بایگانی ماهیانه: مهر ۱۳۹۳

آدم‌های غریب

متاسفانه یا خوشبختانه (احتمالا بیشتر متاسفانه)، من آدم برخورد و نگاه اولم. یعنی اولین برخوردم با یه نفر یا اولین نگاهم به یه نفر، خیلی روم تاثیر می‌ذاره و یه موضع مثبت یا منفی در مورد اون آدم در من شکل می‌گیره که تغییرش یه مقدار سخته یا حداقل زمان می‌بره. حتی خیلی زمان می‎‌بره. در مورد این مسئله، چندین و چند بار با آزاده صحبت کردیم و آزاده سعی کرده این قضیه رو در من تغییر بده. منکر تغییر به معنی تخفیف این بخش از خصوصیاتم نیستم، ولی خب هنوز جای کار داره. با هر موردی که می‌فهمم در موردش اشتباه کردم، این خصوصیت بیشتر هم تخفیف پیدا می‌کنه.

یه بخش بزرگی از این نگاه‌ها یا برخوردها، برمی‌گرده به شخصیت‌های کلیشه‌ای. در واقع بهتره بگم که از کلیشه‌های رایج در شخصیت‌های جامعه‌ی ما ناشی می‌شه. لزوماً هم خود اون آدم، عامل اون کلیشه نبوده و خودش هم مفعول شرایط جامعه واقع شده! یکی دو بار که این تیپ‌های کلیشه‌ای رو می‌بینم، دیگه سخت می‌تونم با اون آدم و هم‌تیپ‌هاش ارتباط برقرار کنم که خب، شاید در خیلی از مردم این قضیه صدق می‌کنه و اون‌ها هم همین عکس‌العمل رو دارند. اگه مجبور بشم که با اون آدم حتی یه مدت خیلی کوتاه دم‌خور بشم، انگار که زیر شدیدترین شکنجه‌ها قرار دارم.

مورد اخیری که فهمیدم احتمالا در موردش اشتباه می‌کردم، کسی هست که آدم معروفی بوده و من اولین بار به عنوان مجری برنامه‎‌ی «دو قدم مانده به صبح» شناختمش: «محمد صالح علاء». تیپ کلیشه‌ای معمول مجریان تلویزیون، اجراهای کاملاً نمایشیه و اکثراً تمامی رفتارشون در طول برنامه‌شون، تصنعی و ساختگیه. وقتی برای اولین بار، مدل صحبت کردن و رفتار و سکنات آقای صالح علاء رو در اون برنامه دیدم، ازش خوشم نیومد و گفتم چقدر نمایش بازی می‌کنه و چقدر حرف زدنش بی‌مزه و ساختگیه. تا اینکه مطلب کوتاهی (فکر کنم توی ماهنامه‌ی «اندیشه پویا») ازش خوندم و دیدم که چقدر جذاب می‌نویسه و چقدر احساساتی و صاف و ساده‌س مطلبش. چند وقت بعد، مطلب دیگه‌ای در مورد «ملال» خوندم ازش، باز هم توی «اندیشه پویا» که به شدت باصفا و ساده بود و با خودم گفتم عجب آدم غریبیه این آقای صالح علاء. امروز هم یه مطلبی ازش خوندم، بازم توی «اندیشه پویا» در مورد خاطراتش از یک معلم موثر در زندگیش که در مورد «سیمین بهبهانی» نوشته بود و موقعی که مطلبش رو می‌خوندم، حس می‌کردم داره با صدای خودش تعریف می‌کنه و کلی حظ بردم از مدل نوشتنش، طوری که از مترو که بیرون اومدم تا برسم به شرکت، کلاً لبخند رضایت روی لبم بود.

این هم یکی دیگه از مواردی بود که بهم بیشتر از قبل ثابت کرد که با نگاه اول در مورد آدم‌ها موضع نگیرم. گرچه در موارد خیلی زیادی، موضع اولیه‌م درست بوده، ولی مواردی هم هستند که مسیر رو اشتباه رفته‌ام!

پانوشت ۱: تبلیغ اندیشه پویا شد! خوبه، اگه این مطلب رو تا اینجا خوندید، برید بخرید و بخونید!

ضرورت نوشتن

این روزها فکرم خیلی مشغوله و در واقع، زیاد به «همه چیز» فکر می‌کنم. این همه چیز حتما چیزها و مسائل روزمره هم نیستند. از دغدغه های مربوط به زندگی شخصی (نحوه‌ی برخورد و موارد مربوط به زندگی با همسر و فرزند و خانواده‌ی درجه‌‎ی یک و دو و …، مسائل مالی و …) گرفته تا زندگی اجتماعی و خیلی مواقع هم دغدغه‌های ناشی از تاملات شخصی.

خوشبختانه در مسائل مرتبط با زندگی مشترک، به‌خاطر هم‎‌فکری خوب و مسالمت‌آمیزی که با آزاده داریم، سعی می‌کنیم همه‌ی دغدغه‌هامون رو با کمک هم بررسی کنیم و فکری براشون بکنیم.

اما یه سری فکرها هستن که ارتباط مستقیمی با زندگی مشترک ندارن و بیشتر به تاملات درونی و شخصی مربوط می‌شن. در مورد اینجور مسائل، سعی می‌کنم بخونم و فکر کنم. اما مثل مواقعی که نیاز داری که فهرست کارهای روزانه‌ت رو بنویسی تا بهشون نظم و ترتیب بدی، نیاز شدیدی حس می‌کنم به اینکه تفکراتم رو جایی بنویسم تا یه مقدار منظم بشن و بعدا که می‌خونم‌شون، سیر تفکر و احیانا تغییر خودم رو دقیق‌تر ببینم. مثلا وقتی نشستم مطالبی که قبل از انتخابات ۸۸ نوشته بودم رو خوندم، طرز فکر و اصلا فکرهای اون موقع برام جالب بود.

چندین و چند بار توی این یکی دو سال، چیزهایی به ذهنم رسیده که بنویسم، ولی نه حالش رو داشتم و نه خیلی مواقع وقتش رو!

نوشتن این حرفایی که تا اینجا نوشتم یا در آینده در این راستا می‌خوام بنویسم، اصولا برای کسی جز خودم ارزش خاصی نداره، ولی خب دلم خواست و اینجا نوشتم اینا رو.

جدی‌تر می‌خوام بنویسم.