یک سال فشارها ناراحتی‌ها رو تحمل کردم به این امید که هر روز با کمتر شدن ارتباطم کمتر می‌شه این ناراحتی‌ها… همش جمع شد و جمع شد تا بالاخره دیروز ترکید!

و حس ناراحتی از اینکه چرا حرف زدن، قاطع ایستادن و دفاع از حقم اینقدر برام سخته و ترجیح می‌دم تا جایی که می‌تونم تحمل کنم و این کار رو عقب بیاندازم، بلکه مشکل خود به خود حل شه… که البته منطقی نیست! می‌دونم منطقی نیست و این کار رو می‌کنم…

اما از امروز اوضاع فرق می‌کنه … سخته ولی سعی می‌کنم که فرق کنه :دی

خوشحالم که تو زندگی خصوصی و خانوادگیم نیاز به همچین خصوصیتی نداشته و ندارم و وگرنه شدیدتر از اینها می‌ترکیدم.