ترسم، ز فرط شعبده چندان خرت کنند… تا داستان عشق وطن باورت کنند
من رفتم از چنین ره و دیدم سزای خویش… بس کن تو، ور نه خاک وطن بر سرت کنند
گیرم، ز دست چون تو، نخیزد خیانتی… خدمت مکن، که رنجه، به صد کیفرت کنند
گر وا کند حصار قزل قلعه لب به گفت… گوید چه پیش چشم تو، با همسرت کنند
بر زنده باد گفتن این خلق خوش گریز… دل بر منه که یک تنه در سنگرت کنند
پتک اوفتاده، در کف ضحاک و این گروه… خواهان، که باز کاوه ی آهنگرت کنند

فریدون تولّلی – حدود سال ۱۳۴۰