بایگانی ماهیانه: مهر ۱۳۸۹

کارت

دیروز صبح می خواستم در مورد کارت نشون دادن جلوی در دانشگاه مطلبی بنویسم. می خواستم بنویسم که من مشکلی با کارت نشون دادن به انتظامات دانشگاه ندارم، البته این دانشگاه، نه امیرکبیر! دلیلش هم اینه: توی اوج درگیری های پارسال بود. یکی از روزهایی بود که قرار بود تجمعی توی دانشگاه برگزار بشه. اول صبح می خواستم از در جلوی  دانشکده ریاضی وارد دانشگاه بشم. دو نفر با شمایلی مشخص، می خواستند وارد دانشگاه بشند. انتظامات ازشون کارت خواست. یکی شون کارت داشت و اون یکی نه. اونی که کارت نداشت، شال و کلاه مشکی داشت و یه کیف هم گرفته بود دستش، که مثلا من دانشجو هستم! انتظامات که دید طرف کارت نداره، راهش نداد. گفت نمیتونم راهتون بدم. اگه میخواید، برید درب اصلی دانشگاه، اونجا صحبت کنید و برید تو. کلی حال کردم که طرف واقعا کارش رو (حفاظت از حریم دانشگاه) داره درست انجام میده.

توی امیرکبیر، من به سختی حاضر بودم کارت نشون بدم. چون هر اتفاقی می افتاد، می دیدیم که جمعیت خاصی به راحتی وارد دانشگاه میشند و هیچ کس هم جلوشون رو نمی گیره، اونوقت من دانشجو که ۵ سال رفتم و اومدم، باید کارت نشون کسانی بدم که اکثرا تیپ دانشجو و غیر دانشجو رو به خوبی تشخیص میدهند. اونها هم بالاخره کارمند دانشگاه بودند، ولی مثل این یکی کارمندی که توصیف کردم، کارشون رو درست انجام نمی دادند.

دیروز عصر، جلوی همون در جلوی دانشکده ریاضی، اتفاقی افتاد که بابتش کلی فحش نثار یکی دیگه از انتظاماتی ها کردیم. آزاده هر موقع که میخواد از در ریاضی بیاد توی دانشگاه، من میرم و کارت نشون میدم و میگم که همسرمه و به راحتی وارد دانشگاه میشیم. اما دیروز، یه دربون (شخصیتش در حد اکثر انتظاماتی های شریف نبود) عقده ای جلوی درایستاده بود. با آزاده اومدیم جلوی در، گفتم: همسرمه. گفت: از اینجا پذیرش مهمان نداریم. گفتم: آقا جان، یه سر میخوام برم دانشکده و بعدش میام میرم بیرون. کارتم رو هم میذارم پیشتون. بعد از کلی جر و بحث، گفت: کارتون چقدر طول میکشه؟ گفتم: حداکثر نیم ساعت. کله تکون داد و گفت: نچ! خواستم همونجا یه فحشی چیزی بدم، گفتم آخر درسمه، حس و حال دردسر ندارم. رفتیم در شیمی. اونجا یکی از انتظاماتی های باحال و خوش برخورد بود. گفتم: همسرمه. خندید و گفت: میتونم کارتت رو ببینم؟ کارتم رو بهش دادم. یهو به آزاده گفت: اسم پدر شوهرت چیه؟ بعدم به من گفت: روی این کارت که اسم پدرت نیست، یه کارت دیگه بده. آزاده با خنده اسم پدرم رو گفت و طرف هم با خنده کارتهام رو تحویل داد و گفت: بفرمایید. جسارت نشه ها، ملت دوست دخترشون رو میارن توی دانشگاه، دیگه باید بپرسیم ببینیم راست میگن یا نه.

کلا داشتم فکر می کردم که دغدغه ها و اعصاب خرد شدن های روزانه ی ما هم خیلی جالبند.

۲۵

چهارشنبه ای که گذشت، سومین سالگرد تولدم کنار آزاده ی عزیزم بود. شروع ۲۶امین سال زندگی ام. سالی که انقدر توش کار و برنامه در پیش رو دارم که از فکر کردن بهشون هم سرگیجه می گیرم.

ذهنم خیلی خیلی شلوغه و همه چیز رو گیت و ماژول می بینم. فقط این دو سه خط رونوشتم که یادم باشه که یک سال دیگه هم گذشت و به نیمه ی دوم دهه ی سوم زندگی ام رسیدم و هنوز، رنگ و بوی بی دغدغگی و نبود ترکیب مزخرف کار و درس رو درست حس نکرده ام.

همسایه – ۴

در ادامه توصیفات حمید از همسایه‌هامون:

یکی از روزهای تابستان امسال…

من: توی کوچه، دم در خونه در حال بازی با گربمون و منتظر حمید….
در خونه بازه، دختر همسایه طبقه پنجم که قبلاْ توصیف شده، دم راه پله‌ها با دوستش نشسته….
دوست دختر همسایه طبقه پنجم میاد دم در و پاکت شیرکاکائوشو پرت میکنه تو باغچه جلو خونه و بر میگرده دم راه پله

من عصبانی میرم تو: چرا آشغالو میندازین دم در؟
دوست دختر همسایه پشتش به منه و اصلاْ بر نمیگرده… دختر همسایه بر و بر نگاه میکنه و لبخند تحویل می‌ده
من: سر کوچه سطل آشغال هست…تو حیاط و خونتون سطل هست، آشغالو باید بندازین دم در؟ همینه که همش جلو در پر آشغاله….
دختر همسایه: دم در ننداخت که… تو باغچه انداخت!!!!!!
و حال منو دریابید در اون لحظه… با توجه به توصیفات قبلی از پدرش و کاری که کرده و جواب آخرش!

و ماجرای همسایه طبقه پنجم ادامه دارد…

خودشون میدونن

در مورد اتفاقات بعد از انتخابات پارسال صحبت می کردیم. یاد صاحب مدرسه ی غیر انتفاعی روبروی خونه ی پدرم اینا افتادیم که مدرسه اش، همیشه حوزه ی رای گیریه. یادمون افتاد که شنبه و یکشنبه ی بعد از انتخابات، شبها کل چراغهای مدرسه خاموش بود و از پشت پنجره، کوچه رو می پاییدند. تازگی ها معلوم شده که شبهای بعدش، که بازم چراغها خاموش بودند و  دیگه هیچ کس از خونواده ی صاحب مدرسه پشت پنجره نمیومد، با خانواده اش رفته بوده اند شمال!

یکی نیست بهشون بگه آخه اگه ریگی به کفشتون نبود، چرا فرار کرده بودید؟

همسایه ها – ۳

همسایه ی طبقه ی پنجم یا همان مدیریت محترم ساختمان

یک عصر گرم تابستانی

من: ببخشید آقای …! این همسایه ها، همه مستاجرن؟

آقای …: نه! چطور مگه؟

+ آخه به تمیزی ساختمون و حیاط و جلوی در ورودی ساختمون اهمیت نمیدن! ساعت ۱۲ شب هم که میایم خونه، در ساختمون بازه. گفتم شاید مستاجرن که اصلا براشون مهم نیست.

– نه آقا! اتفاقا از ۸ واحد، فقط دو واحد مستاجرن که اونا هم بیچاره ها خیلی تر و تمیزن! همین جلوی در رو ببین (باغچه ی جلوی در ورودی ساختمون رو نشونم میده) همیشه آشغالاشونو ولو میکنن توی این باغچه ی جلوی خونه. من هی باید بیل وردارم، این آشغالا رو با بیل ببرم بریزم توی سطل سر کوچه. ما اسممون مسلمونه. وگرنه توی دینمون اینهمه گفتن پاکیزگی رو رعایت کنین، واقعا هیچی رو رعایت نمیکنیم (کلی موعظه ی دیگه هم در باب تمیزی در اسلام و اینها فرمودند)

کمتر از یک هفته بعد – حدود ساعت ۱۲ شب

من و آزاده در حال ورود به خونه، آقای مدیر ساختمون رو دیدیم که آشغالاش رو گذاشت توی باغچه ی دم در

شعار روز

خواهرم! بوی خوش تو، باعث تحریک برادران توست. پس همیشه کاری کن که اگر مردان از کنارت گذشتند، بوی گندت، بوی گند پیاز داغ و روغن ماسیده ی غذا، باعث تهوع آنها شود.خصوصاً در آسانسورهای دانشکده!

همسایه ها – ۲

همسایه ی طبقه ی بالا

ساعت ۶:۴۵ صبح

مرد در حال دویدن، خطاب به همسرش: «آخه مادر …، من تو رو …، … …، … »

زن در حال دویدن، فحش می دهد و به جلوی پنجره رفته و جیغ های بنفش ممتد می زند.

————————————

همسایه های آنتیکی داریم که کلا خیلی علاقمندند در ساعتی که همه خوابند یا مشغول استراحت، دهن همه  رو مسواک کنند

بناپارتیسم و دولت مستعجل

… اگر تاریخ فرانسه را در غیاب جامعه شناسی مارکس، مبنای تعریف مفهوم بناپارتیسم قرار دهیم، در این صورت بناپارتیسم کمابیش وضعیتی است که در آن دیکتاتوری نظامی با استفاده از نبوغ خویش به قدرت می رسد و با تکیه بر توانایی های شخصی و محبوبیت مردمی اش، نابسامانی های اجتماعی را به سامان می کند. اما اگر جامعه شناسی مارکسیستی را نیز برای تعریف این مفهوم به کار بگیریم، بناپارتیسم وضعیتی است بر آمده از تعادل طبقاتی در جامعه؛ یعنی وضعیتی که در آن دولتی مستقل از طبقات اجتماعی در جامعه شکل می گیرد و در مقام عمل، گرفتار ملاحظه ی منافع و علائق خرد و کلان سران طبقات اجتماعی گوناگون نیست. اگر سنگ بنای بناپارتیسم را به قدرت رسیدن یک دیکتاتور نظامی هوشمند و کارآمد بدانیم، دیگر در تعریف این مفهوم، نیازی به طرح موضوعاتی چون تعادل طبقاتی و استقلال دولت (از طبقات اجتماعی) نمی باشد. اما اگر شکل گیری تعادل طبقاتی را سنگ بنای بناپارتیسم بدانیم، باز هم می توان از ظهور یک دیکتاتور نظامی کارآمد و هوشمند سخن گفت. هر چند که در این صورت، این عامل دوم، دیگر ذاتی بناپارتیسم به شمار نمی رود. در جامعه شناسی مارکسیستی، سیمای دولت بناپارتی عمدتاً با توجه به رابطه ی دولت و طبقات اجتماعی ترسیم می شود ولی اگر تاریخ فرانسه را از این منظر نگاه نکنیم، سیمای دولت بناپارتی عمدتاً با توجه به نقش آفرینی و کنش گری سیاسی افراد خاص ترسیم می شود. پس هر دو دیدگاه، ظهور دولت بناپارتی را با عطف نظر به نقش کارگزاران سیاسی توضیح می دهند. با این تفاوت که در تبیین مارکسیستی، ظهور دولت بناپارتی معلول انفعال بازیگران کلان (طبقات اجتماعی) و در تبیین غیر مارکسیستی، پیدایش چنین دولتی غالباً محصول فعالیت بازیگران خرد (افراد) قلمداد می شود. اگر به قدرت رسیدن یک دیکتاتور محبوب را یکی از مؤلفه های اصلی تأسیس دولت بناپارتی بدانیم (تبیین غیر مارکسیستی)، مصادیق نظام بناپارتی در تاریخ سیاسی جهان افزایش می یابد …

مارکس دولت بناپارتی را «زائده ای انگل گونه» بر پیکر جامعه ی مدنی می دانست. چنین دولتی فاقد خاستگاه اجتماعی است. به ناگاه بر تنه ی درخت جامعه نشسته است، بی آن که نسبتی عمیق با منافع هیچ یک از طبقات اجتماعی داشته باشد. به رغم برخورداری از حمایت اقتصادی طبقات اجتماعی گوناگون، به تامین منافع آنها «متعهد» نیست. البته فقدان چنین تعهدی، به این معنا نیست که دولت بناپارتی در عمل نیز منافع هیچ یک از نیروهای اجتماعی را تأمین نمی کند …

اگر بی ریشگی نظام های بناپارتی را یکی از علل کوتاه بودن عمر آنها بدانیم، سخن گزافی نگفته ایم. نظام بناپارتی از حمایت عمیق هیچ یک از طبقات اجتماعی برخوردار نیست، چرا که نمایندگی منافع سیاسی و اقتصادی هیچ یک از آنها را به صورت تام و تمام بر عهده ندارد. نظام بناپارتی – به قول ویکتور هوگو – رعد و برقی ناگهانی در آسمان صاف است. شاید پیدایش اش جامعه را غافلگیر کند اما دولت اش، دولت مستعجل است و حاکمیتش دیری نمی پاید؛ چرا که وضعیت تعادل طبقاتی، خود وضعیتی دیرپا نیست و جامعه ی خسته و سیاست زده، بالاخره روزی جامه ی خستگی از تن به در می آورد و از نو به سیاست رو می آورد.

—————————————————

مهرنامه – شماره ی پنجم – مهرماه ۱۳۸۹ – صفحه ی ۸۱