بایگانی ماهیانه: فروردین ۱۳۹۰

همه از یک جنس

جایی خوندم که : «دنیس مک دوناگ» معاون مشاور امنیت ملی آمریکا در پاسخ به دوگانه بودن سیاست آمریکا در لیبی و بحرین می گوید: ما درمورد برخورد و دخالت در امور کشورها سیاست یکپارچه و مداومی را پیگیری نمی کنیم. بلکه هر مورد را براساس منافع ملی خود در منطقه مورد ارزیابی قرار می دهیم. درمورد بحرین باید گفت که ناو پنجم نیروی دریایی آمریکا در این جزیره مستقر می باشد. علاوه بر آن بحرین متحد آمریکا در مقابله با نفوذ ایران در منطقه است.

توی بوردهای دانشگاه هم یه همچین چیزی چسبونده بودند: «انما المومنون اخوه. حضور همه ی دانشجویان الزامی است … اعتراض به کشتار و شکنجه ی مسلمانان در بحرین، یمن، اردن و … و عربستان». البته خوشبختانه یه نفر با خودکار روی یکی از این اطلاعیه ها، بعد از عربستان نوشته بود: و سوریه! مگه مردم سوریه مسلمان نیستند؟

جالبه که این جماعت بی شخصیت و پست فطرت، همه جا مثل هم هستند: چه آمریکا و چه ایران!

بابا باتری دار می‌شود

بابا بعد از کر شدن دیگر نمی‌توانست از رادیو و تلویزیون استفاده کند. فقط بعد از کری، از دیدن فوتبال بسیار لذت می‌برد و می‌گفت: بدون شنیدن گزارش مزخرف گزارشگران، عجب حالی می‌دهد فوتبال ببینی. البته بابا چون تازه کر شده بود، حرفهایش را بلند می‌زد، جوری که همسایه‌ها هم می‌شنیدند. بابا بعد از کر شدن، علاقه‌ی بیشتری به خواندن روزنامه‌ها و مجلات پیدا کرد و از توی آنها می‌فهمید که دنیا دست کیست. من هر روز یک بغل روزنامه و مجله برایش می‌خریدم و می‌گذاشتم کنار تخت تا مطالعه کند. بابا برخی از روزنامه‌ها را تا آخر می‌خواند، بعضی را فقط نگاه می‌کرد و بعضی را هم می‌گذاشت زیر گلدان، کنار تخت تا آب گلدان نشت نکند.

یک روز بابا مرا خواست و بلند بلند شروع کرد به داد و بیداد کردن که چرا سهل‌انگار شده‌ام و دیگر پسر خلفی نیستم و از این حرفها … به زحمت بابا را آرام کردم و با ایما و اشاره به اون فهماندم که متوجه نمی‌شوم چه می‌گوید. بابا دسته‌ای روزنامه به طرف من انداخت و فریاد زد: هر روز یکی کم می‌خری، چرا؟ چرا به فکر پدرت نیستی؟ من دلخوشی‌ام همین روزنامه‌هاست، چرا کم می‌خری؟ نفرین‎‌ات می‌کنم … دست‌اش را گرفتم و بوسیدم و برایش روی کاغذی نوشتم: بابا جانم، آن روزنامه‌ها که می‌گویی، دیگر منتشر نمی‌شوند، جلوِ انتشارشان را گرفته‌اند. من هر چه روی دکه بیاید، می‌خرم.

چند روز بعد، به بابا یاد دادم که چطور در اینترنت بگردد و خبر بخواند. لپ‌تاپم را روی پایش می‌گذاشت و با آن دست سالم‌اش در وب می‌گشت. بابا مدتها آرام بود و وب‌گردی می‌کرد و فقط گاهی صدایش بلند درمی‌آمد که: بی‌پدر فیلتر است که!

———————————————

۱٫ بخشی از فصل «بابا وب‌گرد می‌شود» از کتاب «بابا باتری دار می‌شود»، نوشته‎‌ی «رضا ساکی»، انتشارات گل‌آقا، ۱۳۸۹

۲٫ این کتاب، قصه‌ی کوتاه بیماری پدر یک خانواده را با زبان طنز بازگو می‌کند. کتاب کم‌حجم است و خواندن‌اش یکی دو ساعت بیشتر وقت نمی‌گیرد. خواندن‌اش را توصیه می‌کنم.

 

نوستال دوران جاهلیت: شو لس آنجلسی

اول ازهمه بگم که کپی رایت عنوان «نوستال دوران جاهلیت» متعلق به وبلاگ «ریزنوشت» است.

دوم هم خود نوستال:

هفت سالم بود که برای اولین بار شوی لس آنجلسی دیدم. کنسرت بود و فرزین داشت روی سن می خوند. یه خانمی از بین تماشاچیا اومد روی سن و فرزین رو بغل کرد و بوسید. من که کوپ کرده بودم، از مامانم پرسیدم: مامان! این خانمه کی بود؟ خواهر این آقاهس؟ چرا این آقاهه رو بوس کرد؟ این آقاهه تولدشه؟

 

مصدق و آقای مشاور

یکی از پرونده های شماره ی ویژه ی نوروز ماهنامه ی «نسیم بیداری»، پرونده ی ویژه ی ملی شدن صنعت نفت بود. به نظرم مطالب خوبی داشت. مصاحبه ها و تحلیل های متفاوتی در مورد مصدق و تلاش هاش برای اصلاح حکومت پهلوی و  ملی کردن صنعت نفت توی این پرونده بود.

مصاحبه ای با پسر آیت الله کاشانی داشت که تمام اتفاقات مثبت سال های ملی شدن نفت تا غائله ی ۲۸ مرداد رو به پدرش نسبت داده بود و کم مونده بود فحش های ناموسی نثار دکتر مصدق کنه. مصاحبه ای هم با مهندس علی اکبر معین فر، وزیر نفت دولت موقت مهندس بازرگان داشت که در موضع کاملا مقابل پسر آیت الله کاشانی قرار داشت و تمام مشکلات و اتفاقات منفی اون دوره رو به آیت الله کاشانی نسبت داده بود. مصاحبه ای هم با محمد مهدی عبد خدایی، عضو گروه فداییان اسلام و ضارب دکتر حسین فاطمی داشت که موضع گیری ملایم تری علیه مصدق داشت.

جمع بندی ای که از مصاحبه ها و مطالب میشد داشت این بود که افرادی که وجهه ی مذهبی شون غالب بود، مصدق رو تخریب کرده بودند و افرادی که وجهه ی ملی بیشتری دارند یا حداقل وجهه ی مذهبی کمتری دارند، آیت الله کاشانی رو در ناکامی های اون دوره بیشتر مقصر دونسته بودند. یک استثناء وجود داشت که خیلی به چشم میومد و برام خیلی جالب بود. اون هم یک اقتصاددان مذهبی بود که از عملکرد اقتصادی دکتر مصدق، منصفانه تمجید کرده بود و اختلاف دیدگاه های مذهبی و کمتر مذهبی رو در مطلبش دخالت نداده بود. اون فرد «دکتر فرشاد مومنی»، عضو هیئت علمی دانشکده ی اقتصاد دانشگاه علامه طباطبایی بود که نکته ی مهمش اینه که مشاور اقتصادی میر حسینه.

بعد از خوندن مطلب دکتر مومنی، باز هم حسرت خوردم از اینکه اجازه داده نشد چنین افراد میانه رو و معقول و با انصافی، دولت رو در اختیار بگیرند و به حل مشکلاتی بپردازند که هر روز بیشتر و بیشتر میشه و گروه حاکم، به جای حل اونها به انکارشون مشغولند. واقعا حیف!

که چی؟

امسال بر خلاف سال های قبل، حس خوب و با نشاطی نسبت به عید و مراسمش و تعطیلات و این حرفها نداشتم. شاید فشارهایی که بابت پایان نامه متحمل شدم، خصوصا دو سه ماه آخر، کلا هر چی حس خوب بود رو در من کشت! حتی حس خوب سال نو.

خیلی وقته که از هیچ اتفاقی، اون جوری که دلم میخواد لذت نبرده ام. یه حس تو خالی احمقانه دارم. یه حس «که چی؟»!

شاید امسال بیشتر وقت داشته باشیم و به خودمون برسیم و حال من هم یه حالی اومد.

سال تحویل! که چی؟ هفته ی تعطیل! که چی؟

رفت و آمد، همه جا دیدن فامیل! که چی؟

هفت سین، چیدن سفره، شمعدان، آینه، گل

کاسه، بشقاب، نمک، میوه و آجیل! که چی؟