بایگانی ماهیانه: مهر ۱۳۸۸

یک تولد خاص

همیشه مزه و لذت اولین ها نسبت به دفعات بعد صد چندانه و البته اولین ها موندگارترن تو ذهن هر کس!
تا حالا ۴ تولدت رو کنار هم جشن گرفتیم:
اولین تولد با هم بودن… سال ۸۵ …
اولین تولد بعد از رسمی شدن با هم بودن… سال ۸۷ …
و اولین تولد تو خونه ی خودمون… امسال…. همین چند دقیقه قبل…

برای من هر کدوم یه جای خاص تو ذهنم داره… یه لذت خاص و متفاوت داشته هر کدوم برام… لذت تلاش برای فراهم کردن شرایط تولد و خرید کادو و… تا خود لحظه ی فوت کردن شمع و…
امسال اگرچه در حد چند دقیقه طول کشید تولدت به خاطر شرایطش… اما خیلی خیلی خاص تر و لذت بخش تر بود برام… هر لحظه اش…. اولین تولدت تو خونه ی خودمون….
تولدت مبارک ….
:*

۲۴

تا حدود ۳ ساعت دیگه (حدود ساعت ۱ و ۵۰ دقیقه ی نیمه شب ۲۱ مهرماه)، وارد ۲۵امین سال زندگیم میشم، یعنی نزدیک به نیمه ی دوم سومین دهه ی زندگیم. از اینکه ۲۵امین سال زندگیم رو توی خونه ی خودمون شروع میکنم، خیلی خوشحالم. وجودم خیلی شاده، اما شادیم رو نمیتونم به زبون بیارم یا اینجا بنویسم.

خیلی جالبه که  لحظه های مختلف و موندگار زندگیم، با سرعت برق از جلوی چشمانم دارن میگذرن و همه رو به سرعت دارم دوره میکنم. لحظه های شیرین زندگیم، نه لحظه های تلخ. روزهای خوش با «آزاده» بودن …

به تولد که فکر میکنم، دلم غنج میره! دلم میخواد دائم عکسهای بچگیم رو تماشا کنم و بخندم که من اونقدی بودم و اینقدی شدم!

راستی! این عکسم رو هر موقع میبینم، کلی به خودم میخندم. یعنی آی کیوم توی این عکس در حد ۰،۵ پژمانه! ضمن اینکه دقت کنید به انگشت سبابه ی دست راستم:دی

دووووووووووووووووووووووود

از صبح اینترنت دانشکده خراب بود و به دکتر بنی اسدی دسترسی نداشتم. دنبال کارای اداری توی دانشگاه بودم. کلاسم ساعت ۱۲ تموم شد. رفتم شرکت ناهار خوردم. بچه های شرکت کمکم کردند که مشکلی که توی Makefile پروژه ی ریزپردازنده داشتم حل بشه. دیر شد! ساعت ۱ با دکتر بنی اسدی قرار داشتم. راه افتادم به سمت IPM. خیلی دیر شد! یادم اومد که باید بنزین بزنم. مسیر پمپ بنزین آزادی عوض شده بود. کلی دور خودم چرخیدم. بنزین زدم. رفتم توی یادگار. یادم نبود که از یادگار به شیخ فضل الله شرق راه نیست. اشتباهی رفتم از بغل پل ستارخان توی خیابون ستارخان. پیچ در پیچ و آروم آروم رسیدم به اتوبان چمران. یهو دیدم هنوز هیچی نشده یه خط از بنزین ماشین کم شده. جلوی ورودی رسالت زدم بغل. نگاه کردم دیدم هول شدم و حواسم نبوده و در باک بنزین رو درست سفت نکرده بودم و بنزین داشته میرفته! در باک رو سفت کردم و راه افتادم. همت، مدرس شمال، صدر، کامرانیه، نیاوران، میدون نیاوران، مرکز پژوهش های بنیادی. همت و صدر و کامرانیه شلوغ بودن! ساعت شده ۱:۵۰. «دکتر بنی اسدی رفتن! گفتن قرار ما ساعت ۱ بود. تا ۱:۳۵ هم صبر کردن». حالا باید برگردم همه ی راه رو دانشگاه. چون ساعت ۴:۳۰ کلاس دارم. برگشتم دانشگاه. بازم ترافیک و دود. ۱ ساعت و ۴۰ دقیقه توی دود شدید بودم. حالم بده!

عجب روز زیبایی

دل واپسی

دل واپسی هامو بگیر از من
غمهاتو ای آینه حاشا کن

قدری بخند و روشنی ها رو
تو چشم خیس من تماشا کن

آینه ای همسایه کاری کن
تا ساعتی پیش تو بنشینم

جز سایه سار مهربون تو
چیزی نه میخوام و نه میبینم

یک عمر دنبال تو میگشتم
در جاده های بی سرانجامی

یک عمر گشتم تا که فهمیدم
تو سایه بون خستگی هامی

——————————————–

۱- بخشی از سروده ی سهیل محمودی، از آلبوم «فاصله» محمد اصفهانی

۲- خیلی این آهنگ رو دوست دارم، هر وقت گوش میدم شاد میشم. یه شادی غمناک. بخصوص بعد از آذر ۸۴

۳- نمیدونم چرا این روزها هی دلم میخواد از آهنگهایی که گوش میدم بنویسم

خواب

خواب دیدم رفتم نیوزیلند،کنار ساحل. کلی تمساح دم ساحل،رو به دریا ایستاده بودن و دریا رو تماشا میکردن؛ یه دفعه موجوداتی خزنده به قد و قواره خود تمساح ها اومدن،از پشت به تمساح ها حمله کرده،اونا رو تو بغلشون گرفتن،رو دو تاپاشون بلند شدن و تمساح ها رو بردن! جالب بود که ملت هم بدون ترس و به صورت کاملا مسالمت آمیز کنار تمساح ها و تمساح برها آفتاب می گرفتن!

یک شب شاد

خیلی وقت بود دلمون میخواست با بچه ها دور هم جمع بشیم. بگیم و بخندیم و از هر چی غم و غصه هست، دور بشیم. آخرین باری که بچه ها همه جمع بودند، روز عروسیمون بود. اما اون روز فرصت صحبت و یاد گذشته فراهم نشد، حداقل برای ما. توی افطاری دانشکده هم که باز فرصت نشد زیاد دور هم باشیم. اما دیشب یه صفای دیگه داشت. جماعت حلقه ی طار، هم بخشی از حلقه ی اصلی (علی و مهدی و پژمان و محسن و من) و همسران و هم جدیدالورودها! علی و سمانه، علیرضا و فاطمه، وحید و فرناز، پژمان، ابوذر، علی عراقی، امین، علی شریف، مجید، بیژن و مصطفی. جای مهدی و ریحان و محسن هم بسی خالی بود. علی و سمانه و امین که زود رفتند، ولی ما نشستیم فیلم اردوی فارغ التحصیلی رو دیدیم و بچه ها کلی از خاطرات دوران جاهلیت لیسانس رو تعریف کردند و اونقدر خندیدیم که من واقعا دلم درد گرفته بود. چقدر بی خیال و بی دغدغه بودیم اون روزها.

———————————————————————————–

پانوشت ۱: از سایر دوستانی که جا نداشتیم تو خونه مون که دعوتشون کنیم، پوزش میطلبیم:دی ایشالا دفعات بعدی جماعات دیگه رو هم دعوت میکنیم

پانوشت ۲: واقعاً از تواناییهای مصطفی متعجب شدیم! توی غذا خوردن روی مجید و علی ( ِ سمانه) و محسن رو کم کردی مصطفی. ایمان آوردیم بهت

پانوشت ۳: دلم میخواد اینجا خاطره نویسی کنم اصلاً! چقدر هی مطلب سیاسی یا مطلب جدی! دلم میخواد این روزها رو ثبت کنم یه جایی خارج از ذهنم! دلم میخواد اسم بچه ها رو بنویسم که یادمون بمونه دقیقاً کیا اومدن خونه مون، که حتماً بریم خونه شون شام بخوریم:دی البته مهدی و ریحان! این مهمونی به پای شما هم نوشته شد! بخورید پاتونه، نخورید پاتونه! میخواستید نپیچونید

وای این شب چقدر تاریک است

نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است

هر دم این بانگ بر آرم از دل
وای این شب، چقدر تاریک است

اندکی صبر سحر نزدیک است
اندکی صبر سحر نزدیک است
اندکی صبر سحر نزدیک است …

————————————————–

دلگیرم از این روزها، از این فشارها به مردم، به ما، به دوستان. از اینهمه دروغ، از اینهمه پستی …

یعنی واقعا سحر نزدیکه؟

فصل گشت و گذار

این روزا از صبح تا موقعی که برگردیم خونه و البته گاهی هم توی خونه، آهنگ Marching Season یانی رو بارها و بارها گوش میدم. وقتهایی شده که بیشتر از ۱ ساعت این یه آهنگ رو هی از اول گوش میدم و لذت میبرم. با شنیدنش با تمام وجود و از درون شاد شاد میشم. برای آزاده که گذاشتم این آهنگ رو، مثل من لذت نبرد. چون به نظرش خیلی هیجانش زیاده و آزاده بیشتر آهنگهای آروم دوست داره. اما من به نظرم توی این آهنگ آرامشی پر از هیجان وجود داره. آپلودش کردم اینجا [+] . پیشنهاد میکنم حتماً دانلود کنید و گوش کنید. امیدوارم اونقدر که من رو شاد کرد، شما رو هم شاد کنه

————————————————–

پانوشت: اسم مطلب هم ترجمه ایه که برای اسم این آهنگ فکر کردم بد نباشه! شایدم فصل راه رفتن، فصل راهپیمایی و …

وبلاگ

شدیداً دلم میخواد کلی وقت داشتم، اول از همه یه دستی به این قالب وبلاگ میکشیدم. اصلاً خودم مثل بچه آدم یه قالب می نوشتم واسه وبلاگ. خیلی وضع قالب الآنمون خرابه. قاطی پاطی شده هم چیزش!

بعدش هی مینشستم مطلب مینوشتم. مطالب طولانی مثل قبلنا