بایگانی ماهیانه: آذر ۱۳۸۹

رسوم

روز عید قربان، حیوانات زبون بسته رو قربانی می‌کنند و گوشت‌اش رو بین اقوام و آشنایان شکم‌سیر تقسیم می‌کنند.

در دهه‌ی اول محرّم، غذای نذری درست می‌کنند و بین همسایه‌ها و یک مشت آشنای شکم‌سیر تقسیم می‌کنند.

طرف دختر خودش رو بعد از عروسی‌اش «پاگُشا» می‌کنه، چیزی حدود ۸۰ نفر شکم‌سیر رو دعوت می‌کنه که همه توی عروسی هم بوده‌اند و حدود ۷۰۰ هزار تومن خرج می‌کنه و توی رستوران به همه شام می‌ده.

طرف برای ۱۳ امین سالگرد پدرش، همه‌ی خانواده‌ی نزدیک شکم‌سیرش رو ناهار می‌ده تا برای پدرش فاتحه بخونند. انگار نه انگار که همین غذا، می‎‌تونست ۴۰-۵۰ نفر گرسنه رو سیر کنه و اون‌ها هم بلد بودند فاتحه بخونند یا دعا کنند.

توی ۳۰ روز ماه رمضون، حداقل حدود ۱۰ بار یه جماعت ثابتی از اقوام شکم‌سیر رو توی همه‌ی مهمونی‌ها و افطاری‌ها می‌بینیم! نمی‌شد این هزینه‌ها رو برای جماعتی که مدت‌هاست بوی غذا به مشام‌شون نخورده، انجام داد و دل اون‌ها رو شاد کرد؟

از مکه برمی‌گردند و حتّی برای حج عمره هم، با دادن کارت دعوت و صرف کلّی هزینه‌ی بی‌خودی به اسم ولیمه، کلّی غذا رو می‌ریزند توی شکم یک مشت جماعت شکم‌سیر. انگار نه انگار که این‌همه آدم گرسنه توی شهرشون وجود داره.

توی مشهد، بعد از فوت یه نفر، از فردای روز تشییع جنازه تا روز سوم (یعنی ۲ روز)، صبح و بعد از ظهر توی مسجد مراسم می‌گیرند. ضمن این‌که، روز تشییع جنازه هم حتماً همه به صرف ناهار مهمون هستند. برای مراسم‌هاشون هم کارت دعوت صادر می‌کنند. اگه کسی هم بخواد این رسم (؟!) رو اجرا نکنه، هزار جور حرف پشت سر خودش و مرده‌اش می‌زنند و طرف مجبور می‌شه بی‌خیال عدم اجرای رسم بشه.

این‌ها نمونه‌هایی از رسومی هست که توی جماعت ایرانی وجود داره که با ذره‌ای فکر کردن، به‌راحتی می‌شه ایرادهاشون رو دید و قدم در راه حذف یا حداقل اصلاح اون‌ها برداشت. امّا متأسفانه هر موقع در مورد حذف اون‌ها صحبت می‌شه، مجریان این رسوم به‌نحوی از زیرش شونه خالی می‌کنند. نمی‌دونم باید چه کرد که این رسوم عقب‌مونده‌ی جامعه حذف بشند. واقعاً حالم بده …

داستانهای رایانه‌ای – ۳

مکان: یک سازمان دولتی

کارمند (بعد از گرفتن نامه‌ی من):نرم‌افزاری یا سخت‌افزار؟

من: سخت‌افزار.

کارمند: مشکل این پرینتر ما چیه که کج چاپ می‌کنه؟

من: من که تعمیرکار پرینتر نیستم.

کارمند: ای بابا! پس چی یاد گرفتی توی دانشگاه؟

داستانهای رایانه ای – ۲

یکی از اقوام داشت برای پسرش از یکی دیگه از اقوام کامپیوتر دست دوم می خرید. صاحب اول کامپیوتر، سیستم رو برده بود خونه ی صاحب جدید که تحویل بده. کارت صدا رو نتونسته بود نصب کنه. زنگ زدن به من که کمکشون کنم:

فروشنده: سی دی مادربورد رو گذاشتم تو. الان کدوم گزینه رو بزنم؟ Network یا Audio؟

من: Audio رو بزن.

– نصب نشد. یه اِروری میده. (به زبون عجیب و غریبی خوند متن خطا رو)

+ ولش کن. شاید سی دی خرابه. مدل مادربورد رو به من بگو که من از اینترنت بتونم درایورهاش رو پیدا کنم.

– مدلش رو نمی دونم چیه.

+ عب نداره. کیس رو باز کن. روی مادربورد، اسم و مدلش رو نوشته. اونو به من بگو.

– اونقدر فنی نیستم.

+ دو تا پیچه بابا. فنی بودن نمیخواد.

– آخه فنی نیستم. خودت بتونی بیای درست کنی خوبه.

+  باشه. بذارش اونجا، من بعدا میام درستش میکنم.

خریدار: الان کجایی؟ میتونی الان بیای؟

من: الان خونه ی وحید اینام، با یه سری از دوستانمون.

خریدار: میتونی الان پاشی بیای اینجا؟

من (با حالتی کف کرده و متحیر و توی رودرواسی): باشه. بذارین شام بخورم پس. بعدش میام.

——————————————-

پانوشت ۱: بعد از این قضیه، وحید چیزی به این مضمون گفت که معمولا وقتی کامپیوتر رو میخوان درست کنن، میزنن زیر بغلشون، میبرن میدن به طرف، نه اینکه ساعت ۹ شب، طرف رو از مهمونی فرا بخونن! گفتم چی بگم دیگه. روم نشد بگم نه.

پانوشت ۲: اینهمه درس خوندیم توی دانشگاه (تا الان، حدود ۷.۵ سال) و اینهمه کار کردیم که آخرش بشیم تعمیرکار کامپیوتر ملت

داستانهای رایانه ای – ۱

اون: شما کامپیوتر می خونی، سیستم هم جمع می کنی؟

من: نخیر.

اون: پس کار شما چیه؟

من: من سیستم های مختلف سخت افزاری رو طراحی می کنم. سیستم جمع کردن کار مغازه داراس.

—————————–

پا نوشت: یه سری از این موارد قطعا تکراریه. ولی موارد جدیدی هم برام پیش اومده که بنویسم