در ادامه توصیفات حمید از همسایه‌هامون:

یکی از روزهای تابستان امسال…

من: توی کوچه، دم در خونه در حال بازی با گربمون و منتظر حمید….
در خونه بازه، دختر همسایه طبقه پنجم که قبلاْ توصیف شده، دم راه پله‌ها با دوستش نشسته….
دوست دختر همسایه طبقه پنجم میاد دم در و پاکت شیرکاکائوشو پرت میکنه تو باغچه جلو خونه و بر میگرده دم راه پله

من عصبانی میرم تو: چرا آشغالو میندازین دم در؟
دوست دختر همسایه پشتش به منه و اصلاْ بر نمیگرده… دختر همسایه بر و بر نگاه میکنه و لبخند تحویل می‌ده
من: سر کوچه سطل آشغال هست…تو حیاط و خونتون سطل هست، آشغالو باید بندازین دم در؟ همینه که همش جلو در پر آشغاله….
دختر همسایه: دم در ننداخت که… تو باغچه انداخت!!!!!!
و حال منو دریابید در اون لحظه… با توجه به توصیفات قبلی از پدرش و کاری که کرده و جواب آخرش!

و ماجرای همسایه طبقه پنجم ادامه دارد…