بایگانی ماهیانه: اردیبهشت ۱۳۹۲

ممنونم

من از شما ممنونم آقای محمود دولت آبادی! حس خوب این روزهای من، با خواندن «کلیدر» شما، داره لحظه به لحظه بهتر و بهتر می‌شه.

خیلی وقت بود که موقع خوندن کتابی، ماهیچه‌های دست و پام از شدت هیجان و استرس سفت نشده بودند!

خیلی وقت بود موقع خوندن کتابی، حس نکرده بودم که درست همون لحظه، دلم می‌خواد بشینم و های های گریه کنم.

خیلی وقت بود که موقع خوندن کتابی، از شدت عصبانیت، بی‌اختیار دندون‎‌هام رو اینقدر روی هم فشار نداده بودم.

آقای دولت آبادی! از شما خیلی خیلی ممنونم.

————————————————————————

پ.ن. ۱: امروز اگه به‌جای مترو، توی خونه بودم، حتماً حتماً گریه می‌کردم.

پ.ن. ۲: تازه جلد ۶ «کلیدر» رو تموم کردم که اینجوری هیجان‌زده‌ام. به نظرم از جلد ۵ به بعد، داستانش لحظه به لحظه هیجان‌انگیزتر و فوق‌العاده‌تر می‌شه. اگه نخوندینش، حتماً برید سراغش. من قطع جیبی از انتشارات «فرهنگ معاصر» رو دارم. البته چند سال پیش خریده بودم ۲۲ هزار تومن. الآن فک کنم حدود ۵۰ هزار تومن باشه. اگه مطمئن بشم که کتاب رو سریع می‌خونید و سریع هم بهم برمی‌گردونید، حاضرم قرضش بدم.

هست ولی نیست

بعضی وقت‌ها هست که کلّی حرف توی کلّه‌ت هست که می‌خوای بنویسی‌شون. در واقع می‌دونی که کلّی حرف توی کلّه‌ت هست، ولی نمی‌دونی چی هستن و نمی‌تونی بنویسی‌شون. اصلاً نمی‌دونی چی هست اون حرف‌ها که حتی بخوای بنویسی‌شون، فقط می‌دونی که هست. فقط اینو می‌دونی که درد دل نیست‌. غُرغُر هم نیست. امّا نمی‌دونی پس چیه.

روزهای هیجان انگیز و لنگ‌های روی هوا

همیشه روزهایی که میرم برای خرید کتاب، روزهای هیجان‌انگیزیه برام. به‌خاطر محل کارم که میدون فردوسیه، به «انتشارات هاشمی» پایین میدون ولیعصر یا «نشر چشمه» زیر پل کریمخان زیاد سر می‌زنم (البته الان چند ماهی می‌شه که به‌خاطر سر شلوغی وقت نکردم که برم). وقتی وارد کتاب‌فروشی می‌شم، دلم می‌خواد تا صبح همونجا بمونم و هی بین کتابا بچرخم، هی کتاب بردارم و بخونم. اگه وضعیت مملکت درست بود و وضع نشر و کتاب و مطالعه هم خوب بود، می‌رفتم کتاب‌فروشی باز می‌کردم و حالش رو می‌بردم. ولی الآن واقعاً این کار ترسناکه.

جمعه‌ی پیش و دیروز هم با آزاده رفتیم نمایشگاه کتاب. یه بخشی از کتاب‌هایی که تعریفشون رو شنیده بودیم یا توی سایت‌ها خونده بودیم رو خریدیم. از داستان ایرانی و خارجی گرفته تا کتاب‌های تربیت کودک. قیمت‌ها واقعاً سرسام‌آوره. واقعاً ترسناکه وضعیت! من همیشه خیلی رو کتاب‌ها و مجله‌هام حساس بوده‎‌ام. امّا الآن دیگه حساسیت‌ام چند برابر شده. به جز خود کتاب، حالا دیگه اگه قیمت‌اش رو هم خوب نگاه کنی، دلیل حساسیت معلوم می‌شه. در حدی قیمت بالا بود که از وقتی کتاب‌هایی که از نشر «به‌نگار» خریدیم رو گم کردیم تا زمانی که توی نشر «افراز» پیداشون کردیم، من تنم کرخت شده بود! نخندین بابا! خب ۴ تا کتاب رو با تخفیف خریده بودیم ۴۱۵۰۰ تومن. خلاصه که این قضیه‌ی بازار نشر و کتاب هم مثل بقیه‌ی قضایا، لنگ‌هاش رفته هوا و پایین بیا نیست.

راستی نشر «چشمه» که کلاً مجوز واسه کتاب‌هاش صادر نمی‌شه و بدجوری تحت فشاره، اما اگه کتابی از نشر «چشمه» در نظر دارید، یه سر به نشر «به‌نگار» بزنید. کتاب‌های نشر «چشمه» با همون شمایل و طرح روی جلد و کلاً همون، توسط نشر «به‌نگار» داره چاپ می‌شه.

خواب

نصف شب‌ها، وقتی به هر دلیلی از خواب می‌پرم، دقیقاً یادمه که داشتم چه خوابی می‌دیدم. اما تقریباً اکثر مواقع، صبح که از خواب بیدار می‌شم، یادم نمی‌آد داشتم چی می‌دیدم. هزار ساله که می‌خوام یه جورایی شبیه فیلم El secreto de sus ojos، یه کاغذ بذارم روی پاتختی که هر وقت بیدار شدم هر چی توی خواب دیدم یا اصن هر چی اون لحظه توی ذهنمه بنویسم. شاید امشب این کارو بکنم و طلسم هزار ساله رو بشکنم.