بایگانی ماهیانه: اسفند ۱۳۸۸

چهارشنبه سوری

مثل دو سال گذشته، چهارشنبه سوری رو مشهد بودیم و مثل دو سال گذشته، همراه با خانواده ی آزاده رفتیم پای کوه های زکریا که آتشی روشن کنیم و یک ساعتی دور هم خوش و شاد باشیم. هر سال یه ماشین نیروی انتظامی اون دور و برا می چرخید و اراذل و اوباش (به تمام معنا!) جرات نمی کردند نزدیک خانواده ها بشند و ایجاد دردسر کنند. امسال که خبری از نیروی انتظامی نبود، اوباش هر کاری خواستند کردند و کسی هم نتونست جلوشون رو بگیره و ما هم مجبور شدیم زودتر از همیشه و بعد از کلی استرس و ناراحتی، بساطمون رو جمع کنیم و از خیر آتش بازی چهارشنبه سوری بگذریم.

اول از همه، یه گروه از این اوباش، جمع شدند دور آتش  خانوادگی ما و یکی شون شروع کرد به تنبک زدن و دو نفرشون می رقصیدند. رفتیم بهشون گفتیم که آقا اینجا جمع خانوادگیه، لطف کنید و برید یه جای دیگه! اونی که تنبک می زد گفت باشه و بساطش رو جمع کرد. اما یکی از اونایی که می رقصید، با لهجه ی غلیظ مشهدی داد زد: «اینجه چینگِ مایه! هر کی نُمُخواد اینجه باشه، می تونه بره یه جای دِگه، برا خودش آتیش روشن کِنه!»

در نهایت این گروه از کنار آتش ما رفتند و دور یه آتش دیگه که هم تیپ های خودشون بودند، جمع شدند. اما بعد از این که آتش شون کم شد، این بار به سرکردگی یه مرد مسن اومدند سمت آتش ما و باز هم بساط ما رو به هم ریختند. اسپری داخل آتش ما انداختند، ترقه های دستی پرتاب کردند و در نهایت هم باعث شدند ما بساطمون رو جمع کنیم و بریم دنبال کارمون! البته در نهایت جمع شدیم خونه ی یکی از اقوام آزاده اینا و اونجا دور هم خوش بودیم. اما از آتش بازی خبری نبود.

واقعاً امنیت و شادی در این جامعه ما رو کشته!

باز هم توهم توطئه

واقعاً نمی دونم که این آقا با این توهم توطئه اش و با این نوع نگاهش و این ضعف تحلیلش و این نگاه مرد سالارانه اش و این به جهالت زدن خودش، چه جوری جامعه شناس و رفتار شناس شده؟

من قبلاً نظرم رو در مورد سریال های کانال فارسی وان داده ام! واقعاً جالبه برام که می نشینند و می گند که این سریال رو ساخته اند که خانواده های ایرانی رو از بین ببرند

تشخیص دندانپزشک

پنجشنبه رفتم پیش دندانپزشک عمومی برای معاینه ی دندون هام! گفت دو تا از دندون های آسیای پایینت پوسیده شده، باید پر بشه! امروز رفتم پیش متخصص دندانپزشکی، گفت یه دندون آسیای بالات یه مقدار پوسیده ست، باید پر بشه! گفتم دندونای پایین چی؟ گفت یه مقدار طوقش (؟!) اومده پایین، اونم در اثر بد مسواک زدن، ولی پوسیده نیست! جنس دندونات خیلی خوبه!

به قولی، مملکته داریم؟

بعداً نوشت: دندانپزشک عمومی یاد شده، دندون یه خانمی رو می خواسته پر کنه، اون قدر تراشیده بود که داشته می زده به عصب طرف! زنه شب رفته بوده خونه، از درد خوابش نبرده بود، اومده بود پیش همون یارو، که ببینه چیکار باید بکنه! می گفت این درست که نمی کنه دندونو، خراب می کنه فقط!

دل خوشی

این روزها، در کنار همه ی موارد بدی که توی جامعه وجود داره و آدم رو دل زده می کنه، دل خوشی هایی وجود داره که شاید بعضی هاشون کوچیک به نظر برسند، اما من با همین دل خوشی ها، هر روز کلی انرژی و روحیه می گیرم و از زندگیم لذت می برم.

از دل خوشی های بزرگم مثلاً اینه که روزهایی که میام دانشگاه و آزاده شرکته، منتظرم هر چه زودتر موقع ناهار بشه که برم شرکت و آزاده رو ببینم و نیم ساعتی رو کنار هم باشیم، یا عصر بشه و فرصت کنم برم شرکت و دور هم با بچه ها میوه بخوریم! یا مثلاً روزهایی که دانشگاه ام و آزاده خونه، زودتر شب بشه که برم خونه و کنار هم باشیم.

یه دل خوشی که شاید کوچیک به نظر بیاد و البته یکی از دلایلیه که این مطلب رو می نویسم، اتفاقات و دیدارهای توی دانشکده است که کلی بهم انرژی و روحیه میده و یاد دوران لیسانس و دور هم بودن های دائمی با بچه ها میفتم. مثلاً چند وقت پیش، از آزمایشگاه رفتم بیرون که برم آب معدنی بخرم. از در آزمایشگاه خارج شدم و توی راهروی سمت راست پیچیدم. رسیدم جلوی آزمایشگاه دکتر میرعمادی. احمد منصوری رو دیدم و وایسادیم به خوش و بش. ۱۰ دقیقه ای اونجا بودم. بعد رفتم به سمت آسانسور. از جلوی در آزمایشگاه دکتر حسابی رد شدم. امین و( فکر کنم) مازیار رو دیدم. چند دقیقه ای هم اونجا مشغول خوش و بش بودم. بعد توی راه پله ها، علی شریف رو دیدم. بعد پژمان رو دیدم. بعد حسین تاجیک. هی همینطوری آشنا دیدم و وایسادم به حرف زدن. فکر کنم حداقل نیم ساعت گذشته بود و من هنوز از دانشکده که بیرون نرفته بودم هیچی، از طبقه ی ۷ هم خارج نشده بودم! آخر سر هم برگشتم آزمایشگاه و یادم رفت برم آب معدنی بخرم!

واقعاً این دل خوشی ها عجب به موقع می رسند …

لعنت

موضوع مبتذل و در ِ پیت: طرف امشب با زنش می خوابه، یه کم می گذره از یه زن دیگه خوشش می آد، زنش رو ول می کنه می ره با نفر جدید، زنش هم می ره با یه پسر جوون تر از خودش می خوابه. یه کم می گذره، دوباره بر می گردن سر زندگیشون و یه مدتی با هم زندگی می کنن، همون زمانی که با هم هستن، دوباره دلشون هوایی می شه و دوباره می رن توی فاز خوابیدن با دیگران. اون دیگران هم هی دلشون با یکی دیگه می ره و هی با یکی دیگه می خوابن و دوباره دلشون هوای همون زن و شوهر اول قصه رو می کنه. بچه های این زن و شوهر مبتذل هم همین بساط رو دارند و هی از یکی دیگه خوششون می آد و با غیر از همسرشون می خوابن و هی همینطور این دور باطل ادامه پیدا می کنه.

سکانس ها: یه موضوع کوچیک و خیلی ساده، حداقل سه چهار قسمت! طول می کشه. هر سکانس هم دو تا جمله توش گفته می شه و ۵ دقیقه همدیگه رو نگاه می کنن!

دوبله: تهوع آور! نه صدای درست و حسابی دارن، نه بلدن حرف بزنن. فقط روخونی می کنن از روی متن

موسیقی متن: دو تا آهنگ کلاً وجود داره. یکی در صحنه های عاطفی پخش می شه و اون یکی که مثلاً هیجان داره، در سایر صحنه های فیلم! اصلاً هم لزومی نداره که اون صحنه هیجان داشته باشه

کشور سازنده ی فیلم: کلمبیا! دیگه در پیت تر از این نبود

نحوه ی تماشای فیلم: هر چند شب یک بار که سر به منزل پدر و مادر گرامی می زنین، می تونین سر ِ شام، کمتر از ۵ دقیقه از فیلم رو ببینین و تمامی اتفاقات رخ داده در سه چهار قسمت گذشته رو متوجه بشین!

خوش آمدید به شبکه ی فارسی وان، سریال «ویکتوریا»!

————————————————-

پانوشت ۱: وقتی صدای دوبلرها یا موسیقی متن این فیلم رو می شنوم، دلم می خواد بالا بیارم روی تلویزیون یا با یه چیزی بزنم شیشه ی تلویزیون رو خرد کنم!

پانوشت ۲: اینهمه پول و امکانات داریم، اونقدر مزخرف از صدا و سیما پخش می کنیم که مردم برن سراغ این مبتذلی جات!

از عشق سخن باید گفت

«از عشق سخن باید گفت

همیشه از عشق سخن باید گفت.

می گوید: عشق، ترجیع بندی ست که هیچ رجعتی در آن نیست.

می گوید: تکرار نامکرّر است.

بی عشق، خانه حقیر است، محلّه خاموش است، شهر افسرده است، فضا تنگ است، دنیا تاریک. بی عشق، در هیچ سنگری سربازی نیست، در هیچ نبردی، فتحی.

دوست داشتن خوب است، عشق، امّا، عالی ست.

دوست داشتن آرامش است، عشق غوغاست.

دوست داشتن دریاست

عشق، آتشفشان همیشه زنده ی روح.

بی عشق، جهان قبرستانی ست همه قبرهایش خالی خالی؛ باغی بوته هایش درخت هایش همه خشکیده و پژمرده.

بی عشق، چشمه بی آب است.

قلب، بدون راز …»

———————————————————————————–

پانوشت ۱: ابتدای فصل چهارم از کتاب چهارم مجموعه ی «آتش بدون دود»: «واقعیتهای پُرخون»، نوشته ی «نادر ابراهیمی»

پانوشت ۲: اونقدر از این مجموعه داستان خوشم اومده و دوست پیدا کردمش! که دیشب به جای انجام پروژه، سه ساعت نشستم و بیشتر از نصف کتاب چهارم رو خوندم.

تلاش های آخر

دارم آخرین تلاش هام رو انجام می دم که آخرین پروژه ی آخرین واحد درسی (به غیر از پایان نامه)  در کل دوران تحصیلم رو انجام بدم. امیدوارم توی دوره ی دکترا، مجبور نباشم واحد بردارم و باز کلاس و تمرین و امتحان رو تحمل کنم.

دوره ی کارشناسی (حداقل ۸ ترم از ۱۰ ترمش) رو تا جایی که تونستم پیچوندم. یعنی هر چی فکر می کنم، یادم نمیاد که تا ترم ۶، من واقعا چه غلطی داشتم می کردم! البته از خوش گذرونی هام اصلا پشیمون نیستم. ترم ۷ و ۸، یه کمی اومدم توی باغ و تازه شروع کردم به سرعت واحدهام رو پاس کردم، که دیگه حداکثر ۱۰ ترمه تموم بشه. اما وقتی وارد دوره ی کارشناسی ارشد شدم، واقعا ناراحت شدم از این که هیچ تلاشی برای یاد گرفتن درست و حسابی مطالب درسی ام، نکرده بودم. سرم به سنگ خورد و شروع کردم دست و پا شکسته درس خوندن، کنار کار و زندگی مشترک. از نتایجش هم راضی ام تقریبا. واقعا خیلی مطلب یاد گرفتم و خیلی خوشحالم از این موضوع. اما دیگه کشش درس و امتحان و تمرین ندارم. همون پایان نامه بسه! چهارشنبه ی این هفته، دیگه برای همیشه خلاص می شم احتمالا