو توی جیب من بکنید، عروس محترمه ی موجود در جیبم چشماش کور بشه! یا شاید هم در عروسی چاقو کشی بشه و جیب من پاره بشه! وای وای

دیگه میتونم با افتخار سرم رو بالا بگیرم و به همه ی مردم جهان فخر بفروشم! چون کشور من در بین کشورهای پیشرفته ی با فناوری تولید صنعتی سوخت هسته ای قرار گرفته! چون انرژی هسته ای حلّال همه ی مشکلاته! چون توی این مملکت دیگه هیچ مشکلی وجود نداره، انرژی هسته ای همه چیز رو گل و بلبل کرده و تنها مشکل مملکت من این بود که انرژی هسته ای نداشتیم:

دیگه توی کشور من، زندانی سیاسی وجود نداره، چون انرژی هسته ای داریم!

دیگه توی کشور من، دانشجو رو به جرم فعالیت سیاسی – اجتماعی، توبیخ و اخراج و زندانی نمی کنند، چون انرژی هسته ای داریم!

دیگه توی کشور من، معلّم به جای حضور سر کلاس، بخاطر خواسته های صنفی اش در زندان حضور نداره، چون انرژی هسته ای داریم!

دیگه توی کشور من، کارگر بخاطر اعتراض به کمبود دستمزد و مشکلات معیشتی و قوانین تبعیض آمیز، زندانی نمیشه، چون انرژی هسته ای داریم!

دیگه توی کشور من، قوانین و مقرراتی وجود نداره که حقوق زنان رو پایمال بکنه، چون انرژی هسته ای داریم!

دیگه توی کشور من، همه آزادی بیان دارند و هیچ سایت، وبلاگ یا روزنامه ای بخاطر انتقاد و مخالفت با دولت و شخصیتهای مملکتی، فیلتر یا تعطیل نمیشه، چون انرژی هسته ای داریم!

دیگه توی کشور من، مردم نفت رو سر سفره هاشون می خواهند چه کار؟ انرژی هسته ای بر سر سفره هاشان آمده!
به همین مناسبت:

«انرژی هسته ای، آزاد باید گردد»

«آمریکا در چه فکریه؟ ایران پر از هسته ایه»

«وای اگر انرژی هسته ای، حق مسلم ماست»

«تا خون در رگ ماست، انرژی هسته ای حق مسلم ماست»

«عقاب آسیا کیه؟ انرژی هسته ایه»

«تیمم و تیمم و تیمم و تیمم، این بود تیمت؟ انرژی هسته ای تو تیمت!» [**]

————————————————–

* اصطلاح «در جیبم عروسیه»  کپی رایت داره و کپی رایتش هم مال پژمان می باشد!
** این شعار رو به پیشنهاد ابوذر به شعارها اضافه کردم. مسئولیت وزن و قافیه و بی ادبیش هم با خودش!