بایگانی برچسب: کتاب

نگاه «منصفانه» به وضعیت ایران معاصر

سال سوم دبیرستان، معلم تاریخی داشتیم که مطالبی غیر از چیزایی که توی کتابای درسیمون علیه حکومت پهلوی نوشته شده بود رو برامون تعریف میکرد.

همین جمله‌ی بالا، تفاوت دو نگاه به وضعیت ایران معاصر رو نشون میده: نگاه حاکمیت فعلی و نگاه مردم عادی.

کسانی که طرفدار پر و پا قرص جمهوری اسلامی، نه لزوماً حاکمان فعلیش، هستن، غالباً در مورد دوران محمدرضاشاه منفی‌بافی میکنن و از گفتن نکات مثبت احتمالی طفره میرن. اونایی هم که دل خوشی از جمهوری اسلامی ندارن، نکات منفی دوران محمدرضاشاه رو کلاً نادیده میگیرن.

از طرف دیگه تا جایی که یادم میاد، توی هر جمع و محفلی، وقتی صحبت از مقایسه‌ی زندگی در دوران پهلوی و جمهوری اسلامی میشد، میدیدم و میشنیدم که آدمها معمولاً با یه حسرت خاصی از دوران پهلوی تعریف میکنن؛ نه فقط از وضعیت اقتصادی، که از وضعیت فرهنگی و اجتماعی و مذهبی و گاهی حتی سیاسی! از هر کسی هم که میپرسی «پس کی انقلاب کرد؟»، معمولاً خودشون رو به کوچه‌ی علی‌چپ میزنن و قضیه رو به دیگران حواله میدن: یکی از آدمهای عقب‌مونده‌ای میگه که قدر زندگی در دوران محمدرضاشاه رو ندونستن؛ یکی دست خارجی‌ها و تغییر سیاست غرب در مورد حکومت ایران رو پیش میکشه؛ یکی سکوت میکنه و میگه اشتباه کردیم و فکر میکردیم قراره وضعمون بهتر بشه؛ و خلاصه هر کسی با توجه به چیزی که «الان» فکر میکنه، در مورد اون دوران نظر میده. اما معمولاً کسی پیدا نمیشه که «منصفانه» بگه واقعاً اون موقع نظرش در مورد حکومت محمدرضاشاه چی بوده و چی شد که بخش بزرگی از مردم شامل خودش و اطرافیانش، فکر کردن که نیاز به تغییر حکومت وجود داره. میگم «منصفانه»، چون به نظرم نارضایتی از وضعیت حکومت فعلی، نباید باعث بشه که نکات منفی دوران سلطنت محمدرضاشاه رو از یاد ببرند و فقط خوبیهاش رو بگن و به‌به و چه‌چه کنن.

جالب اینجاست که تو صحبت با غیرایرانی‎ها هم همین گستره‌ی حرفها رو میشنوم:
– همکار لبنانی‌ام که نامزد ایرانی داره، از آزادی اجتماعی و شادی و جشن و آزاد بودن جوونها در دوران محمدرضاشاه صحبت میکنه که با توجه شناختی که از شخصیت خودش توی این یک سال و نیم همکاری پیدا کردم و البته با توجه به تیپ همسرش که تیپ غالب این روزهای جوونهای بی‌خیال ایرانیه، به نظرم طبیعیه که فقط همین بخش از زندگی رو مهم بدونن و نظرش کاملاً برام قابل درکه؛ هر چی هم که براش توضیح میدم که همه‌چیز زندگی اینایی که تو میگی نیست، بازم دفعه‌ی بعد که باهاش صحبت میکنم، همون حرفای قبلی رو تکرار میکنه.
– همکار مسن کانادایی‎ام، تحت تاثیر فضای غالب رسانه‌ای دنیا (که به نظرم لزوماً همه‌ش نادرست نیست)، از تغییر حکومت شاهِ دارای تعامل با دنیا به حکومت روحانیونِ منزوی در دنیا که سفارت آمریکا رو اشغال کردن، اظهار تعجب میکنه؛ و بیشتر متعجب میشه وقتی بهش میگم خیلی از همون کسانی که سفارت آمریکا رو اشغال کردن، الان اصلاح‌طلب شده‌ن و حتی طرفدار برقراری روابط با آمریکا هستن و دیگه درگیری با دنیا و انزوا رو نمیخوان.
– دوستان شیعه‌ی عراقی‌ و افغانستانی که مدتی باهاشون فوتبال بازی میکردم، از نارضایتی من از وضعیت فعلی حکومت در ایران متعجب میشدن و وقتی جواب منفی من به سوال «پس به نظرت شاه خوب بوده؟» رو میشنیدن، سردرگم میشدن که «پس تو چی میخوای؟» و وقتی از من میشنیدن که «هر دو حکومت مطلوب امثال من نبودن و نیستن» بیشتر گیج میشدن و در نهایت نتیجه‌گیریشون این بود که «ما که نمیفهمیم شما چی میخواید!» یا «قرار نیست ایران، سوییس باشه!» (انگار که ما سوییس خواستیم!) و به وضوح، تحت تاثیر وضعیت وخیم کشورهای خودشون و البته احتمالاً رسانه‌های حاکم بر ایران و فضای فرقه‌زده‌ی خاورمیانه، جملاتی میگفتن مثل «همین امنیت رو هم از صدقه‌ی سر فلانی دارید!» بگذریم از حرصی که میخوردم موقع شنیدن این جملات.

از همون اواسط دوران دبیرستان که پیگیر اتفاقات سیاسی ایران بودم، هیچ‌وقت نتونستم قبول کنم که حکومت محمدرضاشاه، اونقدری که آدمای ناراضی از حکومت فعلی ازش تعریف میکنن، خوب بوده باشه. همیشه و همیشه هم این استدلال رو برای خودم داشتم که مگه میشه نویسنده و فعال فرهنگی و سیاسی و دانشجو و کلاً مخالف رو بندازی توی زندان و نذاری حرفشون رو بزنن و خوب باشی؟ همون سالها که بعد از کشته شدن داریوش و پروانه فروهر خوندم داریوش فروهر به‌خاطر اعتراض به جدایی بحرین، زندانی شده بوده، پیش خودم فکر میکردم که حتماً یه جای کار حکومت محمدرضاشاه میلنگیده که امثال فروهر توش زندانی میشدن.

توی کتابها و مجلات مختلف هم جسته و گریخته مطالبی در مورد حکومت محمدرضاشاه میخوندم که گاهی محققانه‌تر بودن و اگرچه به‌خاطر سانسور، نمیتونستن نکات مثبت اون دوران رو بگن، اما سعی میکردن نکات منفی رو هم با سند و مدرک همراه کنن و شرط انصاف رو تا حد خوبی رعایت کنن.

خلاصه که همه‌ی این مسائل، از گذشته تا حالا، دست به دست هم داد و تصمیم گرفتم شروع کنم جدی‌تر در مورد اون بخش از تاریخ معاصر ایران که با پوست و گوشت خودم حسش نکردم، دوران محمدرضاشاه، مطالعه کنم: نحوه‌ی اداره‌ی مملکت، وضعیت اقتصادی و فرهنگی و سیاسی مملکت، آدمهای مهم حکومت، روابط با کشورهای مختلف، قضایای نفت، تعامل با گروههای مختلف سیاسی، نحوه‎ی مبارزه‌ی گروههای مختلف، زمینه‌های شورش قومیتها و عشایر و خلاصه هر چیزی که دید بهتری نسبت به تاریخ معاصر ایران بهم بده.

شاید به نظر مسخره بیاد که حالا که از ایران خارج شده‌ام و دیگه قصد برگشت و زندگی مجدد توی ایران رو ندارم، تازه به فکر افتاده‌ام که در مورد تاریخ ایران معاصر مطالعه کنم و به جاش باید برم در مورد تاریخ کانادا و وضعیت سیاسی و اجتماعی و فرهنگی اینجا بخونم. اما احساس میکنم نیاز دارم بفهمم چی شد که کشوری که توش به دنیا اومدم و ۳۰ سال زندگی کردم، به وضعیت الانش رسید. چی شد که «کسانی که توی خرداد ۸۸ توی زنجیره‌ی سبز و ۲۵ خرداد و بقیه‌ی راهپیمایی‌ها شرکت میکردن و حتی فکر خروج از ایران هم به ذهنشون خطور نکرده بود، از ایران رفتن؟» (نقل به مضمون از توییتر). حس میکنم تا این قضیه برام روشن‌تر نشه، نمیتونم روی چیزای دیگه‌ای مثل مطالعه‌ی تاریخ کانادا تمرکز کنم.

ایران که بودم، فصلنامه‌ی «گفتگو» و ماهنامه‌های «اندیشه‌ی پویا» و «نسیم بیداری» رو میخوندم و مطالب خوبی در مورد ایران معاصر داشتن. تقریباً همه‌ی نسخه‌هایی که ازشون داشتم رو با خودم آوردم اتاوا و تصمیم دارم شماره‌هایی که نخوندم رو حتماً بخونم. یه سری کتاب رو هم قبلاً خونده بودم مثل «تاریخ ایران مدرن» یرواند آبراهامیان که چنگی به دل نزد. یه سری رو هم که خریده بودم و با خودم آوردم اینجا و یه سری هم اخیراً خریده‌ام. کتابهایی که نسخه‌ی اصلیشون فارسی نیست یا نسخه‌ی اصلی فارسیشون چاپ خارج از ایرانه و تیغ سانسور بهشون نخورده رو هم از آمازون خریده‌ام و میخرم. مثلاً کتاب «معمای هویدا»ی عباس میلانی یا «همه‌ی مردان شاه» استیفن کینزر.

این چند تا کتاب رو اخیراً خونده‌ام: «یک فنجان چای بی‌موقع» امیرحسین فطانت، «از سید ضیاء تا بختیار» مسعود بهنود، «شورش عشایری فارس» کاوه بیات، «نگاهی به شاه» عباس میلانی. الان هم دارم کتاب «زمینه‌های اجتماعی انقلاب ایران» حسین بشیریه رو میخونم. لطفاً اگه کتابی در این زمینه میشناسید معرفی کنید.

تصمیم دارم خلاصه‌ی برداشتهام از هر کتاب رو اینجا بنویسم.

حسرت‌های قدیمی

وقتی می‌خوام کتاب داستان بخرم، حتماً حتماً سعی می‌کنم بیشتر از نصفش رو از بین داستان‌های فارسی انتخاب کنم و بین این داستان‌های فارسی هم معمولاً سعی می‌کنم کتاب از نویسنده‌‎های جوون‌تر هم باشه. هم برای اینکه بفهمم چی توی ذهن نویسنده‌های جوون‌تر می‌گذره و هم برای اینکه شاید کمکی باشه به رونق انتشار کتاب‌های فارسی. از طرف دیگه با خوندن این کتاب‌ها، دائم به این فکر می‌کنم که چرا حدود ۴۰ ساله که توی کشور ما، آدم‌هایی مثل آدم‌های معروف و مطرح گذشته، مثلاً سال‌های دهه‌ی ۴۰ و ۵۰ شمسی، دیگه ظهور نکرده‌اند.

این افکار همیشه همراهم بوده و هست. تا اینکه چند وقت پیش که نتایج کنکور سراسری کارشناسی اعلام شد، یکی از همکارای شرکت صدام کرد و لیست رشته‌های انتخابی نفرات برتر کنکور رو نشونم داد و به اینکه یکی از نفرات برتر ریاضی، کامپیوتر شریف و یکی از نفرات برتر علوم انسانی، روانشناسی انتخاب کرده، خندید و گفت که این‌ها عجب بی‌عقلایی هستن و به‌جای برق شریف و حقوق تهران، این رشته‌ها رو انتخاب کردن و نمی‌دونن دارن چیکار می‌کنن و … البته من هم در جوابش گفتم که اتفاقاً به نظر من، اون دو نفر هستن که دقیقاً می‌دونن چی می‌خوان. یه مثال هم براش زدم که یکی از رتبه‎‌های تک‌رقمی کنکور ریاضی سال ما، که برق شریف می‌خوند و معدل لیسانسش (تا اون موقعی که ما دیدیم)، ۱۹/۸۷ بود و شاگرد اول بود و بعد هم که رفت آمریکا، تغییر رشته داده به کامپیوتر! چون وضعیت کار و درآمد برای کامپیوتر خیلی بهتر از برق بوده!

خلاصه که اینجا بود که مطمئن‌تر شدم که «کلیشه‌های آموزشی» دوران تحصیل ما، کار خودش رو کرده و ذهن همه رو برده به سمت یه سری انتخاب‌ها که لزوماً همیشه بهترین نیستند، اما کلاس دارند و دهن‌‎ پُر کن هستند.

به این فکر می‌کنم که توی کشور ما، وضعیت اشتغال طوریه که همه چیز در مدرک مهندسی خلاصه شده و معمولاً هیچ توجهی به رشته‌های علوم انسانی که فرهنگ‌ساز و جامعه‌ساز هستند، نمیشه. اینکه موقع انتخاب رشته توی دبیرستان، هر کس نمرات بهتری داشت، حتماً به سمت رشته‌های ریاضی و تجربی هدایت می‌شد و اغلب، بچه‌هایی که خیلی خیلی ضعیف‌تر بودند، راهی علوم انسانی می‌شدند و احتمالاً معلم‌های ضعیف علوم انسانی آینده! اما توی دوران دانشگاه، کم نبودند کسانی از همون بچه‌های قوی‌تر در علوم ریاضی و تجربی، که می‌فهمیدند گمشده‌شون توی علوم اجتماعی و فلسفه و علوم انسانیه و دل رو می‌زدند به دریا و می‌رفتند دنبال علوم انسانی و البته همیشه هم راضی نبودند از وضعیت تدریس و تحصیل علوم انسانی توی دانشگاه‌هامون.

بعد به این فکر می‌کنم که هیچ‌وقت توی دوران راهنمایی و دبیرستان ما، توجهی به زنگ‌های مرتبط با ادبیات و علوم انسانی و اجتماعی نمی‌شد و اون کلاس‌ها عموماً زمانی برای وقت‌کشی و خمیازه کشیدن بودند، در طول تدریس توسط معلمانی که گاهی حرفه‌وفن و جغرافیا و تاریخ و علوم اجتماعی و ورزش و هنر رو توی یه مدرسه درس می‌دادند، اون هم توی کلاس‌هایی که یک هفته انشاء بود و یک هفته هنر! که نتیجه‌ش این شده که املا و انشای اکثریت مردم، تحصیل‌کرده و غیر اون، اون‌قدر ضعیفه که توان نوشتن ساده‎ترین نامه‌ی درخواست اداری رو هم ندارند.

به این فکر می‌کنم که شاید این عدم علاقه، از ضعف محتوای کتاب‎های درسی هم نشات گرفته باشه. کتاب‌های ادبیات با شعرها و مطالب از رده خارج و ایدئولوژی زده! (فرهنگ برهنگی و برهنگی فرهنگی رو یادتون هست؟) یا کتاب‌های به‌شدت جهت‎دار، مثل کتاب تاریخ معاصر سال سوم دبیرستان که سابقاً عماد باقی نوشته بوده و به دلایل موهوم، کتاب رو عوض کرده بودند.

و حسرت می‌خورم وقتی یادم می‌آد که چقدر از زنگ انشاء و ادبیات و زبان فارسی متنفر بودم، در حالی‌که ۴۰-۵۰ سال پیش، خیلی از نویسنده‌های معروف، معلم ادبیات و انشای مدارس کشور بوده‌اند و کلاس‌هاشون پر از هیجان نوشتن بوده و کلی از نویسنده‌های جوون اوایل دهه‎‌ی ۵۰ از شاگردانشون بوده‌اند. و معلم‌های ادبیات ما یا آدم‌هایی بودند اهل مطالعه اما خسته از فشار زندگی و بی‌حوصله و بی‌انگیزه برای آموزش و به هیجان آوردن بچه‌ها سر کلاس، یا آدم‌هایی از همون جنس معلم‌های ترکیبی حرفه‌وفن و تاریخ و ورزش و هنر و به شدت بی‌هنر! و ما هم دانش‌آموزانی بودیم که سعی می‌کردیم هر کار سخیفی که بلدیم و هر بلایی که می‌تونیم رو در زنگ‌های ادبیات و انشاء و سر این معلم‌های بی‌نوای خسته دربیاریم و آخر سر هم، با حفظ کردن چهار بیت شعر و معنیش، با افتخار نمره‌ی ۱۹-۲۰ بگیریم و خودمون رو خلاص کنیم از شرّ ادبیات و زبان فارسی.

و باز حسرت می‌خورم وقتی یادم می‌آد که یکی از پسرخاله‌هام، یه بار دستم رو گرفت و برد توی بالکن خونه‌شون و مَرد سبیلوی لاغر توی حیاط خونه‌ی بغلی‌شون رو بهم نشون داد و گفت که این هوشنگ گلشیریه! و من وقتی فهمیدم نویسنده‌ست، پوووفی کردم از سر عدم علاقه و نفهمیدم که اون روز چه جواهری (به قول وحید) رو دیده‌ام. پسرخاله‌م می‌گفت یکی دو باری هم رفته بوده پیش گلشیری و فکر می‌کنم که ای کاش زمان به عقب برمی‌گشت و من خانواده‌ای داشتم که اهل کتاب بود و موقعیت رو درک می‌کردم و با پسرخاله‌م می‎رفتم و یک‌بارهم که شده، از نزدیک گلشیری رو می‌دیدم.

و حسرت می‌خورم که روز به روز، فرهنگ آدم‌های این شهر و کشور داره پس‌رفت می‌کنه و رفتارشون سخیف‌تر و زننده‌تر می‌شه و …

مرتبط: رقابت ناسالم در مدرسه ها

روزهای هیجان انگیز و لنگ‌های روی هوا

همیشه روزهایی که میرم برای خرید کتاب، روزهای هیجان‌انگیزیه برام. به‌خاطر محل کارم که میدون فردوسیه، به «انتشارات هاشمی» پایین میدون ولیعصر یا «نشر چشمه» زیر پل کریمخان زیاد سر می‌زنم (البته الان چند ماهی می‌شه که به‌خاطر سر شلوغی وقت نکردم که برم). وقتی وارد کتاب‌فروشی می‌شم، دلم می‌خواد تا صبح همونجا بمونم و هی بین کتابا بچرخم، هی کتاب بردارم و بخونم. اگه وضعیت مملکت درست بود و وضع نشر و کتاب و مطالعه هم خوب بود، می‌رفتم کتاب‌فروشی باز می‌کردم و حالش رو می‌بردم. ولی الآن واقعاً این کار ترسناکه.

جمعه‌ی پیش و دیروز هم با آزاده رفتیم نمایشگاه کتاب. یه بخشی از کتاب‌هایی که تعریفشون رو شنیده بودیم یا توی سایت‌ها خونده بودیم رو خریدیم. از داستان ایرانی و خارجی گرفته تا کتاب‌های تربیت کودک. قیمت‌ها واقعاً سرسام‌آوره. واقعاً ترسناکه وضعیت! من همیشه خیلی رو کتاب‌ها و مجله‌هام حساس بوده‎‌ام. امّا الآن دیگه حساسیت‌ام چند برابر شده. به جز خود کتاب، حالا دیگه اگه قیمت‌اش رو هم خوب نگاه کنی، دلیل حساسیت معلوم می‌شه. در حدی قیمت بالا بود که از وقتی کتاب‌هایی که از نشر «به‌نگار» خریدیم رو گم کردیم تا زمانی که توی نشر «افراز» پیداشون کردیم، من تنم کرخت شده بود! نخندین بابا! خب ۴ تا کتاب رو با تخفیف خریده بودیم ۴۱۵۰۰ تومن. خلاصه که این قضیه‌ی بازار نشر و کتاب هم مثل بقیه‌ی قضایا، لنگ‌هاش رفته هوا و پایین بیا نیست.

راستی نشر «چشمه» که کلاً مجوز واسه کتاب‌هاش صادر نمی‌شه و بدجوری تحت فشاره، اما اگه کتابی از نشر «چشمه» در نظر دارید، یه سر به نشر «به‌نگار» بزنید. کتاب‌های نشر «چشمه» با همون شمایل و طرح روی جلد و کلاً همون، توسط نشر «به‌نگار» داره چاپ می‌شه.

روی ماه خودکشی را ببوس

امکان اقدام به قتل یا خودکشی زمانی به وجود می‌آید که فرد امکان گریز از وضعیت ناهنجار و دشواری را که در آن گرفتار شده است ناممکن بداند. موقعیت بحرانی می‌تواند معضلی باشد که شخص از حل آن ناتوان است یا گمان می‌کند که ناتوان است. در چنین شرایطی ذهن اون برای رهایی از بحران و در واقع برای حل مسئله دو راه حل غیر طبیعی را ممکن است انتخاب کند. در راه حل اول او می‌کوشد تا صورت مسئله را پاک کند. در این حالت اگر مانع انسانی وجود داشته باشد، معمولاً قتل رخ می‌دهد. در راه حل دوم، سوژه بنا به دلایلی نمی‌تواند صورت مسئله را پاک کند. در چنین موقعیتی او اقدام به محو کردن حل کننده‌ی مسئله می‌‎کند. در این وضعیت پدیده‎ی خودکشی رخ می‌دهد.

————————————–

۱- بخشی از کتاب «روی ماه خداوند را ببوس» نوشته‌ی «مصطفی مستور»

۲- اونقدر شرایط جامعه بد شده و اونقدر فشار زیاد شده که دائم خبر خودکشی و قتل و جنایت می‌شنویم. اهل خوندن کتاب‌ها و مطالب روانشناسی و این چیزها نیستم. بخاطر همین، این تحلیل به نظرم جالب بود

همسایه ها

عمو بندر بلند می‌شود  و می‌رود و جلو اتاق خودش به نماز می‌ایستد. بلور خانم سفره را انداخته است و دارد بشقاب مخصوص امان آقا را می‌چیند.

پدرم می‌گوید دنیا زندان مؤمن است. عمو بندر اهل بهشت است. ولی این حرفها اصلاً تو کت محمد میکانیک نمی‌رود.

– بسکه وعده شنیدیم، وعده‌دونمون دراومد. هر چه بیشتر فلاکت می‌کشیم، بیشتر به اون دنیا حواله‌مون میدن.

حاج شیخ علی به خانه‌مان برکت می‌دهد. به کار و کاسبی پدرم برکت می‌دهد. حالا دیگر دستمان نمی‌رسد که دعوتش کنیم. آن وقتها که خودش را و دامادش را و بچه‎هاش را و برادرهاش را و برادرزاده‌هاش را دعوت می‌کردیم، عیدمان بود. حسابی شکمی از عزا درمی‌آوردیم.

– حاج شیخ علی، شک بین چار و پنج، بنا را به چه میگذارن؟

اتاق پدرم را براشان فرش می‌کنیم. از همه‌ی همسایه‌ها متکا قرض می‌گیریم. اتاق پدرم نورانی می‌شود. دست حاج شیخ علی را می‌بوسم. مثل دنبه است. عین دست بلور خانم نرم و سفید است. حاج شیخ علی از ثواب اطعام علما و از همنشینی با علما حرف می‌زند. دامادش از نعمتهای بهشت حرف می‌زند. برادرش از ثواب ختم صلوات حرف می‌زند و بعد از خمس و بعد از سهم امام.

محمد میکانیک جایش ته جهنم است

– آخه اینم شد کار که من زحمت بکشم و بدم یه مشت شکم گنده؟

خواج توفیق تا بست دیگر بچسباند تو دماغی به حرف می‌آید

– بوده تا بوده علما برکت زمین بودن. هر کسم بخواد باشون در بیفته، ور میفته.

محمد میکانیک می‌زند زیر خنده.

امان آقا بلند می‌شود. خواج توفیق تریاک را رو حقه می‌پزد و بعد می‌دمد به وافور. پدرم سکوت کرده است. گویا فکر می‌کند که اگر چیزی نگوید بهتر است. گاهی حرفها و خنده‌های این محمد میکانیک بدجوری تو ذوق می‌زند.

——————————————–

بخشی از فصل اول کتاب همسایه‌ها، نوشته‌ی احمد محمود

بابا باتری دار می‌شود

بابا بعد از کر شدن دیگر نمی‌توانست از رادیو و تلویزیون استفاده کند. فقط بعد از کری، از دیدن فوتبال بسیار لذت می‌برد و می‌گفت: بدون شنیدن گزارش مزخرف گزارشگران، عجب حالی می‌دهد فوتبال ببینی. البته بابا چون تازه کر شده بود، حرفهایش را بلند می‌زد، جوری که همسایه‌ها هم می‌شنیدند. بابا بعد از کر شدن، علاقه‌ی بیشتری به خواندن روزنامه‌ها و مجلات پیدا کرد و از توی آنها می‌فهمید که دنیا دست کیست. من هر روز یک بغل روزنامه و مجله برایش می‌خریدم و می‌گذاشتم کنار تخت تا مطالعه کند. بابا برخی از روزنامه‌ها را تا آخر می‌خواند، بعضی را فقط نگاه می‌کرد و بعضی را هم می‌گذاشت زیر گلدان، کنار تخت تا آب گلدان نشت نکند.

یک روز بابا مرا خواست و بلند بلند شروع کرد به داد و بیداد کردن که چرا سهل‌انگار شده‌ام و دیگر پسر خلفی نیستم و از این حرفها … به زحمت بابا را آرام کردم و با ایما و اشاره به اون فهماندم که متوجه نمی‌شوم چه می‌گوید. بابا دسته‌ای روزنامه به طرف من انداخت و فریاد زد: هر روز یکی کم می‌خری، چرا؟ چرا به فکر پدرت نیستی؟ من دلخوشی‌ام همین روزنامه‌هاست، چرا کم می‌خری؟ نفرین‎‌ات می‌کنم … دست‌اش را گرفتم و بوسیدم و برایش روی کاغذی نوشتم: بابا جانم، آن روزنامه‌ها که می‌گویی، دیگر منتشر نمی‌شوند، جلوِ انتشارشان را گرفته‌اند. من هر چه روی دکه بیاید، می‌خرم.

چند روز بعد، به بابا یاد دادم که چطور در اینترنت بگردد و خبر بخواند. لپ‌تاپم را روی پایش می‌گذاشت و با آن دست سالم‌اش در وب می‌گشت. بابا مدتها آرام بود و وب‌گردی می‌کرد و فقط گاهی صدایش بلند درمی‌آمد که: بی‌پدر فیلتر است که!

———————————————

۱٫ بخشی از فصل «بابا وب‌گرد می‌شود» از کتاب «بابا باتری دار می‌شود»، نوشته‎‌ی «رضا ساکی»، انتشارات گل‌آقا، ۱۳۸۹

۲٫ این کتاب، قصه‌ی کوتاه بیماری پدر یک خانواده را با زبان طنز بازگو می‌کند. کتاب کم‌حجم است و خواندن‌اش یکی دو ساعت بیشتر وقت نمی‌گیرد. خواندن‌اش را توصیه می‌کنم.

 

قله ای که قدرتش را از دست داد

«دامنه تا قله ی کوه را که سه هزار و پانصد پله است بالا رفتیم. در حین صعود، از کنار در هلالی کوتاهی که داخل صخره ها ایجاد شده، عبور کردیم. در آن زمان که انسان ها از لمس کردن قله ی سینا به خود می لرزیدند، اقرار نیوشی در اینجا می نشست و به اعترافات آنان گوش می داد. هر کس قصد صعود به کوه خداوند را داشت، باید دست هایی پاک می داشت و قلبی معصوم، و الا قله او را می کشت. امروز این آستانه متروک شده است. دست های آلوده و دل های گناهکار می توانند بدون ترس بگذرند، چون قله دیگر نمی کشد.»

گزارش به خاک یونان – نیکوس کازانتزاکیس – ترجمه ی صالح حسینی – انتشارات نیلوفر

از عشق سخن باید گفت

«از عشق سخن باید گفت

همیشه از عشق سخن باید گفت.

می گوید: عشق، ترجیع بندی ست که هیچ رجعتی در آن نیست.

می گوید: تکرار نامکرّر است.

بی عشق، خانه حقیر است، محلّه خاموش است، شهر افسرده است، فضا تنگ است، دنیا تاریک. بی عشق، در هیچ سنگری سربازی نیست، در هیچ نبردی، فتحی.

دوست داشتن خوب است، عشق، امّا، عالی ست.

دوست داشتن آرامش است، عشق غوغاست.

دوست داشتن دریاست

عشق، آتشفشان همیشه زنده ی روح.

بی عشق، جهان قبرستانی ست همه قبرهایش خالی خالی؛ باغی بوته هایش درخت هایش همه خشکیده و پژمرده.

بی عشق، چشمه بی آب است.

قلب، بدون راز …»

———————————————————————————–

پانوشت ۱: ابتدای فصل چهارم از کتاب چهارم مجموعه ی «آتش بدون دود»: «واقعیتهای پُرخون»، نوشته ی «نادر ابراهیمی»

پانوشت ۲: اونقدر از این مجموعه داستان خوشم اومده و دوست پیدا کردمش! که دیشب به جای انجام پروژه، سه ساعت نشستم و بیشتر از نصف کتاب چهارم رو خوندم.

مثلاً بازی

اگر یک دفعه همه چیز درست مثل همین بازی به هم می ریخت و تو همین طور که توی مرحله ی اول بودی، میرفتی مرحله ی هفتم و یک دفعه وصل می شدی به پنجم و همین طور بی خود و بی جهت همه ی مرحله ها قاطی می شد، باید چه کار می کردیم؟ اگر زمان خودش با دست خودش می شکست و بعد یادش می رفت که تکه هایش چطور بوده اند، چه افتضاحی می شد. مردم همین طور که داشتند توی خیابان راه می رفتند، یک دفعه پیر می شدند و چند لحظه بعد دوباره جوان می شدند. نه این که همه با هم پیر شوند و همه با هم جوان، جوری که هر کسی ساز خودش را بزند و با بقیه کاری نداشته باشد.

فکرش را بکن یک دفعه توی یک مهمانی، همه همان طور که با هم حرف می زنند و بله بله می گویند، یکی شان پیر می شد و صدایش می لرزید، آن یکی بچه می شد و می شاشید به خودش. پشت بندش می مرد. بقیه جوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده نم نم شام را می کشیدند و پشت میز می نشستند و شروع می کردند به بحث های سیاسی. و بعد همان طور که خیلی عادی بچه و پیر و جوان می شدند، غذای آن که مرده بود را روی گاز نگه می داشتند تا وقتی زنده شد غذایش سرد نشده باشد.

مرد حتماً از این که مردن همسرش طولانی شده، از صاحب خانه معذرت می خواست و بقیه جوری نشان می دادند که یعنی اصلاً چیز مهمی نیست. و تازه گند کار وقتی در می آمد که بر می گشتند خانه و شوهر بدبخت باید تمام لحظه های مردن زن را تکه تکه برایش تعریف می کرد که نکند چیزی را از دست داده باشد.

——————————————————————————————

۱- بخشی از داستان «مثلاً بازی» از کتاب «ها کردن» نوشته ی «پیمان هوشمند زاده»، نشر چشمه.

۲- یه جورایی این بخش از کتابش خیلی چسبید. انگار که یکی عین خودمون، نشسته و این کتاب رو نوشته. ذهن عجیب و جالبی داره این جناب هوشمند زاده. توصیه می کنم کتابش رو بخونید.