بایگانی ماهیانه: فروردین ۱۳۸۷

گالری عکس و بخشهای دیگه ی سایت

از امروز می خوام بیشتر به بخشهای دیگه ی سایتم برسم! چند وقتیه که «کتابهای الکترونیکی» رو دوباره فعال کرده ام و میخوام جدی تر، کتابهای الکترونیکی که در هر زمینه ای دارم رو اونجا قرار بدم تا دیگران هم بتونند به کتابهایی که کمیاب هستند دسترسی داشته باشند.

همینطور بخش «گالری عکس» رو اگه وقت بشه میخوام زود به زود به روز کنم. عکسهایی از خودمون، عکسهای جالبی که دیگران گرفته اند، سوژه هایی که به چشممون میخوره و … رو توی این بخش قرار میدم. برای شروع بخش «سوژه ها»، عکسی که پدرم چند روز پیش در حوالی مکه گرفته رو ببینید: کلیک کنید. با دیدن این عکس، به نظر شما، ما مصداق کاسه ی داغتر از آش نیستیم؟ مهندس بازرگان در کتاب «سازگاری ایرانی» خیلی خوب این قضیه رو توصیف کرده: «وقتی بنا باشد ملتی به طور جدی با دشمن روبرو نشود، تا آخرین نفس نجنگد و بعد از مغلوب شدن، سرسختی و مخالفت نکند، بلکه تسلیم اسکندر شود و آداب یونانی را بپذیرد، اعراب که می آیند در زبان عربی کاسه ی گرمتر از آش شده صرف و نحو بنویسد یا کمر خدمت برای خلفای عباسی بسته، دستگاهشان را به جلال و جبروت ساسانی برساند، در مدح سلاطین ترک چون سلطان محمود غزنوی آبدارترین قصائد را بگوید، غلام حلقه به گوش چنگیز و تیمور و خدمتگزار و وزیر فرزندانش گردد، یعنی هر زمان به رنگ تازه وارد درآمده، به هر کس و ناکس تعظیم و خدمت کند، دلیل ندارد که نقش و نام چنین مردم از صفحه ی روزگار برداشته شود … در حمله ی مغول دیدیم که شرق و شمال به علت مختصر مقاومت با خاک یکسان شد، ولی امرای فارس تسلیم شدند و سالم ماندند»

خدایا من خسته شدم!

خدایا من دیگه حالم داره بهم میخوره!
خدایا من دیگه خسته شدم از اینکه هر روز بخونم که فلانی رو دستگیر کردند، فلانی رو اعدام کردند، فلانی رو از دانشگاه اخراج کردند!
خدایا من خسته شدم از اینکه ببینم هر هفته قیمت همه چیز بالاتر میره و ما فقط روز به روز بدبخت تر و بدبخت تر میشیم!
خدایا من از اینهمه دروغ و چاپلوسی و حماقت و تظاهر و پستی که هر روز از تلویزیون و روزنامه ها و خبرگزاری ها و مسئولان دولت و مجلس و قوه ی قضائیه و مردم می بینم و میشنوم خسته شدم!
خدایا من خسته شدم از اینکه می بینم هیچ کس هیچ امیدی به زندگی نداره!
خدایا من خسته شدم از اینکه شب میخوابم و صبح نمی دونم قراره توی این شهر و این مملکت چه اتفاقی بیفته!
خدایا من از دیدن و شنیدن تلویزیون و سفر استانی و انرژی هسته ای و حق مسلم و استکبار جهانی و تشویش اذهان عمومی و اخلال در امنیت جامعه و سیاه نمایی و تهدیدات داخلی و … خسته شدم!

خدایا! البته بهت حق میدم که صدای امثال من رو نشنوی! چون اصلاً تو خدای ما نیستی! چون خدای یه گروهی شدی که حاضر نیستن دیگران هم خدا داشته باشند! چون تو رو غصبت کردند، زندانی ات کردند برای خودشون! اینها رو هم که گفتم، برای دل خودم گفتم که خنک بشه، که خالی بشه!

خدیجه مقدم، از فعالان جنبش زنان و کمپین یک میلیون امضاء به شکل بدی در منزلش دستگیر و روانه ی بازداشتگاه شد!

ترسم ز فرط شعبده چندان خرت کنند …

ترسم، ز فرط شعبده چندان خرت کنند… تا داستان عشق وطن باورت کنند
من رفتم از چنین ره و دیدم سزای خویش… بس کن تو، ور نه خاک وطن بر سرت کنند
گیرم، ز دست چون تو، نخیزد خیانتی… خدمت مکن، که رنجه، به صد کیفرت کنند
گر وا کند حصار قزل قلعه لب به گفت… گوید چه پیش چشم تو، با همسرت کنند
بر زنده باد گفتن این خلق خوش گریز… دل بر منه که یک تنه در سنگرت کنند
پتک اوفتاده، در کف ضحاک و این گروه… خواهان، که باز کاوه ی آهنگرت کنند

فریدون تولّلی – حدود سال ۱۳۴۰

چپ ها کار خودشون رو کردند!

سکوت سنگین و بدی به دانشگاه حاکم شده! یه وقتی، همین ۲-۳ سال پیش که هنوز انجمن اسلامی امیرکبیر مرحوم نشده بود، خیلی زود از اتفاقاتی که گوشه کنار مملکت افتاده بود و جفایی به کسی شده بود یا حرف نامربوطی گفته شده بود، با خبر می شدیم و البته در ادامه ی این باخبر شدن، دانشگاه تبدیل میشد به محلی برای اعتراض به اون جفا و اون حرف نامربوط!

وقتی اون روزها، جوّ دانشگاه روز به روز رادیکال تر میشد و حرف میانه روها دیگه خریداری نداشت و خیلی از میانه روها سر درگیری های بین دو طیف [فکر کنم] دمکراسی خواه و احیاگران مجبور به کناره گیری از انتخابات انجمن شدند و جوّ کم کم افتاد دست تندروها و خصوصاً چپ ها، چندان دور از انتظار نبود که به زودی فاتحه ی انجمن اسلامی خونده بشه و به تاریخ بپیونده!

روزهایی که توی تمام تجمعات و شلوغی ها، چپ ها جلو بودند و به قول خودشون داشتند در «قلب تپنده ی جنبش دانشجویی» مبارزه می کردند، نمیدونم چرا میانه روها و عقلای انجمن به این فکر نیفتادند که باید لابی بزنند و هر طوری هست، جلوی چپ ها رو توی انجمن اسلامی بگیرند. این کار رو نکردند و شد اون چیزی که نباید میشد! دولت نهم به اون آتویی که می خواست، رسید! از دید دولت، انجمن اسلامی، شده بود مکانی برای فعالیت های گروه های مارکسیست که دولتی های جدید، دشمنی دیرینه ای با اونها داشتند و اول انقلاب، با تصفیه ی اونها و حتی محافظه کارترهای اونها از دانشگاه، این دشمنی رو نشون داده بودند. انجمن منحل اعلام شد و همه چیز، همونی شد که دولت می خواست! واسه همین بود که شدت گرفتن فعالیت های چپ ها بعد از روی کار اومدن دولت نهم، خیلی مشکوک بود!

بعد از انحلال انجمن و فشار زیادی که به انجمنی های سابق [که البته برای من و امثال من، هنوز همونها رو به عنوان انجمن اسلامی پلی تکنیک می شناسیم] وارد شد، از بعضی از میانه روها شنیدم که می خواستند بیانیه ای بدند و اعلام کنند که معتقد به اسلامند و برائتشون رو از چپ ها اعلام کنند! به قول وحید، خوب شد که بالاخره فهمیدند مشکل از کجاست! اما دیگه دیر شده بود و فایده ای نداشت! چپ ها کار خودشون رو کرده بودند!

توی آخرین دست و پا زدنهای انجمنی ها، که پارسال توی دانشگاه ها برگزار شد، باز هم این چپ ها بودند که به طور خیلی گسترده، همه جا حضور داشتند و حاضر نبودند حتی معلوم بشه که کس دیگه ای هم به جز اونها هست که به وضعیت موجود معترضه! پلاکاردهاشون بالا بود و حتی چند جا نزدیک بود شدیداً با «میانه رو»های سابق انجمن که برای اونها کمتر شناخته شده بودند، درگیر بشند! خلاصه که چپ ها باز هم کار خودشون رو کردند و اون تجمع ها رو هم به تجمعاتی دل نچسب!! تبدیل کردند.

چپ ها کار خودشون رو کردند! منظور از چپ ها، همه شون نیستند! بعضی هاشون واقعاً بچه هایی هستند که در صداقتشون شکّی نیست، اما خیلی های دیگه شون …

من هنوز که هنوزه، نتونستم بفهمم که این عزیزان چپ که اینهمه سنگ مارکسیسم و لنینیسم و سوسیالیسم و فیدل کاسترو و چه گوارا و … رو به سینه می زنند و آرمانشهرشون شده «کوبا»، چی توی سرشون میگذره و واقعاً چی توی «کوبا» دیده اند؟ مگه نه اینکه توی تمام این سالها، تک تک حکومت های چپ گرا، بدترین نوع دیکتاتوری رو به مردمشون تحمیل کرده اند و می کنند؟ کوبا، ونزوئلا، بولیوی، پرو، اکوادور، چین، روسیه و … به نظر شما، اینها بهترند یا انگلیس، استرالیا، آلمان، سوئد، سوئیس و …؟ بهتر نیست یه نگاهی به سیستمی که اونها دارند پیش می برند بکنیم و دست از این چپ گرایی رادیکال برداریم؟ بهتر نیست ترکیبی از موارد خوب هر کدوم از طرفین رو سرمشق راهمون قرار بدیم؟ ترکیبی از موارد خوب دمکرات، جمهوری خواه، لیبرال و چپ گرا؟

به هر حال، با روی کار اومدن دولت نهم، شد اون چیزی که نباید میشد و چپ ها یکدفعه وارد گود شدند و بهترین دلیل رو برای «ذبح اسلامی» تنها نهادهای منتقد دانشجویی دادند!

کمی میانه روی لطفاً!

پیشاپیش، طولانی بودن مطلب رو به بزرگواری خودتون ببخشید! مجبور شدم برای زمینه سازی، اینها رو بنویسم!

———————————-

قبل از اینکه وارد دانشگاه بشم، پیگیر اتفاقات مختلفی که توی کشور رخ می داد، بودم. سیاسی، اجتماعی و … این علاقه ی من به پیگیری، چند عامل داشت: پدرم که همیشه روزنامه می خرید و خیلی پیگیر بود و حرفهای زیادی از دنیای سیاست و جامعه رو با خودش به خونه می آورد؛ ریاست جمهوری خاتمی، خصوصاً دور دوم که تونستم بهش رأی بدم؛ و در کل علاقه ای که به اخبار و اینها داشتم. درباره ی علاقه ی خودم، این رو می تونم بگم که توی مسابقات علمی سال سوم دبستان، دو تا از سوالات اطلاعات عمومی، نام رئیس مجلس و رئیس قوه ی قضائیه بود! و اون موقع خیلی ساده به این دو سوال جواب دادم: ناطق نوری و محمد یزدی! یعنی کلاً علاقه داشتم بدونم کی به کیه و چی میگذره، گرچه چیزی هم نمی فهمیدم – و هنوز هم خیلی نمی فهمم!

وارد دانشگاه که شدم، اعتراض و انتقاد و تحصن و اخبار و تحلیل های سیاسی رو اینبار از دید دانشجو دیدم، اونهم دانشجوی امیرکبیر! به جرأت می تونم بگم که در ماه، دو سه تحصن و اعتراض در دانشگاه برپا بود. نشریات آزادانه مطالب و تحلیل های خودشون رو می نوشتند، در تریبون های آزاد، رئیس دانشگاه، دکتر فهیمی فر، حضور پیدا میکرد و تا جایی که میتونست و بهش اجازه می دادند، به بچه ها کمک هم میکرد. خوب من هم که سرم درد می کرد برای اینکه ببینم چه خبره و دائم ناظر و حاضر توی هر تریبون و سخنرانی بودم و فقط گوش می کردم.

تیرماه ۱۳۸۴ شد و دولت از دست اصلاح طلبان خارج شد و افتاد دست احمدی نژاد و نزدیکانش. یادمه بعد از اینکه احمدی نژاد دولت رو تحویل گرفت و رئیس دانشگاه عوض شد، فضای ترس به دانشگاه حاکم شده بود. قبل از دولت نهم، هر ماه، برای بچه هایی که توی اون ماه به دنیا اومده بودند، تولد می گرفتیم و توی یکی از کلاسها، جمع می شدیم و جیغ و داد و خوشحالی و کیک و کادو و بعدشم ما رو به خیر و همه رو به سلامت. اما بعد از دولت نهم، یه بار که میخواستیم برای بیژن تولد بگیریم، اونقدر با ترس و لرز جمع شدیم توی یکی از کلاسها و خیلی آروم کیک خوردیم و کادوش رو بهش دادیم و رفتیم پی کارمون. یعنی دیگه خبری از جیغ و داد نبود و هر کس صداش می رفت بالا، با ترس و لرز می گفتیم که ساکت! انتظامات میاد و گیر میده! درحالی که قبلاً از این خبرا نبود. اینها رو گفتم که فقط روشن کرده باشم که حتی از ابراز شادی توی دانشگاه می ترسیدیم!

بعد از روی کار اومدن دولت نهم، از بالا تا پایین تمام مدیریت های دانشگاه عوض شد! تک تک کسانی که توی معاونت دانشجویی – فرهنگی، روابط خوبی با بچه ها داشتند، تغییر کردند و افرادی تندرو جای اونها رو گرفتند. خیلی نگران بودیم.

بعد از اینکه رفتیم توی شورای صنفی و مستقیم با امور فرهنگی درگیر شدیم، دیدیم که هنوز افراد زیادی هستند که با اینکه دیدگاهشون به نظر نزدیک با دولت جدید میاد، اما هنوز هم به یه چیزهایی پایبند هستند و خیلی دیدگاه بسته ای ندارند. یه نمونه ی ساده اش، احمد قدیانی، مدیر اداره ی فوق برنامه ی امور فرهنگی بود. احمد جزو بچه های طیف شیراز انجمن بود و بخاطر عضویت توی این طیف، حالا مسئولیتی هم در دانشگاه بهش داده بودند. اون اوائل، خیلی از کسانی که قرابت فکری با انجمن اسلامی داشتند یا عضو انجمن بودند و خودشون رو صاحب انجمن می دونستند، در مورد احمد قدیانی، حرفهای نامربوطی می زدند و البته طبیعی بود. امثال آرمین سلماسی و دوستانش، با احمد قدیانی و دوستانش سر تجزیه ی انجمن به طیف های مختلف، درگیر شده بودند و طبیعی بود و حق هم داشتند که پشت سراحمد و دوستانش، خیلی حرفها بزنند! اما همین احمد قدیانی بَد!!!، سر قضیه ی اردویی که می خواستیم برگزار کنیم و رئیس دانشکده، نامه ی توهین آمیزی نسبت به دانشجوهای دانشکده نوشته بود و به امور فرهنگی داده بود، خیلی شاکی شده بود و ما رو خبر کرد و رفتیم پیشش. نامه رو به ما نشون داد. شبنم، دبیر شورا، اونجا با خوندن متن نامه گریه کرد! من و پژمان هم بودیم، فکر کنم کورش هم بود. خیلی عصبانی شده بودیم. نامه رو از احمد گرفتیم و به سرعت، توی دانشکده به همه خبر دادیم که در اعتراض به این توهین، فردا دانشکده تعطیله! نامه رو کپی کردیم و صبح توی دانشگاه پخش کردیم. یک روز دانشکده رو تعطیل کردیم و با پخش اون نامه، چنان آتشی به پا شد، که رئیس دانشکده، اون روز سمت دانشکده هم نیومد! از هفته ی بعد، توی دانشگاه شلوغ پلوغ بود. آرمین سلماسی و دوستانش، توی نشریاتشون، خیلی راحت دروغ می گفتند و شروع مشکلات رو از طرف احمد قدیانی اعلام کردند و وقتی هم با اعتراض ما رو به رو شدند، حرفهای بی ربط و توهین آمیزی زدند و کار خودشون رو کردند. اینکه اسم آرمین سلماسی رو دائم می برم، به این خاطره که اون روز، پشت میز اون نشریات، بیشتر از همه چهره اش و حرفهای توهین آمیزش یادم مونده. همون روزها، انتخابات انجمن رو غیرقانونی اعلام کردند و انجمن رو منحل کردند. هدفم از گفتن این جریان، این بود که افراد معقولی مثل احمد قدیانی بودند – نمیگم هستند چون احمد دیگه مسئولیتی نداره و جای احمد رو به یه مشت بچه ی جوگیر خودبزرگ بین داده اند – که با تمام کارهایی که قبلاً کرده بودند و یا یه سری اعتقاداتی که داشتند و دارند – و خیلی از ما، اون اعتقادات رو قبول نداریم، هنوز در دانشگاه بودند و میانه رو و مفید بودند و البته افراد تندرو و از دید من بی منطقی مثل آرمین سلماسی بودند که همه چیز رو یکطرفه می دیدند!

هر چی بیشتر پیش رفتیم، با اخراج و احضار و بازداشت و تعلیق و مجازات بچه ها، خواسته ها روز به روز رادیکال تر شد و حالا رسیدیم به جایی که، وقتی قراره اعتراضی بشه، پلاکاردهای قرمز سوسیالیست ها و چپ های دانشگاه بالا میره و البته هیچ منطقی رو هم نمی پذیرند و کار خودشون رو میکنند و بیشتر از قبل، به بسته شدن فضای دانشگاه دامن می زنند.

شخصاً در مورد خیلی از افراد، نگاه تند و یکجانبه ای داشتم و هنوز هم در مورد خیلی ها اینطور هستم و البته دارم سعی می کنم که این دید رو عوض کنم. اما توی این مدت ۶-۷ ماهی که هفته نامه ی «شهروند امروز» رو میخونم، واقعاً دارم یاد میگیرم که از قبل قضاوت نکنم و بیشتر بخونم و کمتر حرف بزنم و داوری کنم. مطالب ویژه نامه ی نوروزی «شهروند امروز»، خصوصاً مصاحبه اش با «فرهاد رهبر»، رئیس سابق مرحوم سازمان مدیریت و برنامه ریزی و رئیس فعلی دانشگاه تهران، خیلی روی من تأثیر گذاشت. در مورد آقای «رهبر»، خیلی بد و یکطرفه فکر می کردم و تقریباً ازش خوشم نمیومد یا در واقع بدم میومد، اما حالا حداقل دیگه ازش بدم نمیاد و وقتی به کارهایی که کرده بود، فکر میکنم، غصه می خورم که چرا همیشه همه رو با یه چشم می بینم و به یه چوب می رونم! فعلاً چند وقته که دارم تمرین میانه روی می کنم!

یا وقتی مصاحبه های «عماد افروغ» رو میخونم، با خودم فکر میکنم که «درسته که خیلی از اعتقاداتش رو قبول ندارم، اما حرفهای منطقی زیادی هم میزنه که واقعاً درسته و قبولشون دارم، پس بهتره چیزهای خوب رو بیشتر ببینم تا موارد بد رو!»

به نظرم این مشی میانه روی که «شهروند امروز» در پیش گرفته، یکی از مهم ترین دلایلیه که روز به روز به خوانندگانش اضافه میشه. میشه گفت که این گروه، کار بزرگی دارند میکنند و حرف زدن و تحمل کردن رو دارند به بهترین نحو آموزش میدند.

شاید میانه روی، همراه با محافظه کاری بشه، اما این محافظه کاری، خیلی هم بد نیست! چون محافظه کاری با سکوت نیست، محافظه کاری معقول تری به نظر میاد!
باید سعی کنیم به آدمهای میانه روی که دارای قدرت هستند، بیشتر اعتماد کنیم و مطمئن باشیم که نتیجه ی خوبی میگیریم. همه رو به یه چوب نزنیم!
———————————

پانوشت: می دونم که با خوندن چند مطلب اخیر من، می خندید و میگید که من شدم تریبون تبلیغ شهروند امروز! اما خدا وکیلی یک بار هم که شده، مطالب مختلفش رو بخونید و خودتون قضاوت کنید. من که برای جلوگیری از رادیکال شدن خواسته ها و اعتقاداتمون، حاضرم تریبون تبلیغاتی خیلی ها بشم و بحث کنم و حرف بزنم! شما رو نمی دونم!