مثلاً بازی

اگر یک دفعه همه چیز درست مثل همین بازی به هم می ریخت و تو همین طور که توی مرحله ی اول بودی، میرفتی مرحله ی هفتم و یک دفعه وصل می شدی به پنجم و همین طور بی خود و بی جهت همه ی مرحله ها قاطی می شد، باید چه کار می کردیم؟ اگر زمان خودش با دست خودش می شکست و بعد یادش می رفت که تکه هایش چطور بوده اند، چه افتضاحی می شد. مردم همین طور که داشتند توی خیابان راه می رفتند، یک دفعه پیر می شدند و چند لحظه بعد دوباره جوان می شدند. نه این که همه با هم پیر شوند و همه با هم جوان، جوری که هر کسی ساز خودش را بزند و با بقیه کاری نداشته باشد.

فکرش را بکن یک دفعه توی یک مهمانی، همه همان طور که با هم حرف می زنند و بله بله می گویند، یکی شان پیر می شد و صدایش می لرزید، آن یکی بچه می شد و می شاشید به خودش. پشت بندش می مرد. بقیه جوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده نم نم شام را می کشیدند و پشت میز می نشستند و شروع می کردند به بحث های سیاسی. و بعد همان طور که خیلی عادی بچه و پیر و جوان می شدند، غذای آن که مرده بود را روی گاز نگه می داشتند تا وقتی زنده شد غذایش سرد نشده باشد.

مرد حتماً از این که مردن همسرش طولانی شده، از صاحب خانه معذرت می خواست و بقیه جوری نشان می دادند که یعنی اصلاً چیز مهمی نیست. و تازه گند کار وقتی در می آمد که بر می گشتند خانه و شوهر بدبخت باید تمام لحظه های مردن زن را تکه تکه برایش تعریف می کرد که نکند چیزی را از دست داده باشد.

——————————————————————————————

۱- بخشی از داستان «مثلاً بازی» از کتاب «ها کردن» نوشته ی «پیمان هوشمند زاده»، نشر چشمه.

۲- یه جورایی این بخش از کتابش خیلی چسبید. انگار که یکی عین خودمون، نشسته و این کتاب رو نوشته. ذهن عجیب و جالبی داره این جناب هوشمند زاده. توصیه می کنم کتابش رو بخونید.

3 thoughts on “مثلاً بازی

  1. پسر خدا بود. تخیل جالبی بود.
    بین خودمون باشه، اولش فکر کردم کار خودته. سبک نوشتنش به اغلب نوشته های خودت می خورد.
    واجب شد کتابه رو بخرمش.
    دوستت دارم حمید. :* :*

    حمید: بسی خوشحالم از اینکه باعث شدم کتاب رو بخری و بخونی. مخلصیم در ضمن

  2. ممنون که باعث شدی این کتاب رو بخونم… ماه هاست که تو خوندن و نخوندنش مونده بودم و هر دفعه برای نخوندنش بهانه داشتم… ولی این بار حتما می خونمش… همین چند خطی که نوشتی بهانه شد برای خوندنش.

  3. چقدر خوب… همین چند جملش هم عالی ئه, واقعا اگه هیچی اینطور سرجاش نبود و سرجاش نبودنها عادی بود, … تصورش هم نمیشه کرد, …بهرحال وسوسه شدم با اینهمه کار حتما این رو بخونم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.